Skip to main content

تحليل ها و پيام ها

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > تحليل ها و پيام ها  

نظریات شما درمورد مطلب آتی:
  تهاجم فرهنگی اجانب، بخش چهارم     نویسنده:  سراج وهاج

 
اسم: ذکریا یوسفزی   محل سکونت: آلمان    تاریخ: 22.01.2012

خواهر محترم ملالی موسی نظام، تشکر از تشویق تان، بانظریات شما کاملا موافق میباشم ولی زدودن این مشکلات بکار وپیکار همگانی ضرورت دارد، بخاطریکه مشکلات وطن ما آنقدر زیاد است که هیچکس بتنهایی توان حل آنرا ندارد، من آمادهء هرنوع همکاری تاحد توان خود میباشم
بااحترام
یوسفزی


اسم: حسیب فضل   محل سکونت: کانادا    تاریخ: 22.01.2012

سلام و احترام به شما٬ پروفیسور رسول رهین٬

وقتی که عنوان کتاب (املاء و انشأ زبان فارسی دری) را در صفحۀ انترنت دیدم از خوشی زیاد به هیجان آمدم. چای صبحم را ناخورده به خواندن (سخنان مولف در بارۀ کتاب) در سایت خاوران پرداختم. ولی حیف و صد ها حیف که با اسم نامانوس «افغانستانی» برخوردم. دیدن همین اصطلاح در نوشتار شما٬ برایم کافی بود تا بدانم که این کتاب٬ بدون شک برای من پر بها نیست. تصمیم گرفتم که با فقر دانش املایی خود بسازم و از این کتاب استفاده نکنم.

هموطن عزیز٬ با وجود اینکه کتاب شما رفع کنندۀ بسیار مشکلات من کم دان خواهد بود٬ من این کتاب را نه خودم خواهم خواند و نه به دیگران توصیه خواهم کرد. چون شما٬ با وجود دانش سرشار ادبی٬ به همبستگی افغانان باور و احترام ندارید. و استفاده کردن از کتاب شما توسط من و یا دیگران٬ غیر مستقیم٬ تائید باور های شما راجع به هویت ملی مردم افغانستان است. آن کشوری که مردم آنرا شما به داشتن دو هویت نا متجانس (افغان و افغانستانی) تشویق میکنید. استفادۀ این ترکیب توسط یک بی سواد افغان اشتباه است٬ اما کاربرد این کلمه توسط یک دانشمند افغان در اول پذیرفتن و تائید باوری است که در پشت سر این کلمه آویزان است و دوم یک جرم بزرگ فرهنگی است. یک کم خوان افغان هم میداند که این هیولای که شما آنرا قبول کرده و میپرورانید از چشمۀ احساسات منفی قومی آب میخورد. و چیزی که امروز مردم رنجدیدۀ افغان ضرورت دارد این هیولا نه بلکه ارزش های والای انسانی و باور قوی ملی است که ما را در مقابل اختلافات و نابسامانی های غیر قابل انکار جامعۀ افغانی با شیوۀ پسندیده و هوشیارانه کمک و راهنمایی کند. از شما منحیث یک دانشمند افغان توقع آن است که یک روحیه ملی و مثبت را تشویق کنید.

به امید آنکه این زهر هویت به دماغ جوانان افغان سرایت نکند.

از پروردگار امید آن دارم که همیشه صحتمند و خوشحال باشید٬ و بددعا میکنم که در پراگنده گی افغانان همیشه ناکام باشید.

همزبان ولی نه همباور شما٬ حسیب فضل


اسم: ملالی موسی نظام   محل سکونت: ورجنیا    تاریخ: 21.01.2012

محترم شاغلی ذکریا یوسفزی،

ممنون از حسن نظر شما برادر محترم، من هم تبصره های با ارزش و نظریات اصلاحی و صلح جویانۀ شما را مطالعه نموده و به وطن پرستی و ملت دوستی تان آگاه میباشم. حقیقت همان است که معاش خوران ایران که به هر شکل و شمائلی از بالا رتبگان قهرمان، مارشال، عالم دین، عضو کابینه، وکیل در ولسی جرگه و مشرانو جرگه، اعضای مطبوعات افغانی تا جیره گیران خاک آلود، متاسفانه در تار و پود جامعۀ افغانی موجود هستند. این نوکران بی خاصیت که از حب وطن و وفاداری به آرمان های ملی حرفی نشنیده اند، در عوض همه به هر سویه ایکه هستند، تفرقه، شقاق و نفاق اندازی را بین اقوام شریف افغانستان به هدایت باداران آخندی شان خوب آموخته و عملی مینمایند!
برای همین منظور سخیف است که این خادمان و جیره خوران اجنبی، در صدد تغییر و تحریف لسان اصیل « دری افغانستان»، اصطلاحات و لغات عام فهم و مروجۀ آن به فارسی نامفهوم زادۀ اجتماعات ایرانی و « فرهنگستان» بی خاصیت ایران هستند و برای « سود » مادی و سیاسی هرچه بیشتر، ریشۀ کلتور و فرهنگ قدیمی و والای افغانی را به آتش میکشند. درین زمینه و این مشکل ملی، این خواهر تان امثله بسیاری را به عرض رسانیده هست، اینهم مثالی که باعث خنده و گریه میگردد:
آیا از مؤسسه ایکه مریضان را تداوی مینماید باید منطقاً به اسم بنای اولین آن در مملکت، یعنی « شفاخانه» که در سر تا سر افغانستان عزیز مروج است، نامبرد و یا به هدایت مطبوعاتیان ایرانی پرست، با کلمه ایکه معنی معکوس را افاده مینماید، آنرا « بیمارستان» نامید...... یعنی جایی که آدم معالجه نگردیده، بلکه باید بیمار گردد؟؟
بلی برادر محترم، قسمت مهمی از همین گروپ و گروه وابسته، اخیراً چهار نعل رهسپار «برلین» گردیده اند، تا با پلان نامناسب فیدرالی و تیت و پارچه کردن « خدای نکرده» مادر وطن از هم گسیختۀ ویران، به وظائفی که از باداران به آنان تفویض گردیده است، نا ئل آیند. اما ندانسته اند که:
تا یکنفر افغان هست --- زنده افغانستان هست
درین مورد هزار افسوس که دولت حامد کرزی با موجودیت فساد اداری و ضعف مفرط، نه از اجتماع مجرمین جنگی در «برلین» جلوگیری مینماید، و نه موضوع دفتر داری طالبان را در «قطر» روشن میسازد و نه از نظریات عالی شما و امثالتان در مورد ممانعت از تجاوز کلتوری آخوند های مخرب ایرانی توسط عمال افغانی شان در مطبوعات و اجتماعات، مانع میگردد.
خداوند یار و مددگار تان.


اسم: ذکریا یوسفزی   محل سکونت: آلمان    تاریخ: 18.01.2012

محترمه ملالی موسی نظام،اینجانب باشما کدام شناخت ندارم و برای من از ورای نوشته های شما معلوم میشود که یک خانم روشنفکر و بدون تعصب هستید، لذا اگر تبصرهء مرا در همین پورتال خوانده باشید، من از دو سایت انترنیتی بطور واضح نام برده ام که برای ایران و تحت رهنمایی استخبارات آن کشور کار مینماید، شخصی هلاکو نام هم از جملهء همکاران یکی از آن سایتها است ودر آنجا بنامهای مختلف یعنی درسایت خودشان ذهر پاشی برای کشتن عقاید وطندوستانهء افغانها می نمایند، درآیندۀ نزدیک نوشته ای دارم به ارتباط معرفی رسانه های بیطرف و باطرف افغانی، که درآنجا جل و پوستک این سایتهاکشیده خواهد شد، اگر هموطنان من در مورد چیزی دارند برایم از طریق فیسبوک و یا از طریق ایمیل من که در سایت مصالحۀ ملی موجود است ارسال دارند. در صورتیکه مسئول پورتال افغان جرمن آنلاین لازم داند میتوانند ایمیل مرا در همینجا بروز دهند
بااحترام

یوسفزی


اسم: نوشتۀ داؤد موسی    محل سکونت: افغانستان    تاریخ: 18.01.2012

پاک سازی کلتوری


جناب سرکار اختیار دارن. اما بنده را که به کلی کلافه ام کردن. جای تون خالی، پدرم را در آوردن. اصلاَ سرم نمیشه اینا از جون این ملت بیچاره چه میخان. یادم هست که یک زمانی پا شدن و گفتن که زبون دری اصلاَ زبونیست برای خود و جدا از زبون فارسی.
گفتیم ای بابا! مگه این هر دو زبون از ریشۀ مشترک "اندو اروپایی" نیستند؟
گفتند چرا.
باز گفتم مگه الفبا، گرامر (به بخشید دستور زبون) و حتی اصول بدیع و بیان و فنون قافیۀ شان هم یکی نیست؟
گفتند "این فروعه، اصل همونه که فارسی و دری جفت شان زبونایی اند برای خود".
یک جرأت دیگری به خود دادم و گفتم " هزینۀ لغات و وجود حروف عربی و حروف خاصۀ فارسی هم در جفت شان یکیست. از همه مهم تر این که قاموس لغات و تلفظ حروف ما نیز (با اندکی تفاوت) با اونا یکسیت ". چون دیدیم که یارو حوصلش هنوز سر نرفته، پرسیدم پس چرا وقتی فاکولتۀ ادبیات (به بخشید "دانشکده ادبیات" می خاستم بگم) را در کابل بنیان گذاشتن، کسی به فکر این نشد که (دیپارتمنت فارسی) را (دیپارتمنت دری) بنامه؟" فکر کردم اگر بگم که همین چند جمله رو اگر فارسیست به دری ترجمش کنین، و اگر دریست به فارسی. ولی ترسیدم با من دعواش بشه و کتکم بزنه.. . . . .

یادداشت پورتال
بقیۀ این مقالۀ رادر صفحۀ تحلیلات پورتال افغان جرمن آنلاین مطالع فرمائید و یا هم لینک آتی را کاپی نموده در براوزر اکسپلورر تان نصب کرده و اصل مقالۀ جناب داوود موسی را مطالعه نمائید


http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/moosa_daood_paaksaazi_kulturi.pdf


اسم: ملالی موسی نظام    محل سکونت: اضلاع متحدۀ امریکا    تاریخ: 16.01.2012

محترم آقای هلاکو خان حقبین،

مانند اکثر ملی گرایان افغان که یقین دارند که شما به دو دلیل در مورد موضوعات جدی و حساس ملی و مشکلات اساسی جامعۀ افغانی چنین نوشته هایی را ارسال میدارید، من هم به نظر و قضاوت آنان اعتقاد دارم:
اول: شما قصداً یا وظیفتاً موضوعات حیاتی و مباحثات جدی بالای مشکلات مطرح شدۀ افغانستان و مردم آنرا در نظر خواهی ها، با ارائۀ نوشته هایی که یا به موضوعات اصلاً ربطی ندارند، ویا اینکه آنانرا از اصل موضوع منحرف نموده، کاملاً به بیراهه میکشد تا ذهنیت خوانندگان را به « دلائل خاص» از آن مباحثات ملی دور بسازد، به بازی گرفته وخدشه دار مینمایید.
دوم: اینکه شاید شما «هدف خاصی» در تخریب همیشگی موضوعات نظر خواهی ندارید، درین صورت شما طبیعتاً همانی را مینویسید که میبینید و میتوانید بنویسید. درین صورت هم اولتر صدمه را به شناخت خود وارد مینمایید، چنانچه که بزرگان فرموده اند: تا فرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
از نحوۀ املاء و انشاء که بگذریم، باید اعتراف نمود که نوشته های شما، دشمن شخصیت شما هستند. البته تبصره های تان برقسمت های بی ارزش و فرعی موضوعات مهم مورد بحث در نظر خواهی، بیت عالمانه ایرا هم از حضرت حافظ بیاد می آورد: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه . . . . چو ندیدند حقیقت، رهه افسانه زدند. پس همان هست که شما به نظر و« حقبینی» خود وقتاً فوقتاً اسم مستعاری را انتخاب مینمایید، در حالیکه سبک نوشته و طرز استدلال تان با املاء و انشای خاص خودتان همیشه قابل شناخت میباشد. چون دیگر ضرورتی برای پاسخ به نوشته های تان با خواص ذکر شدۀ بالا نمیبینم، مؤفقیت تان را در راهی که پیش گرفته اید، خواهانم.
خدا یار و نگهدار تان!


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 15.01.2012

قابل توجه دوستان عضو پورتال وزین افغان جرمن آنلاین:

بخاطر خدمت به زبان و افتخارات تاریخی خویش و رد تهاجمات بی موجب بیگانه ها در حریم مقدس زبان های ملی بیائید اصلاحات را از خود شروع کنیم:

در مضمون محترمه ملالی جان موسی نظام، ملکه ویب سایت وزین افغان جرمن آنلاین، آمده است که کتاب های چاپ ایران با "املای غلط ترین" و "انشای بدترین" .... و نیز عین اشتاهات در نوشته های محترم داود جان موسی دیده می شوند.

برای جلوگیری از تجاوزات فرهنگی ایران بیائید اول اشتباهات خود را اصلاح نمائیم تا ایرانی های بدنویس و غلط نویس بالای ما خویش نویس ها نخندند.

بجای "انشای بدترین" و "املای غلط ترین" باید صورت درست آن را تعمیم و نشر کرد:

با "غلط ترین" املا و "بدترین" انشا"!

تشکر از توجه تان و امیدوارم که این اقدام یک قدم کوچک در راه جلوگیری از کچه نویسی در زبان ملی و تاریخی ما توسط خود ما "وطن دوستان" و "فرهنگ داران" غیور و سربلند افغان محسوب گردد.

بااحترام تمام
هلاکو خان


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 14.01.2012

قابل توجه جناب محترم داود موسی:

صرف وصرف توضیح است و هیچ هدف بحث و جنجال نهفته نیست:

مصدر "هشتن" و گردان آن در گذشته و حال (مضارع)

جناب داود موسی استاد زبان دلچسپ پشتو کتابش را بالای میز "هشت" یعنی گذاشت.

جناب ولی احمد نوری استاد لسان شیرین دری کتابجه اش را بالای چوکی "میله" یعنی می گذارد!

این فرموده شما که مصدر هشتن مضارع ندارد، اشتباه شماست.

تشکر از توجه تان


اسم: ذکریا یوسفزی   محل سکونت: آلمان    تاریخ: 10.01.2012

اینجانب که مسئول سایت انترنتی مصالحۀ ملی میباشم، طبق ضرورت و عادت صبح وقت سری به اکثر سایت های انترنتی میزنم واکثریت مضامین نویسندگان محترم را میخوانم و از آنها فیض برده واز بعضی انتباه میگیرم، حال برایم بهتر معلوم میشود که کدام سایتها و کدام نویسندگان، کدام سیاست هارا به پیش میبرند و غنای فرهنگی خودرا چطور و از کجا تکمیل مینمایند و یا جطور ناخواسته تحت تاثیر بعضی فرهنگ های بیگانه میروند.
همچنان اینرا هم میدانم که دشمنان وطن، فرهنگ و مردم ما چقدر نشرات، سیاستهای نشراتی، فرهنگ و غیرۀ مارا همه روزه تحت فوکس قرار میدهند و چطور آنرا مطابق هدف و مرام خودشان چرخ میدهند، کدام نشرات تلویزیونی، کدام سایتهای انترنتی، کدام رادیوها، کدام نشرات چاپی، کدام مؤسسات فرهنگی وغیره تحت نظر آنها نشرات مینمایند و توسط آنهاتمویل میشوند؟آنها همچنان میدانند که کدام نشرات مستقل بدون دیکته آنها عمل میکنند و چقدر جلو نفوذ آنها قرار میگیرند؟
آنها تصمیم میگیرند که کدام نشرات افغانی راه خودرا در کشورهای آنها باز نمایند و کدام نشریه در کشور آنها مسدود گردد وآنهم به کدام علت؟
اینجانب از قبل متوجه آن بودم که سایت مصالحۀ ملی بنا بر پالیسی ملی آن تحت تعقیب و فوکس کشور ایران هم از داخل وهم از خارج قرار دارد وآنها در جستجوی آن بودند که چطور در جهت بدنام ساختن آن از کدام طریق اجراآت نمایند، تااینکه مضمونی در این سایت تحت عنوان ارد بزرگ یا شیطان بزرگ نشر شد، که مورد علاقۀ بسیاری از افغانها قرار گرفت و پرده از رازهای برداشت که ایران چطور در کشور ما مصروف کارهای جاسوسی بااستفاده از همه کانال هااست و همان بود که اطلاعیۀ مسدود ساختن سایت مصالحۀ ملی را در ایران که قبلا به آن مبادرت ورزیده بودند در نشرات وابسته به سازمانهای جاسوسی خود مثل کابل پرس، شبکۀ اطلاع رسانی افغانستان و یک سلسله سایتهای دیگر ایرانیها در سویدن وغیره باعجله نشر نمودند و به نویسندگان مضامینی که علیه سیاست های تجاوزکارانۀ ایران می نویسند از طرق مختلف اطلاعیه های تهدیدی ارسال مینمایند، با در نظرداشت اشارات بالا باید گفت که:
1- نفوذ فرهنگی بشدت از طرف ایران در کشور ما در پهلوی نفوذ جاسوسی جریان دارد، باید جلو آنرا گرفت، کانال ها، شیوه ها و افراد مربوط به آنهارا افشا ساخت.
2 - یک کمیته یا مجمع غیر دولتی از طرف نخبگان کشور تشکیل گردد که بصورت متواتر درین زمینه تحقیق نموده و از نتایج آن مردم مارا آگاه سازند.
3 - نشرات وابسته به ایران و دیگر کشور هائیکه سیاست دشمنانه را در قبال افغانستان بپیش میبزند باگرفتن نام و افراد آنها افشا گردد.
4 - بصورت قاطع کوشش بعمل آید که از کلمات ایرانی و روش نوشتاری به سبک فارسی ایران در نوشته ها، صحبتها و غیره جلوگیری شده و در مقابل در تقویۀ ادبیات دری خود افغانستان و اصطلاحات سچه و اصیل خودما اجراات گردد و غیره


اسم: نجیبه قانع   محل سکونت: حرمنی    تاریخ: 10.01.2012

آدم خان سلام بر شما
چرا راست ګفتن را خوش ندارید ؟ میګویید تمام تبصره ها را خواندم و بعد از روی همان تحقیقات خود مرا در جمله آنهایی حساب میکنید که ګویا طرفدار نفوذ بیګانګه ها در زبان دری ام
از کجای تبصره های من این نتیجه را ګرفته اید؟ یک جمله را مثال بیاورید
من درین مورد ضرورت دفاع از خود را نمی بینم ، در باره من هر چه فکر میکنید بکنید اما این تذکر بخاطر آن است که فکر میکنم و یا حد اقل آرزو دارم ګه همین یکی دو جمله اعتراضیه باعث شود که بعد ازین اګر شما و یا کدام هموطن دیګر وقتی مرور تبصره ها را داوطلبانه بعهده میګیرید و بعد نتایج ( تحقیقات ) خود را ابلاغ میدارید ، وظیفه ایرا که خود تان برای خود برګزیده اید با کمی دقت انجام دهید
میدانم یکی دو جمله آنهم از یک شخص عادی مثل من نمیتواند شیوه قضاوت و تنیجه ګیری و استدلال تان را که در طول سالهای دراز شکل ګرفته تغییر دهد ولی خوب ، یک احتمال خیلی خیلی کم تصور شده میتواند که در آینده در وقت قضاوت کردن ناګهان همین چند سطر غریبانه بیاد تان بیاید و شما را از یک قضاوت عجولانه باز دارد . بحاطر همین احتمال کوچک ، این عریضه را نوشتم - یا احترام


اسم: آدم خان   محل سکونت: کابل    تاریخ: 09.01.2012

من تمام تبصره هارا خواندم و نتیجه ذیل را بدست اوردم:

جمله ۷۶ نظر در مورد تهاجم اخوند های پهلوی
۸ نظر موافق با تهاجم مربوط به فریار و خانم قانع
۱۰ نظر موافق هلاکو خان با تهاجم اخوندی پهلوی
۵۸ نظر در مورد رد و جلوګیری تهاجم فرهنګی اخوندی

بنا به شما محترمین هر یک : فریار، خانم قانع و هلاکو خان:
شما نمیتوانید که یک کتله عظیم مردم افغانستان را شریک نظریات تان در مورد قبول تهاجم فرهنګی اخوندی نماید . بیخار باشید


اسم: پیر محمد بابر    محل سکونت: انگلستان     تاریخ: 08.01.2012

میخواهم به ادامۀ آنچه قبلاً نوشته ام چند نکتۀ دیگر هم احترامانه عرض کنم:

قبل از همه باید بگویم که کار خانگی را که خودم برای خود داده بودم انجام دادم. من تقریباً تمام مقالات علامه کهزاد و نوشته های محترم فریار کهزاد را که در ویب سایت ها قابل دسترسی اند مطالعه کردم. مصاحبه برادر علامه کهزاد استاد یوسف کهزاد را با بی بی سی شنیدم و مقالۀ شاغلی محترم اکرم عثمان را در بارۀ سه کهزاد خواندم ولی هیچ سندی نیافتم که بر سخنان شاغلی فریار کهزاد صحه بگذارد. بر عکس طوریکه قبلاً عرض کردم آنچه من از این نوشته ها و غیره دریافتم این است که در نوشته های شاغلی مرحوم کهزاد بعضی کلمات تغییر داده شده اند.

ما متل معروف داریم که " با ما نشینی ما شوی با دیگ نشینی سیاه". به عقیده این حقیر شیشت و خیست فریار جان با یکعده ایرانی ها باعث گردیده که او حتی کلمات را که اصلاً پشتو هم نیست تغییر داده و معادل ایرانی آنرا هم در نوشته های خود و هم در مقالات علامه کهزاد استعمال کند. مثلاً من اصلاً باور نمیکنم، مگر اینکه کاپی اصلی نوشته علامه کهزاد را ببینم که او به جای فرانسوی که از قرنها بدینسو در افغانستان رایج است، مانند ایرانی ها در مقالات خود "زبان فرانسه" گفته یا نوشته باشد.

در اینجا لازم میبینم به نوشتۀ شاغلی محترم حمید انوری اشاره کنم که در مورد وحید قاسمی نوشته اند. اشخاصی مانند وحید قاسمی حتی فکر میکنند که اگر به عوض پدر کلان پدر بزرگ بگویند و کسی به جای کار خانگی، تکلیف خانه بگوید و به جای الماری، کمد( کامود) بگوید بهتر است. چرا ؟ طوریکه گفتم شاید همان شیشت و خیست با مهاجران ایرانی در امریکا و اروپا و یاهم عدم معلومات و مطالعه کافی سبب شده باشد که افغانهای ماحتی کلمات سوچه دری را هم رد کنند.

و به حسن اختتام کلام چند نکتۀ دیگر:

- من شاغلی فریار را حالا کهزاد خطاب میکنم زیرا اکثر آنانی که در مورد ایشان و یا علامه کهزاد نوشته اند او را با نام فامیلی کهزاد خطاب کرده اند پس من هم به نشانۀ احترام به نظر اکثریت او را پسر کهزاد صاحب میشمارم هرچند باورم هم نمیشود. از ایشان اما احترامانه خواهش میکنم که در نظر داشته باشند که برای یک کشور فقیر مانند افغانستان که اکثر اسناد، مقالات ، داشته های تاریخی و غیره به علل معلوم و نا معلوم در معرض خطر قرار دارند، نوشته های علامه کهزاد هم بخشی از ثروت و خزانه ملت است. تحریف در آنها، وارد کردن تغییرات و یا تخریب و از بین بردن آنها برای اینکه کلام خود را به کرسی نشاند عملی نهایت طفلانه و ناجوانمردانه است.

- از شاغلی محترم محمود غزنوی برای نشر بخش از نوشتۀ مرحوم علامه حبیبی تشکر. همچنان باید عرض کنم که دو نوشتۀ شاغلی محترم داوًد موسی را چندین بار خواندم و به دیگران هم توصیه میکنم. خیلی عالی و آموزنده اند. از "طنزش" شان لذت بردم و خندیدم.

وسلام



اسم: آدم خان   محل سکونت: کابل    تاریخ: 08.01.2012

من به فریار یک عرض دارم اینکه بعد از این همرای نام خود کلمه قومندان را به عوض داکتر بنویسد، زیرا که یک داکتر هیچوقت یک مضمون را به شکل جنون نه مینویسد بلکه از طریق استد لالات و منطق قوی خویش جواب را میدهد، من اگر چه مضامین علی احمد کهزاد را ندیده و نه خوانده ام ، اما از روی بعضی نظریات معلوم میشود که استاد کهزاد یک شخصیت برجسته بود، بنا امیدوارم که طریق استاد کهزاد را تعقیب نموده و یا هم در غیر آن کلمه قومندان را همرای نام خویش سرش نماید.


اسم: داؤد موسی   محل سکونت: کابل    تاریخ: 08.01.2012

"طنزش"
تــــرقـــش دل

به چهار یار با صفا قسم که از روزیکه نطاقان و انانسرهای رادیو و تلویزیون درین کشور نوشته هارا به "خوانش" گرفته اند، دلک ماهم به "ترقش" رسیده و زهره ام به "کفش". در واقع، این خاریست که آنها در سینۀ ما به "خلش" گرفته اند. آنها با وجود این همه کوششهای وزارت معارف برای تدریس سواد حیاتی، دیگر اصلاً نوشته ها را نمیخوانند. بلکه آنهارا به "خوانش" میگیرند. بلی، آن مصدر مادر مرده، (خواندن)که در آغاز وحی قرآنی بایکی از مشتقات آن به شکل (اقراء یعنی بخوان) صورت گرفته، اکنون جای خود را به کلمۀ بدیعۀ، "خوانش" به "سپردش" داده و خودش رهسپار قاموس بی سوادان گشته است.
یک بار خواستم تا ساطور بدست گرفته و این سینۀ پر کینه را به "درش" بگیرم تا خون از آن "فورش" نموده و زمین و زمان را به "پوشش" بگیرد. اما، حوصله کردم و با "گویش" (لاحول والله الا بالله) خودرا باین قناعت دادم که باید زبان قلم برای "گفتش" مکنون دل، میکرفون بهتری باشد. لهذا، ساطور را بقلم تبدیل نموده و سطور ذیل را به "نوشتش" گرفتم.
اگر اولیای امور وزارت اطلاعات و فرهنگ درین مورد چشم خودرا به "بندش" گرفته اند، امید که این درد دل من از جانب شما خوانندۀ عزیز به "پذیرش" بگراید.
من برای روشن شدن موضوع، اولتر و قبل از همه برای "یافتش" ریشۀ کلمۀ "خوانش" شروع به "پالش" آن در صفحات لغت نامهُ دهخدا، فرهنگ عمید و فرهنگ معین نمودم. هر قدر که یازش من برای "یافتش" آن عمیق تر گردید، به همان اندازه شاهد مقصود از آغوشم به لغزش گرایش نمود. دلم سخت بحال این زبان بیچاره سوزش گرفت و با خود گفتم که این یک مشت گویندهُ تازه بکار رسیده که سرنوشت زبان ما در "گروش" آنها افتاده است، چطور بخود حق میدهند که با "کشش" خود سرانهُ لغات و واژه های جدید در زبان ما یک دکتاتوری فرهنگی را بر سر ما به "کوبش" بگیرند؟ آخر اینها این کلمهُ "خوانش" را از کجا به "پدیدش" گرفته اند؟ مگرعقل شان این نکته را به "گیرش" نمیگیرد که "نوآورش" لغات در زبانهای ملتها یا از اثر تحولات ناشی از "کاربردش" آنها در طی سالیان و قرون دراز - و بصورت استحالوی، به "سازش" گرفته میشود، و یا هم نویسندگان و خطیبان زبر دست چون شکسپیر، چرچل، سیسرو و برتراند رسل با استفاده از موقف خود در جوامع، لغات جدید را در هزینهُ زبان ها به "نهش" میگیرند.
اولی (شکسپیر) را میگویند که ده در صد تمام لغاتیرا که در نوشته هایش بکار برده، از "سازش" خود او بوده. چرچل نو آور لغاتی از قبیل "شرق میانه" و "پردهُ آهنین" بوده و کلمهُ "بین المللی" از "ساختش" مغز برتراند رسل است.
بنازم شست انانسر های محلی خودرا که علی الرغم "کمش" و "نا رسایش" شان در دانش گرامر روزمرۀ فارسی، در "سازش" لغات جدید، دست شکسپیر را از عقب به "بستش" گرفته اند. آخر سازش لغت جدید نیز خواهش لب و لونجه را دارد که هر شخص مایکروفون بدست و کمره به پیش "داشتش" آنرا ندارد. بهتر است یکی به اینان "فهمش" بدهد کاربرد اصطلاحات "تشکری نمودن" و "ماین یک اسلحۀ ]سلاح؟[ خطرناک است" چرا جواز ندارند؟ یا این که افعال متعدی عربی که بر وزن (افعال)و (تفعیل) میباشند، چرا به پس آوند هایی از قبیل نمودن، ساختن، یافتن و غیره ضرورت ندارند (بصورت مثال، کلمۀ تشکیل خودش به معنی شکل دادن بوده و "تشکیل دادن" درست نیست. تبدیل به معنی بدل نمودن است و کار برد "تبدیل نمودن" جواز ندارد. ادغام بمعنی مدغم ساختن است و غیره). همچنین، ترکیب (این چنین) جواز ندارد زیرا خود کلمۀ (چنین) از (چون) و (ین) که مخفف (این) است ساخته شده.
حالا اندکی فضل فروشی: از نظر دستور زبان ما، مصادر از نظر کیفیت به سه دسته تقسیم میشوند:
(1) مصدر اصلی که ریشۀ فارسی دارند مثل خوردن، نوشتن، زدن وغیره .
(2) مصدر جعلی که حروف (دن) و (تن) مصدری در آخر کلمات خارجی پیوند می شوند مثل از کلمات عربی رقص، فهم، طلب و بلع مصادر رقصیدن، فهمیدن، طلبیدن و بلعیدن. از کلمات ترکی قاپماق، چاپماق و تپماق، مصادر قاپیدن، چاپیدن و تپیدن. هم چنان در فارسی افغانی از کلمۀ اردوی (چلنا) مصدر چلیدن ساخته شده(*).
(3) مصدر مقتضب (بریده) که چنین مصادر در همه حالات و زمانها قابل تصریف نمیباشند. مثل مصدر (هشتن) بمعنی ماندن که در زمان ماضی مثل (هشتم) و (هشته بودم) مستعمل بوده اما فعل مضارع ندارد. مثلاً نمیتوانیم بگوییم که(می هشم). همچنان است مصدر (تافتن)که ازآن فعل (می تافم) ساخته نمیشود.
کلمۀ "خوانش" اگر در زبان فارسی مجاز میبود، بخاطر اینکه در فعل (خواندن) حروف (د) و (ن) آن بحرف (ش) به "بدلش" گرفته شده، یکی از اشکال (حاصل مصدر) میبود. حاصل مصدر نیز یک خاصیت مقتضبی دارد. باین معنی که همه مصادر را نمیتوانیم تنها با تعویض حروف (تن) و (دن) آن با حرف (ش) به حاصل مصدر مبدل نماییم. مثلاً از مصادر خواستن، نهادن، خفتن و خاستن نمیتوانیم کلمات خواستش، نهادش، خفتش و خاستش بسازیم. مگر اینکه بفحوای داستان مشهور که "ما که کردیم، خو شد" عمل نماییم.
اما نحویون مایکرفون سالار مااصلاً متوجه نیستند که بااین نوآوری های خود چه بلایی بر سر این زبان بیجاره آورده اند. مخصوصاً در خانۀ ما هم اکنون یک طامات صغرایی بر پا گردیده است. نوکر زنانۀ ما وقتی میخواهد کالارا به "شستش" بگیرد، اولاً آنرا باآب صابون به "شقش" گرفته و بعد از "شپلش" همه را بر روی تناب به "اویختش" میگیرد. خلیفۀ آشپز نیز برای اینکه از دیگران پس نمانده باشد، غذا را از دیگ در کاسه به "کشش: میگیرد.و حتی سگ ماهر باری که می بیند حقوق مدنیش درین خانه پامال گردیده، به باغچه رفته و همه گلها را از بیخ و ریشه به "کنش" میگیرد.
پیشنهادی که از نقطۀ "دیدش" این احقر معقول مینماید اینست که معاش این گروه گویندگان را که "فرهیختش" پرهیز از "یازش" به لغات " زور آباد "را ندارند، به پول جنبش بپردازیم تا بدانند که یک من نان چد فطیر است. و اگر صلاح کار درین هم نبود، ناچار به گفتۀ ذیل شاعری سر به "نهش" بگیریم:
"تپش"، "سوزش"، در خاک و خون "غلتش" و "مردش" (**) - به حمدالله که درد عاشقی چاره ها دارد
ازینکه شما خوانندۀ عزیز این چند نکتۀ بی سر و پا را به "خوانش" گرفتید، کمال امتنان را دارم. الله یاور.

(*) در فارسی ایرانی (چلیدن) به معنی (شپلیدن) است که من بعد باید آنرا "شپلش" بخوانیم.
(**) اصل این مصراع چنین است: تپیدن، سوختن، در خاک و خون غلتیدن و مردن.


اسم: آرین   محل سکونت: هالند    تاریخ: 07.01.2012

سلام ها و احترامات خود را در قدم نخست خدمت هموطنان وطندوست و سربلند خود تقدیم مینمایم و بخاطریکه سلام دادن ثواب دارد به مزدوران بیگانه پرستی که نظرات شانرا در این صفحه نوشته اند هم اولاٌ سلام گفته بعداٌ دو سوالی از ایشان دارم.
دیروز فلم مستندی به نام "بلوچستان: جنگ دیگر پاکستان" را در تلویزیون الجزیره بخش انگلیسی تماشا میکردم و در جریان فلم متوجه شدم که بلوج های آنطرف خط دیورند که در این فلم به زبان بلوچی، اردو و انگلیسی حرف میزنند کلمهء جرگه را مکرراٌ در بین مکالمات شان بکار میبرند.
حالا سوال من از دشمنان پشتون این است که آیا پشتون ها این کلمه جرگه را به زور در مغز ها و زبان های این بلوچ ها تخته کرده اند؟ و آیا استفاده کلمه دانشگاه به جای پوهنتون علاقه شما به زبان دری و یا کلمه دانشگاه است و یا نفرت شما از پشتون ها و خوشنود نمودن باداران ایرانی تان؟
لنک فلم:
http://www.aljazeera.com/programmes/aljazeeraworld/2012/01/2012121372863878.html


اسم: حمید انوری   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 03.01.2012

با عرض سلام خدمت هموطنان، از جناب محترم داوود موسی، قلم بدست دراک افغان اظهار سپاس دارم که اندر مورد لقب " علامه" روشنی انداختند و اندکی نوشتند و خوب هم نوشتند و امید است این سلسله را یا در همین دریچه و یا هم بصورت مستقل،دنبال نموده و بر داشته های اندک این کمترین بیفزایند. برای " علامه" شدن و علامه بودن،به فکر قاصر بنده، باید " هفت شهر عشق " را طی نمود تا قدم نخستین را در راه " علامه" شدن و علامه بودن، برداشت.تا الحال من به یک تعریف معیین از مشخصات " علامه" شدن، در جائی برنخورده ام تا از روی آن دانسته گردم ما در تاریخ کهن کشور خود چند " علامه" داشته ایم و اسمای مبارک شان چه بوده است و این لقب از سوی کدام مرجع برای شان تفویض گردیده است.امید است هموطنان دانشمند ما در زمینه بیشتر بنویسند.

تهاجم فرهنگی ایران یا "تخته کردن" اصطلاحات ایرانی در زبان ملی دری افغانستان تا بدانجا پیشرفته است که امروز دیگر حتی گریبان هنرمندان خوش آواز و پرکار ما را نیز گرفته است. به مصاحبۀ وحید قاسمی ،هنرمند خوش صدا و پرکار افغان در یکی از تلویزیون ها گوش میدادم که از کابل بصورت مستقیم پخش میگردید،این هنرمند خوش آواز در لابلای مصاحبۀ خود چندین بار اصطلاحات ایرانی " شهردار"، " شهرداری" و " پدربزرگ " را بجای "شاروال"، " شاروالی"و " پدرکلان" استفاده کرد. حال شما خود قیاس کنید هجوم اصطلاحات ایرانی در زبان زیبای دری افغانستان،تا بکدام عمق رسیده است. ما را از وحید قاسمی این گمان نبود.( تاریخ نشر مصاحبه ساعت یک و نیم بعد از ظهر روز سه شنبه سوم جنوری ۲۰۱۲به وقت امریکا،منتشرۀ تلویزیون پیام افغان- مصاحبه از دنیا پرکار)


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 03.01.2012

محترم ملالی جان موسی نظام:

من نوشته های شما را با دقت می خوانم. از اینکه مرا به اسناد فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون کابل محول ساختید و تشویق کردید که برای یافتن معنی کلمه "سیتیزن" به آنجا مراجعه کنم، یک جهان ممنون ولی برای شما بانوی جناب عالی صد فیصد اطمنان(اطمینان) می دهم که من بعد از طی مراحل اصولی که طبعاً مرور نصاب درسی فاکولته حقوق در دوران درخشان اعلیحضرت سردار محمد ظاهر شاه و سردار محمد داود خان شهید مغفور مرحوم شامل این مرحله و اصول می گردند، با شما صحبت می کنم و همیشه تلاش نموده ام که بی خریطه فیر نکنم.

زبان مثل موتر های مورد استفاده روزمره شما بانو خانم عالی و من حقیر بدبخت سر تنبه شرق زده مبنی بر فرهنگ لجاجت و خصومت ذاتی، همه ساله باید مطابق شرائط و تقاضای روز تهیه و عرضه گردد. در صورتیکه شما دوست دارید که موتر مادل 2012 بجای مادل 2011 داشته باشید،َ پس چرا در مورد زبان و انکشاف و توسعه آن این اصل را قبول ندارید؟ مشکل شما، ببخشید، بی ادبی معاف، در نوشته های تان بخوبی تبارز داده می شود. شما همیشه بالای "مانوس بودن" کلمه ها، "عامیانه بودن" کلمه ها، "عام فهم بودن" جمله ها ... وغیره و در یک جمله بالای بازاری بودن زبان تاکید دارید. من نمی فهمم که چطور خدمت شما جناب عالی مطلب خود را به عرض برسانم؟ شما حتماً درک می کنید که جهان امروزی بسوی بالا بردن سویه به بالا در تلاش است ... نه اینکه کوشش گردد ما سویه علمی خویش را عامی بسازیم! و بهمین علت بود که پوهنتون ها دایر گردیدند که موضوعات را از شکل بازاری بودن و عامی بودن و مانوس بودن آنها خارج ساخته، علمی بسازند.

کلمه زیبای "پوهنتون" پشتو در زبان دری بخاطری مردود است که یک کلمه سرکاریست. هر چیز سرکاری با مخالفت مردم مواجه می گردد. حین تدوین قانون اساسی موجودۀ افغانستان جناب حامد کرزی و شرکا یک بند را در قانون اساسی زیر عنوان مصطلحات "ملی" مخفی و دور از اصول دیموکراسی تخته کرد(کردند)که از نظر من نفاق ملی بشکل امروزی در افغانستان از همین جا آغاز گردید و تا اینکه کار بجائی رسید که قرار داریم.

امروز تلویزیون های آزاد افغانستان طور دلخواه کار می نمایند ولی این همه نق زدن شما و همکاران تان در ویبسایت افغان جرمن آنلاین چه معنی و مفهوم می تواند داشته باشد. ای کاش شما می توانستید جلو این کار را از طریق اعمال زور و تخته کاری Xگرفته می توانستیدX(بگیرید) ولی نق زدن های بیش از حد نتیجه ای جز تعمیم نفاق ملی برای افغانستان ندارد. حال اختیار در دست خود تان است که با کلمۀ "دانشگاه" سر همزیستی را در پیش می گیرید یا سر دشمنی را برای تجزیه و تباهی افغانستان. هیچ کس نمی خواهد پیش شما عذر کند که بخاطر بقای افغانستان راه همزیستی را پیشه کنید. خود مختارید.

باحترام فائقه و صمیمانه

هلاکو خان طرفدار همزیستی و وحدت


اسم: ملالی موسی نظام    محل سکونت: ایالات متحدۀ امریکا    تاریخ: 03.01.2012

در مباحثه بر تجاوز فرهنگی ایران، به کجا میرسیم؟

مباحثه و مناقشه ایکه بر مضمون خردمندانۀ دانشمند مطبوعاتی و با درد افغان، محترم سراج وهاج در مورد تجاوز فرهنگی ایران بر لسان ارزشمند و اصیل دری افغانستان صورت میگیرد، تا جائیکه با استدلال بیطرفانه، مراعات ادب قلم، قانع ساختن و قناعت نمودن همراه باشد . . . .

یادداشت پورتال
بقیۀ این مقالۀ عالی رادر صفحۀ تحلیلات افغان جرمن آنلاین مطالع فرمائید و یا هم لینک آتی را کاپی نموده در براوزر اکسپلورر تان نصب کرده و اصل مقالۀ میرمن ملالی موسی نظام را مطالعه نمائید.
http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/m_nezam_dar_mobahesa_bar_tajaoz_farhangi.pdf


اسم: محمود غزنوی   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 31.12.2011

محترم نوری صاحب، مسئولان افغان-جرمن آنلاین و هموطنان گرامی
مضمون نوشته پوهاند عبدالحی حبیبی مورخ شهیر افغانستان است . همچنانکه در آنزمان جواب مناسب به تجاوزات فرهنگی وتاریخی ایران بود ، امروز هم میتواند با ایرانیان و ایرانپرستان به حکم اسناد تاریخی حسابی کند.

محمود غزنوی


اسم: م، داوود موسی   محل سکونت: کابل افغانستان    تاریخ: 31.12.2011

عــلامـت عــلامــگی

در این اواخر در مطبوعات نوشتاری و گفتاری و خاصتا ًدر رسانه های انترنتی خوانده و شنیده میشود لقب (علامه)را که داشتن آن از خود شرایطی دارد، به شاخی باد میکنند. میترسم که این ویروس ساری نباشد و همۀ مارا نگیرد و مثل ایرانی ها که همه، همه را آغای دکتور خطاب میکنند ما هم همدیگر را منبعد علامه نگوئیم.

روزی عزیزی در مجمعی دوستان چند بیت زیبایی قرائت کرد. حاضرین پرسیدند که این ابیات زیبا از کدام شاعر آزاده است؟ آن دوست جواب داد : از (علامه اقبال لاهوری)!!؟؟
من از شنیدن نام اقبال لاهوری با لقب (علامه) بخود تکان خوردم که چگونه میتوان محمد الغزالی را با تمام آثار، کتب و گنجینه هایش تنها (شیخ) نامید و اما اقبال را (علامه) خطاب نمود. همین موضوع روح نوشتۀ فعلی را تشکیل میدهد. با باز شدن این راه گنجشکک می خواهم خاطر نشان نمایم که در سالهای اخیر ما لقب (علامه) را در مورد یک عده ای از دانشمندان هموطن خود که دیگر در میان ما نیستند اندکی «طائیانه» بکار می بریم.

این حقیقت میتواند بخاطر«سپاهی را حواله دار گفتن» باشد یا به فحوای «جگر، جگر است و دگر، دگر». قدر مسلم اینست که بهمان طوریکه همه خواص انسان تغییر پذیر میباشد، زبان و معنی الفاظ او هم با گذشت زمان در تحول است. سؤال من در اینست که آیا ما ناخود آکاهانه می خواهیم یک اصطلاح قدیم را در قالبهای ناجور جدید بگنجانیم و یا اصلاً متوجه این تحولی که دیگر صفت علامه شدن را بمعنی قدیم آن از حیطۀ امکان بشر بدور برده است، نمیباشیم.

در لغت عربی لفظ (علامه) با تاء عربی صیغۀ مبالغۀ مفرد بوده و برای مؤنث و مذکر یکسان بکار میرود. لفظ (علام) در قرآن مجید تنها در شأن خداوند(ج) بکار رفته است اما کلمۀ (علامه) را در بعض فرهنگها بمعنی «همه دان» و در قوامیس دیگر «بسیار دان» گفته اند. بسیاردان کسی است که در یک علم از اقران خود بیشتر بداند و همه دان آنکه در «همه» علوم دانش وافر و گسترده داشته میباشد، اما این لقب در قدیم هم تنها در شأن یک مشتی از دانشمندان بسیار نخبه که تعداد انگشت شماری از آنها در هر قرن ظهور میکردند بکار برده میشد.

اگر چه کلمۀ (علامه) در تاریخ علوم اسلامی هم سابقۀ طولانی ندارد ولی میتوان گفت که در تاریخ بشر – خصوصاً در غرب – برای هزاران سال تمام علومی که در دسترس انسان بود زیر چتر علم فلسفه مطالعه میشد. چون از یکطرف تعداد این علوم انگشت شمار و از جانب دیگر مطالعه و تصرف بشر در هر کدام آنها به معیار امروزی خیلی محدودتر بود، لهذا علامه شدن به هر دو تعریف فوق برای عده ای بسیار معدودی کار ناممکن نبود.

ما در اینجا می بینیم که در شرایط امروز «بسیار دان» شدن تا کدام حد برای یک انسان میسر است:
با گذشت زمان رفته رفته بشر با علوم جدیدی آشنا شد که اکنون تعداد شان بصدها و بلکه هزاران میرسد، امروز حتی تعداد آنهائیکه اسماء همه علوم مروج را بدانند هم انگشت شمار است. از جانب دیگر، این صدها علمی که یکی بعد دیگر از «اسارت» علم فلسفه بدر آمدند هم ساحۀ احتواء خود را وسعت بخشیدند. سعۀ این ساحه امروز بحدی است که همه دانی حتی در یک علم اصلی هم دیگر ممکن بوده نمیتواند. برای توضیح بیشتر، علم زیست شناسی یا بیالوژی را مثال می آوریم :
این علم بذات خود به نه قسمت تفریق گردیده که آنها عبارت اند از : زولوژی (حیوان شناسی)، کیمیای حیاتی، فیزیک حیاتی، ایکولوژی (علم محیط زیست)، مایکرو بیالوژی، جنتیک، ایو جنیک (کنترول و بهتر ساختن خواص ذاتی انسانها یا علم وراثت)، انتروپولوژی فیزیکی و بوتانی (نبات شناسی). طوریکه می بینیم، تا اینجا برای یک شخص ادعای تخصص در خود این علم یا در شاخه های نه گانۀ آن امکان پذیر نیست زیرا ساحۀ آنها همه نباتات، حیوانات بشمول انسانها و حیوانات ذره بینی، زمینی و آبی، پرندگان، حشرات، رابطۀ انسان با دیگر زنده جان ها و غیر آن، محیط زیست زنده جان ها، چگونگی وراثت در زنده جان ها، کیمیا و فیزیک حیاتی، مطالعۀ فیزیکی نژاد های بشری و اجناس حیوان و نبات و خیلی بیشتر از آن را احتوا میکند.

تنها در دنیای حشرات، مادر کیکان و کویۀ چوب هر کدام علاوه از ده هزار جنس و در عالم نباتات، برنج بیشتر از سی هزار جنس مختلف دارد. پس تخصص آن هم در یکی از ساحات، یک شعبۀ، یک رشتۀ علم بیالوژی یکانه مقامیست که عمر طبیعی بشر برای نیل به آن وفا کرده میتواند. مثلا ً اگر علم طب را که یک شعبۀ از علم حیوان شناسی است در نظر بگیریم، خواهیم دید که خود آن به رشته های کوچکتری از قبیل جراحی، داخله، کاردیولوژی (امراض قلبی)، درماتولوژی (امراض جلدی)، اوفتلمولوژی (امراض چشم)، طب وقایوی، و... و...و... منقسم است. یک انسان باز هم توان آنرا ندارد تا متخصص جراحی عمومی باشد. یعنی هم جراح قلب باشد، هم از استخوان، هم از مغز و هم از پوست و غیره. یگانه کار ساخته از دست یک آدم هوشیار اینست که در یکی از شقوق رشته هایی که ذکر کردم تخصصی بهم برساند مثل جراحی استخوان. باید علاوه نمود که تخصص هم به قیمت تمرکز و تحدید دانش در یکی از شقوق کوچکتر میسر میگردد نه در ازاء توسعۀ آن.

در این نوشته میخواهم دو علامۀ هم عصر را، یکی داخلی (مرحوم محمود طرزی) و یکی خارجی (مرحوم اقبال لاهوری) را به میزان آنچه گفته آمد بکشم و اگر نتیجه گیری من برای خواننده ناگوار بود، امید که دیگران از دادن نظرات اصلاحی خود در این مورد دریغ نفرمایند.

آنهائیکه در عصر ما نابغه شمرده میشوند، یا اختراعات و کشفیات چشم گیری از آنها سر زده، یا تیوری های خارق العادۀ بجا گذاشته اند، و یا هم نوشته ها و سروده های آنها در موضوعات خود یکتا می باشد. وقتی به آثار مرحوم طرزی مراجعه میکنیم، یک قسمت آنرا ترجمۀ کتب یک نویسندۀ فرانسوی (ژول وِرن) تشکیل میدهد. برعلاوه دیوان اشعار وی چند کتاب دیگر یکی (سفرنامۀ سه قطعه زمین)، دوم (از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی)، سوم (پراکنده)، چهارم (ادب در فن) و غیره می باشند. بغیر ازینان، نوشته های منتشره در سراج الاخبار و سراج الاطفال نیز دارد و همچنان چند رسالۀ منظوم مثل (معلم حکمت)، (جغرافیای منظوم)، (علم و اسلامیت) و غیره. موضوع هیچ کدام از این نوشته هاکدام نو آوری تلقی نمیگردد بلکه اکثراً از موضوعات متداول روز در جهان غرب بحث میکند.

اگر ما نوشتن این تعداد آثار و کتب را علامت علامگی بدانیم، آیا آنهائی را که صدها و هزاران اثر دارند چه صدا خواهیم کرد؟ از الغزالی هفتاد کتاب و صد ها اثر دیگر به چاپ رسیده و از شیخ القرضاوی و استاد ذبیح الله صفا هر کدام ده ها کتاب. این کتاب ها به همان طوریکه در دنیای کمونیزم مروج بود توسط دولت چاپ و به زور به خورد مردم داده نمی شد بلکه همۀ آنها جنبۀ تجارتی داشت و صرف بخاطر بکارت موضوع و بخاطری که تقاضاء برای آنها موجود بود طبع و تکثیر می شدند. تبصره ایکه بصورت روی همرفته بر آثار مرحوم طرزی کرده میتوانم این است که موضوع آنها متمرکز بر بیدار ساختن قوم بخواب رفته ایست که از کاروان تمدن به منزلها پی مانده (همان چیزی که سید جمال الدین افغان میخواست در سطح جهانی برای مسلمانان پیاده کند). حتی این حقیقت در موضوعات کتبی که مرحوم طرزی برای ترجمه انتخاب نموده نیز بخوبی منعکس است.
قدر مسلم در مورد شعر او اینست که در گذشته برای قرون متمادی شاعر، خواننده و آرتیست خوب را دربار و درباریان و بعداً ذوق خود را بر مردم تحمیل می کردند. با ایجاد فن طبع و مخصوصا ً مطبوعات الکترونیکی (رادیو، ریکاردر، کسیت، ویدیو وغیره) عوام برای بار اول موقع یافتند تا از یک طرف از طریق پروگرام های فرمایشی و از جانب دیگر با دادن پول نقد برای خرید آثار یک آرتیست در حقیقت یک رای تأئیدی هم به آرت و هنر او داده باشند و در پایان کار در پروسۀ انتخاب آرتیست بهتر سهم فعالترین را داشته باشند. به همان طوری که امروز آواز یا ساز یک آرتیست خوب همیشه در گوشهای مردم طنین انداز است، کلام شاعر خوب نیز به خاطرۀ سخن شناسان رخنه می کند و برزبان و ترانه های مردم منعکس می گردد.
مثال خوب این مدعا ترانه های مرحوم دهقان است. به غیر از این به هر معیار دیگری که علو کلام طرزی را ثابت کرده باشیم، بلآخره سیستم کاپیتالیستی یکی را وامیدارد تا برای حصول مفاد شخصی به تجدید نشرهمان آثارعالی بپردازد (1). ولی این پروسه تاکنون در مورد آثار طرزی نه از پایین (عوام) و نه از بالا (دولت) صورت گرفته است.

مشکل دیگر ناشی از این است که اگر ما بر کار برد لقب علامه برای مرحوم طرزی و هم ترازان شان پا بفشاریم، آیا موقف ما در قبال عالمان نخبه ایکه همه ساله در رشته های علمی و ادبی به دریافت جائزۀ نوبل نایل می گردند چه می شود؟

آیا دانشمندانی چون آنشتاین، تسلا، هاکنز، فروید و غیره را چه بنامیم؟ اگر طرزی را هم تراز این ها بشماریم آیا این فرق واضح سویه را چگونه توجیه کنیم؟ و هم اگر روزی خود ما را حکم بسازند، آیا جرأت خواهیم کرد تا با وجدان آرامی او را از روی آثارش برای دریافت جائزۀ نوبل در علم یا ادبیات نامزد نماییم ؟ بالاخره آیا در یافت جائزۀ نوبل خودش بهترین علامتی برای علامگی بوده میتواند یا خیر؟

حالا اگر بجای "بیشتردانی" بخواهیم که همه دانی را معیار قضاوت خود قرار بدهیم، آیا آنانی را که در پروگرامهای مساقبات ذهنی تلویزیونی بنام Jepardy برنده و قهرمان می شوند چی بنامیم؟ آیا این ها بعضا ً از دادن جواب درست در هیچ موردی اعم از هنر و سپورت، تاریخ و جغرافیه، طب و انجنیری، ادبیات و اساطیر و صدها موضوع دیگر عاجز نیستند؟ بیاد دارم که در یکی از همچو مسابقات پسر پانزده ساله ای با دادن جواب صحیح به این سؤال که زبانهای رسمی درکشور افغانستان کدامها می باشند، برنده شد.

یقیناً که با توضیح "توضیح طلب" خویش این سؤال را در ذهن خوانندۀ بی طرف خلق نموده ام که اگر طرزی این نبود و آن هم نبود، پس برای خود و برای هموطنانش چه بود؟

او بنظر من، نویسنده، دپلومات، شاعر، راد مرد متفکر، مدافع حقوق بشر و محصل آزادی مردمش همه در یک کالبد بود. او پدر ژورنالیزم مدرن و بانی روابط دپلوماتیک عصری در افغانستان بود و اندک بهره ای که درین دو رشته داریم، همه را مدیون مرحوم طرزی می باشیم. طرزی از نخستین عنان داران و پبش کسوتان تفکر و اندیشۀ آزاد و تلاش برای حکومت مردمی در کشور ما بود. آثار انگشتان او در ایجاد روحیۀ نجات طلبی ملت افغان از استعمار انگلیس با نتائیج درخشان آن در هر ورق تاریخ معاصرما هویداست. خلاصه اینکه این ملت در قرن حاضر ازین نمط مردم بیشتر از همین یکی نداشته است.

ولی با آنهم (علامه) دستاریست کاملا ً ازقماش دیگر که به گفتۀ خود مرحوم طرزی آنرا باید با اندکی« تأنی و درنگ» بر سر معاصرین خود بگذاریم.

اقبال لاهوری که اسم او بدون کاربرد لقب (علامه) تقریبا ً دیده یا شنیده نمی شود نیز بهترین شاعر قرن در زبان اردو و از شخصیت های بسیار نخبۀ عالم اسلام است که اورا می توان یکی از بانیان حقیقی کشور پاکستان نامید. او فارغ التحصیل در شق فلسفه و اقتصاد از پوهنتون های اکسفورد انگلستان و هایدلبرگ جرمنی بود. تفکر، شعر و فلسفۀ او در دمیدن روح ملیت خواهی در جسۀ مسلمانان نیم قاره نقش بس مهمی داشت ولی با آن هم چون دانش او زادۀ سیستم تعلیمی غرب است، باید قضاوت بر اورا به مقیاس سیالانش بعمل بیاوریم. حتی یکی می تواند نابغه باشد ولی علامه نباشد. بالعکس نبوغ می تواند در وجود یک شخص بی تعلیم و بی سواد نیز ظهور نماید.
با در نظر داشت این حقیقت که ما در این اواخر در کاربرد لقب علامه اندکی بیشتر از پیش اصراف می کنیم. ممکن است وقت آن رسیده باشد که تا برای جلوگیری از "ملا خور" شدن آن بضی حدودی برای استعمال آن قائل گردیم. یا این لقب را بصورت اختصاصی برای علوم دینی (منقول) که ساحۀ دانش شان منوط به منهاج درسی عتیق اسلامی (بشمول یک عدۀ از علوم دنیوی از قبیل نجوم، منطق، هیأت و غیره) می باشد بکار بریم که در آنصورت اطلاق آن در شأن مرحوم سلجوقی، شهید بلخی و غیره بجاست. ولی باید فراموش نکنیم که حتی به سید جمال الدین نیز در زمان حیاتش کسی لقب علامه نداده بود و نه کسی مرحوم طرزی را تا این اواخر با وجودی که وزیر خارجه و خسر پادشاه وقت نیز بود، حتی از روی تملق نیز علامه خطاب نموده بود. همچنان طوری که در بالا اشاره شد، نه کسی تا امروز به دانشمندان نخبۀ معاصر ما از قبیل جادالحق، الغزالی و القرضاوی لقب علامه داده است.

بغیر از این اگرلقب علامه را برای اشخاصی چون اقبال و طرزی بکار می بریم، باید با مراعات مغاییری که قبلاً ذکر کردیم باشد.

اگر درین مبحث جنبۀ تحقیقی نهفته باشد نه به منظور آنست تا دانش یکی را کمتر از آنچه دیگران می پندارند یا مستحق است، زده باشم، یا اینکه بگویم با گذشت زمان نسل بشر نادان تر شده می رود، بلکه دلیل آن را تنها درین حقیقت میتوان سراغ نمود که اکنون ساحۀ علم بشرخیلی ها فراختر از آنست تا در عقل یک نفر (یا صد یا هزار نفر) بگنجد. تاریخ بشر شاهد است که به همان طوری که گذشت زمان یک تعداد ارزشها و پندارها را به وجود می آورد، یک عدۀ دیگر را نیز از بین می برد. القاب عکاس، انستیزیولوجیست، پیلوت، ستیواردس و غیره از امثلۀ نوع اول و پست های از قبیل امپراتور، میرآخور، حاجب، قابله سالار و غیره هم از نوع دوم آن می باشند. امروز تعداد پادشاهان دنیارا نیز می توانیم بر روی انگشتان خود حساب کنیم. حتی لقب پیغمبر که در گذشته بر یک صد و بیست و چند هزار نفر اطلاق شده بود، دیگر بر معاصران ما حرام است. لیکن (علامه) لقبیست که هنوز هم در گوش عده ای از ما شرنگ قدیم خود را از دست نداده.
اعتصام من بیشتر به دامان خوانندگان و مخصوصاً آنانیکه در مورد "علامه" استند وعقاید جامدی دارند، اینست که اگر روشنی بیشتری براین تاریکی ها انداخته بتوانند، با نجات من ازاین جهل ضلال مانع گمراهی دیگران نیز خواهند شد.
(1) اگر عمر باقی بود، می توانیم روزی به عین دلیل در مورد بکار برد لقب (استاد) نیز بحثی بنمایم.



اسم: Qasemi   محل سکونت: Germany    تاریخ: 30.12.2011


سلام آقای فریار کهزاد!
بعد از آنکه من تمام نوشته های شما را در این دریجه مطالعه نمودم،از شما فقط یک سوال دارم:
شما در نخستین نظر تان در اخیر همین دریچه نوشته اید: ( در انتظار " فرهنگ علمی وفنی کهزاد" باشید.)
سوال من این است که چه کسی این " فرهنگ" را مینویسد و چه کسی آنرا تمویل میکند؟؟؟
من اکنون اطمینان کامل دارم که شما شخصاً صلاحیت کافی برای نوشتن چنان کتابی را ندارید.
وسلام


اسم: ولی احمد نوری   محل سکونت: پاریس - فرانسه    تاریخ: 30.12.2011

جناب محترم ښاغلی محمود غزتوی،
بعد از عرض سلام و ارادت از نشر مقالۀ مهم و با ارزش (تاراج تاریخ)در دریچۀ نظرخواهی پورتال افغان جرمن آنلاین از شما قلباً تشکر و سپاسگذارم.
این مقالۀ تاریخی و فوق العاده مهم و مستندِ (اگر فراموش نکرده باشم) به احتمال اغلب به قلم شهید محمد هاشم میوندوال صدراعظم افغانستان در دورۀ مشعشع دیموکراسی زمان سلطنت مشروطه، نوشته شده که از یک اهمیت و ارزش لایتناهی تاریخی برخوردار است و توانسته بسیار به زیبایی و متانت پرده از یک تعداد حقایق تاریخی انکار ناپذیر کشور عزیز ما افغانستان و ادعا های میان خالی و پوچ مملکت ایران بر دارد.
محترمانه از ادرۀ پورتال افغان جرمن آنلاین تقاضا میکنم بنا بر اهمیت خاص این نوشتۀ تحقیقی آنرا بر علاوۀ دریچۀ نظرخواهی بصورت یک مقالۀ سیاسی و تاریخی در ستون تحلیلات پورتال به مطالعۀ مردم وطن برسانند تا در پخش واقعیت های تاریخی از یکطرف خدمت بیشتر و بهتری انجام شده باشد، و از جانب دیگر روان مطهر شهید میوندوال شاد گردد.
از توجه مسؤولین پورتال پیش از پیش اظهار شکران دارم.
با احترام


اسم: حمید انوری   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 29.12.2011

از دانشمندان هموطن صمیمانه تقاضا دارم تا از روی لطف و مهربانی در مورد لقب " علامه " و اینکه چگونه و با کدام شرایط میتوان" علامه " شد، کمی روشنی اندازند.
اما بعد اینکه جناب فریار برعلاوۀ اینکه سخت کوشیده اند بحث مورد نظر را به کجراهه کشانده و باصطلاح آب را گل آلود نموده و ماهی مطلوب خویش را از آن صید نماید، هرآن هموطنی را که با نظرات شان موافق نبوده اند، توهین نموده و الفاظ کوچه و بازاری را در مورد، بکار برده اند.این نوع افراد زمانیکه پای منطق شان می لنگد، به فحش گوئی آغاز میکنند. خداوند به راه راست هدایت شان فرماید.
ایشان در نظر مختصر بنده صرف در قسمت "تخته کردن" پیچیده اند، اما در مورد متباقی آن نظر مختصر، تماسی نگرفته اند، چون پاسخ قناعت بخشی در زمینه نداشته اند.
تا جائیکه من بخاطر دارم هرگز بیاد نمی آورم که شخصی یا اشخاصی و یا مرجعی و یا هم مؤسسه ای یا مکتبی مرا وادار و یا مجبور ساخته باشد که چه بگویم و چه نگویم.آنچه در منزل و مکتب و در کوچه و بازار و در دفتر و دیوان از هموطنان و والدین و استادان و از دوستان و آشنایان خود آموخته ام، همانها به گفتۀ مشهور " با شیر اندرون شده و با جان بدر شود " و شما هم جناب فریار آنچه را از استاد و پیشوای تان آموخته اید، اختیار دارید و کاملاً آزاد هستید تا از آنهابه طبع خود استفاده کنید.
اینکه چرا به لغت نامه های ایرانی مراجعه مینمایم باید خدمت عرض کرد اینکه من خودم شخصاً هیچ دشمنی با ایران و ایرانی ندارم و هیچ مانعی نمی بینم جهت استفاده از لغت نامه ها و کتب فارسی ایران. ما افغانها با هزاران درد و دریغ که از داشتن همچو لغت نامه ها محروم هستیم، در حالیکه دانشمندان و زبان شناسان و فرهنگیان ایران هرکدام سی(30) سال و یا بیشتر زحمت کشیده اند تا یک لغت نامه و یا فرهنگ لغات نوشته و در خدمت هموطنان خود قرار داده اند و امروز هم همین دانشمندان ایران هستند که با هزار زحمت، همان لغت نامه ها و فرهنگ لغات را در انترنت به دسترس همه در سر تاسر جهان قرار داده اند. این در حالیست که دانشمندان و "علامه" های ما تا امروز موفق به ترتیب همچو لغت نامه ها نگردیده و همچنان در کشمکش و جدل قرار دارند که دانشگاه خوب است و پوهنتون بد.
از جانب دیگر خدمت عرض شود که بوجودآوردن لغات جدید از بطن لسان دری که بتواند ضروریات قرن جدید را پاسخگو باشد، کاریست پسندیده و در خور هزاران ستایش، ولی همان گونه که جناب شما در مورد استفاده از لغات پشتو در زبان دری حساسیت نشان میدهید، چرا همین حساسیت را در مقابل تقلید و کاپی نمودن لغات من درآوردی ایران امروزی نشان نمی دهید؟
اگر پدر مرحوم شما موفق نگردید تا "دانشگاه" را جانشین پوهنتون سازد و عمر گران مایه ای خود را اندرین راه صرف کرد، شما بکوشید مصدر خدمتی به هموطنان تان گردیده و یک لغت نامه برای افغانستان تهیه کنید و همین " دانشگاه" و " دانشکده" و... را در آن بگنجانید تا مردم از آن استفاده کنند. اما اصطلاحات کس مخر "ویژه" و " چالش " و " گویش" و " خوانش" و...هرگز و هرگز وارد زبان زیبای دری نخواهد شد. بگذار یک دو تلویزیون ایرانی مشرب در کابل این اصطلاحات نامانوس را قلقله کنند و یکی دو نفری هم بالای کلمات پشتو سر و گردن بشکنند. جلو شما را هم کسی نگرفته است.
هموطنان با درد وقلم بدستان توانای ما هریک جنابان (وهاج) و (نوری) و (بابر)و محترمه (ملالی نظام)و....جواب های قناعت بخشی برای تان ارائه فرموده اند و قرار معلوم این سلسله همچنان ادامه دارد که خدا کند قناعت شما را فراهم نموده بتوانند، البته اگر خود را بکوچه حسن چپ نزده و به اصطلاح مرغ تان یک لنگ نداشته باشد.
در اخیر امیدوارم به نوشتۀ مستدل هموطن آگاه ما جناب (محمود غزنوی)در همین نظر خواهی دقت و توجه نمائید. موفقیت شما را در تهیه یک لغت نامه دری خواهانم. به لغت نامه (دری/فارسی) ضرورتی نیست. جور باشید.


اسم: Mahmud Ghanavi   محل سکونت: United States    تاریخ: 29.12.2011

۱
تاراج تاريخ
يك محاسبه تاريخي با مدعيان مفاخر بيست و پنج قرنه،
در هفته گذشته زمزمه هاي عجيبي از راديو هاي دنيا شنيده شد، كه گويا سال دو هزار و پنجصدمين
شهنشاهي ايران را جشن گرفتند و با ترتيبات فوق العاده لكس (لوکس) و پر طمطراق پر مصرفي از كيسه برادران مستمند ايراني ما كه به لقمۀ ناني احتياج دارند، چنين اضافه خرجيها را روا داشتند، در حاليكه براي يك ملت فقير و محتاح نيازمند به انكشاف چه فرق ميكند، اگر تاريخ دو نيم هزار ساله داشته باشد يا صد ساله!
تا جاييكه به مسأله همدردي و اخلاقي تعلق دارد، مردم افغانستان به رفاه و آرامي و سعادت و شادكامي برادران ايراني خود علاقمند اند، و بنا بران اگر همين مبالغ گزاف به ترفيه حال و رفع نياز منديهاي مستمندان آن ملت برادر به خرج مي رسيد بهتر بود.
بهر صورت چون اين يك مسأله داخلي ايشانست، ما جز با جنبه اخلاقي آن كاري نداريم، مسرت و
سعادت آن برادران را خواهانيم، ولي در نشراتيكه در خارج و داخل ايران درين باره به عمل آمد، چيزهائي گفته شد و دعواهايي صورت گرفت، كه باحيات ملي مردم افغانستان ربطي دارد، و نيشنلزم افغاني مارا بدفاع از خود بر مي انگيزاند تا جاييكه ديده و شنيده شد، مدار تمام نشرات و ادعاهاي طويل و عريض سخنگويان و نويسندگان دستگاه اين جشن خيالي (تاريخ) بود ولي به نام تاريخ، داستانهايي جعل كردند، و حماسياتي خلق نمودند، كه ابداً و اصلاً با واقيعت هاي تاريخ سازگار نيست.
درين تبليغات غرور آميز مكرراً شنيده شد كه بر تاريخ و جغرافياي تاريخي ما تعرض بعمل آمد، و
خاك و بلاد افغانستان در تاريخ جزو شهناهي ايران شمرده شد.
ما انكار نداريم كه مدت هاي زيادي در تاريخ چنين آمده كه اين دو ملت تاريخي آسيا در تحت يك
نظام سياسي و بحيث يك مملكت زيسته اند و مشتركاتي نيز باهمديگر داشته اند، ولي اينكه شهنشاهي
مردم ايران كنوني بر كشور افغانستان يا يك حصه آن حكم رانده باشد، مدتها نيز چنين بوده، كه مركز شهنشاهي در خاك افغانستان بود، و مردم اينجا تا نهايات عراق (ايران كنوني) درفش حكمراني افراخته بودند.
پس اگر نويسندگان ايران همواره برين سرزمين ادامه داشته باشد، واقعيت تاريخي نيست و اگر مدتي
مردم ايران كنوني بدليل حكمراني محدود هخامنشيان و ساسانيان وغيره بر خاك افغانستان، شهنشاهي 2500 ساله خود را در تاريخ ما تثبيت ميكنند، ماهم باخود حسابي داريم، و اينك آن برادران گرامي خود را به يك محاسبه تاريخي مي كشانيم.
در تاريخ داستاني كه در كتب قديم مردم آرين مانند ويدا و اوستا و كتب پهلوي و سير ملوك (شاهنامه ها) آمده همواره مراكز مدنيت آرياييها در خاك افغانستان بوده، مانند بلخ و زرنگ و بلاد مجاري هلمند و هرات وغيره، كه مردم اين سرزمينها و شاهان و پهلوانان آن مانند جم (فريدون) _ (قباد) _ (زال) _ (رستم) وغيره در همين سرزمين هاي بلخ و سيستان و زابل و كابل مركزيت داشته و به نشر و تلقين مدنيت باستاني و آيين مزديسنا به ايرانيان كنوني پرداخته اند.
پس به اعتبار اين دوره داستاني كه بايد قبل از تاريخ شمرده شود، اجداد همين مردم افغانستان بودند كه آيين پند و گفتار و كردار نيكو را با اصول مدنيت و شاهي به ايرانيان كنوني آموختند، و درفشهاي شاهي هم از فراز (وهاره) بلخ افراشته شد، نه تهران يا همدان يا شيراز يا اصفهان!
نشسته شهنشاه با آفرين به تخت شهي بر، به بلخ گزين شما به ونددات كتاب اوستا و شاهنامه فردوسي
و گرشاسپ نامه اسدي و كتب سير ملوك عربي رجوع كنيد در آن خواهيد ديد كه چگونه ريشه هاي مدنيت آرين در بلاد افغانستان نشو و نما مي كند؟ و اين مردم در بلخ شهر نشين مي شوند و از دوره حيات خانه بدوشي و كوچي گري به شهر نشيني ميرسند و در تحت نظام شاهي مي آيند، و مدنيت و شايستگي را بهر سو مي پراگنند.
در داستانهاي اين دوره كه محل وقوع آن بلخ و كابلستان و زابلستان و مجاري هلمند و سيستان و
هرات است، نامهاي اين بلاد چنين مذكور ميگردد:
زرنج و همه غور و زابلستان
هم از بلخ تابوم كابلستان
(گرشاسپ نامه)
اكنون ما به دوره تاريخي ميرسيم كه سنين و او قات آن معين است:
دولت ماد شمال ايران كه پايتخت آن هگمتان (همدان) بود نفوذ ايشان در شرق يعني
٦٦٥ ق‑م) است و اين سلطه آريائي مشترك تا سقوط دولت _ افغانستان از عصر فده و رتيس ( ٦۳۳
ماد در حدود ( ٥٥۰ ق،م) دوام دارد، كه جمله هشتاد سال باشد، چون مركز دولت ماد در ايران
كنوني بود، ما آنرا به حساب ايشان ميگيريم.
خروج كوروش (سيروس) هخامنشي و سلطه او بر تمام افغانستان تا درياي سند از حدود550 قبل از میلاد آغاز ميشود كه تا عصر اخلاف او (حدود ٤۰۰ ق،م) بمدت ( ۱٥۰ )سال ميرسد.
در پايان اين دوره است كه داريوش سوم پادشاه آخرين دودمان هخامنشي بعد از جنگ گوگمل
بدست اسكندر مقدوني شكست ميخورد و بسوس حكمران باختر و برسنتس حاكم رخج (قندهار)
او را مي كشند( ۳۳۰ ق،م) و لشكريان اسكندر بدون هيچ مانعي سرزمين ايران را در همين سال اشغال
مي نمايند و درخت پوسيده شهنشاهي هخامنشي را از بيخ مي كنند.
سلطه اسكندر در افغانستان با مقاومتهاي عنيف مردم اين سرزمين روبرو شد، و اين جهانگير
دلاور مدت چهار سال تا( ۳۲٦ ق،م) در كوهسارها و وادي هاي افغانستان به جنگ و دفاع مشغول ماند، در حاليكه از سرزمين ايران كنوني به سرعت برق در مدت چند ماه گذشته بود.
با در گذشت اسكندر كه جنرالان و باز ماندگان يوناني او در سر تا سر ممالك مفتوحه او
اقتدار يافتند باز مركز قدرت و جهانداري همين سرزمين باختر بود، و تا حدود( ۱۰۰ ق،م) مردم
افغانستان با سازمان نيمه يوناني و نيمه افغاني خود به آزادي مي زيستند و حكمرانان يوناني كه با عرف و عادات و كلتور باختري بار آمده بودند، مانند عناصر داخلي تربيت شده اين كلتور درين جا زندگي كردند و همين جا در بين عناصر قوي نژاد و كلتور افغانستان منحل گرديدند. و اجداد ايرانيان كنوني كه خود هم مادونان مفتوح اين سازمان ها بودند، ابداً دستي در سرزمين افغانستان نداشتند.
بعد از انحلال سلطنت مستقل باختر يوناني، قبايل ساكه و پارت و پهلوا از همين سرزمين هاي
افغانستان پرچم هاي فيروزي را بطرف غرب و ايران امروزه بر افراشتند وارساس (اشك) بلخي
بناي شاهنشاهي نيرومند اشكاني را در حدود ( ۲٤۹ ق،م) در همين سرزمين گذاشت، و سلطات
مختلف اين قبايل افغانستان بر يك قسمتي از ايران ادامه داشت.
در حدود ( ۷۰ ق،م) قبايل آريايي نژاد كوشاني و بعد از آن هفتالي در افغانستان استقرار يافته و به تشكيل بزرگترين امپراتوري هاي نيرومند پرداختند كه سرحدات آن از حدود مرو و دامغان تااوسط هند به شمول ماوراء النهر ميرسيد و خلاق مدنيت و هنر و آداب و آيين خاصي بودند، كه زاده و پرورده سعي و تفكر و انديشه مردم همين سرزمين افغانستان بود.
سلطه كوشاني و هفتالي تا اوايل ورود اسلام و حدود ٦۰۰ م مدت شش قرن به اشغال سلطنت
هاي قوي و شهزادگان محلي دوام داشت و درين مدت گاهي فتوحات پادشاهان ساساني ايران نيز در
اراضي افغانستان توسيع يافته است.
از حدود ۲۳۰ م كه دامنه فتوحات اردشير بابكان تا پشاور در كوشان شهر رسيده بود، تا حدود
365 م كه هفتاليان از شمال هندوكش تا وادي سند و كشمير رسيدند، مدت يك قرن زمان سلطه
ساسانيان پارس بر افغانستان شمرده ميشود، كه آنهم با جنگها و مقاومت هاي مردم اين سرزمين با آن سلطه بيگانه سپري شده است.
بين سالهاي ۳٥۰ و ۳٥۸ م قبايل افغانستان با شاپور دوم ساساني پارس آويزشها داشتند تا كه سردار بزرگ اين قبايل گرومباتس با او صلح كرد و در جنگ با رومها پادشاه ساساني را كمك نمود، ولي در همين اوقات پادشاهان بزرگ كيداري در افغانستان با سلطات اجنبي مقاومتها داشتند، تا حدي كه 484م ازدواج خواهر خود را باصلح به پادشاه كيداري افغانستان كنگ _ پادشاه ساساني پيروز ٤٥۹ خاس پسر كيداره پيشنهاد كرده بود، و پايتخت ايشان كاپيسا و پشاور بود.
در سنه ٤۲۷ م قواي هفتالي افغانستان با بهرام گور ساساني پارس در آويختند تا اخشوان پادشاه
٤۸٤ ) شكست داد و طالقان را باخراج گزافي ازو گرفت و _ افغانستان به پيروز اول ساساني ( ٤٥۷
پسرش (قباد) نزد دولت هفتالي افغانستان به يرغمل گرفته شد.
پيروز سرخودار را در سنه ( ٤۸٤ م)در جنگ با اخشوان پادشاه افغانستان گذاشت و دخترش به
دست همين پادشاه افتاد و دولت ساساني پارس با جگذار او بود و مار كوارت مستشرق گويد كه دولت
ايران تا حدود ( ٥۰۰ م) براي اداي باج وخراج به هفتاليان افغانستان برسم الخط كوشاني هفتالي مسكوكاتي را ضرب ميكردند، و از صلب اخشوان و بطن دختر پيروز ساساني دوشيزه يي به زني كواذ پادشاه پارس در آمد، و چون اين پادشاه از طرف مردم پارس خلع شد، در سنه ٤۹۹ م به مدد عساكر هفتالي افغانستان، واپس به تخت پارس نشانده شد. در خلال اين قرون سلطه خالص پادشاهان ساساني پارس بر افغانستان بيش از يك قرن نيست و ماهم آنرا به حساب مي گيريم.
در دوره اسلامي بعد از ( ٦٥۱ م) كه پادشاه آخرين ساساني يزدگرد سوم در آسياب مرو به اشاره
حكمران آن ماهوي سوري بدست آسياباني كشته میشود، و دوره شاهي ساسانيان با او ختم ميشود، ايران مانند حمله يونانيان به سرعت تام در مقابل فاتحان عرب از بين ميرود، ولي مقاومتهاي
مردم افغانستان تا دو صدسال و حدود( ۲۰۰ ق) دوام ميكند. اين مقاومتها براي حفظ آزادي ملي مردم افغانستان در مقابل سلطه عسكري اعراب بوده، والاسلطه ديني اسلام را مردم با طيب خاطر قبول كرده بودند، و در مقابل دين اسلام و قرآن نميجنگيدند.
در دوره اسلامي همواره مراكز قدرت سلطنت نزد مردم افغانستان بوده و از اينجا بر اراضي
وسيع ايران كنوني حكم رانده اند بدين تفصيل:
الف_ حكمراني طاهريان فوشنج هرات از ۲۰٥ تا ۲٥۹ ق.
ب_ حكمراني صفاريان زرنج نيمروز و وادي هلمند از ۲٤۷ تا ۳۹۳ ق.
ج _ حكمراني سامانيان بلخي از ۲۷۹ تا ۳۸۹ ق.
٥۸۳ ق. _ د _ سلطنت غزنويان از غزنه ۳٥۱
ه_سلطنت غوريان از فيروز كوه غور و هرات و باميان ازحدود ٥٥۰ تا ٦۱۲ ق.
درين مدت چهار صد سال همواره مراكز قدرت و حكمراني در دست مردم افغانستان بود و بعد
ازآن از ٦۰۰ تا ۸۰۰ دوره فتور چنگيزي و ايلخاني است، كه تمام ايران لگد كوب سواران مغل مي گردد، ولي بازهم در افغانستان قواي ملي مانند قبايل پشتون در كوهسار پشتونخوا و پادشاهان كرت در هرات و ملكان نيمروز به مقاومت گرم و سرد خود ادامه داده اند، تا كه در ( ۸۰۷ ق) پادشاه مدنيت دوستي از خاندان تيمورلنگ كه در ثقافت خراساني پرورده شده بود، در هرات برتخت نشست.
و بعد ازاين تا حدود ۹۲۰ ق سلطنت اين دودمان پادشاهان افغانستان از درياي سند تا نهايات
ايران كنوني ادامه داشت، و از هرات پاي تخت زيباي اين دودمان، انوار هنر و فرهنگ وحكمداري و سروري بر سر تا سر قاره آسيا مي تافت.
در حدود ( ۹۱٦ ق ۱٥۱۰ ) كه شاه اسماعيل صفوي شيباني خان را در جنگ مرو بكشت افغانستان
شمالي و شرقي تا قندهار به بابر و شاهان اوزبكيه بلخ تعلق داشت و فقط يك گوشه غربي آن با
صفويان اصفهان بود كه اين سلطه فقط بر نصف غربي افغانستان تا حدود ( ۱۱۱٥ ق) مدت دو قرن
ادامه داشت و درسنه ۱۱۱۹ ق باقيام مردانه ميرويس خان در قندهار قطع شد و اين مرد مدبر و دلير چندين بار لشكريان متجاوز صفويه را در ميدانهاي قندهار و وادي هلمند از دم تيغ تيز گذارنيده و بعد از وفاتش پسرش شاه محمود هوتك بامردان قندهاري در لمحه بصر، بديوار هاي پاي تخت ايران اصفهان خود را رسانيدند و درسنه ۱۱۳٥ ق گليم رژيم فرتوت صفويان را از صحنه ايران برچيدند و پادشاه آخرين صفوي، در پيشگاه پادشاه فاتح افغاني (شاه محمود هوتك) به زانو در آمده و نيايش كرد، و تاج شاهي ايران را بدو تقديم نمود، و همدرين ايام رؤساي ملي ابدالي افغاني پرچم پيروزي را برآسمان هرات افراشته بودند.
در يكي از نشرات ايران كه به شخص بزرگي ازآن مملكت برادر ما منسوبست، اين حركت ميرويس و شاه محمود فاتح جوان افغان را به تعبير نادرست (كاروان زني) ياد كردند؛ آيا وقتي كه سلطان محمود از غزنه يا يعقوب صفاري از زرنج يا طاهر از هرات و فوشنج يا غياث الدين از غور ي ا
سلطان حسين از هرات بر بلاد غربي ممالك وسيع ايشان در عراق آنروز (ايران امروز) لشكر كشي ها
مي كردند، آنهم كاروان زني بود؟
برادران ايراني ما بايد محاسبه فوق را همواره در تاريخ فراموش نكنند، شما در هفت فقره بالا
غور كنيد، از مدت ۲٤۰۰ سال باينطرف ايام سلطه و قدرت مردم ايران كنوني برما چقدر بود؟ و
باالعكس مردم اين سرزمين برآن جا چقدر حكم رانده اند؟
اينك ببينيد:
سلطه ايرانيان:
۱_سلطه ماد از همدان ۸۰ سال بر يك قسمت افغانستان.
۲_سلطه هخامنشيان پارس ۱٥۰ سال بر تمام.
۳_سلطه ساسانيان پارس ۱۰۰ سال بر يك قسمت.
٤_سلطه صفويان اصفهان ۲۰۰ سال فقط بر نصف غربي.
جمله ٥۳۰ سال
سلطه مردم افغانستان:
۱_سلطات ساكها، پارتها، پهلوا اشكانيان بر يك قسمت ايران ۲۰۰ سال.
۲_سلطه هفتالي بر يك قسمت پنجاه سال.
۳_دوره اسلامي از طاهريان تا غوريان چهار صد سال بر تمام ايران.
٤_دوره تيموريان هرات بر مقام ايران صد سال.
٥_سلطه هوتكيان و ابداليان قندهار و هرات پينجاه سال.
جمله هشت صدسال.
باين حساب اگر سلطه شاهان ايران با وقفه ها و خلاها در طول بيست و سه قرن فقط پنج قرن
آنهم بر يك قسمت ازين خاك بوده، سلطه هشت قرنه ما بر آنها با وقفه ها و خلاها و تسلسل از دو صد(ق) تا حدود ۱۲۰۰ ق ثابت است.
پس ما نميدانيم كه اين برداران عزيز ما چرا اين حقايق را فراموش ميكنند. اگر ايران وقتي
شاهنشاهاني داشته و مملكت قوي بوده، افغانستان هم شاهنشاهي هاي متعدد قوي و پيروز در طول
تاريخ داشته است و اگر در جوار ما كسي به استاد چنين چيزها بر تاريخ و جغرافياي تاريخي ما تعرض ميكند و خاكهاي كشور ما را جزو كشور ديگر به قلم ميدهد بايد بدانند كه اين محاسبه ها پيش ماهم موجود است، و نميتوانيم عظمت شاهنشاهي هاي كوشاني و هفتالي و صفاري و ساماني و غزنوي و غوري و تيموري هرات و هوتكي و ابدالي قندهار را كه از كانون عظمت و اصالت تاريخي اين سرزمين نشو و نما نموده اند، فراموش كنيم.
اين يك محاسبه تاريخي بود، كه ما در رد نشرات و دعاوي كنوني برادران ايراني نوشتيم، والا
براي ملتي مانند ايران و ملتي مانند افغان، كه سخت نياز مند انكشاف و اصلاح اوضاع حياتي
خويشند زيبنده نخواهد بود كه اوقات گران بهاي خود را به چنين دعاوي پرهياهو صرف كنند.
امروز هر دو كشور افغان و ايران مرز هاي مشخصي دارند وقايع تاريخ خود را به محيط بيكران
ماضي سپرده اند، ما نبايد اكنون درآن بپيچيم، و تنها به مفاخر گذشته ضياع وقت وسعي نماييم. ما مشتركاتي در تاريخ و فرهنگ هم داريم، آنچه امروز به هرات يا زرنج يا بلخ يا زابل يا كابل تعلق ميگيرد، آنرا بايد بما بگذارند، و آنچه به طوس و نشاپور وري و اصفهان و همدان و كرمان تعلق دارد، مال ايرانيان عزيز است و بايد به آنها گذاشته شود.
در دنياي پر جنجال امروز هر دو ملت مشكلاتي داريم، بايد در يك فضاي دوستي و برادري اين مشكلاتي را از پيش پا برداريم و به امور زندگي خود مهمك گرديم، ما باحفظ مفاخر نيشنلزم افغاني و تاريخ و سوابق آن و مبارزه مردانه درين راه حاضريم با دوستان همجوار گرامي خود يك زندگاني دوستانه و صلح جويانه بسر بريم، ولي هيچكس را اجازت نخواهيم داد كه مفاخر و تاريخ و سوابق مارا غارت نمايند.
گه يم  مخالفو مخ ته كلك لكه شا
ي په نرمه لكه اوبه يم  په دوستى ك
(جريده مساوات كابل، شماره ۲ سال ۲ چهار شنبه ۲۸ ميزان ۱۳٤٥ ش)


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 29.12.2011

جناب آقای کبیر و دوستان مقیم افغان جرمن آنلاین:

ببخشید مطلب 28 دسمبر بنده نا تمام ماند زیرا سهواً کلید "ارسال" را پچیق کردم و باید نتیجه گپ نیز اضافه می شد. این نتیجه گیری برای مزید معلومات استادان کرامی (گرامی)هر یک جناب عالیقدر سراج وهاج و عالی جناب ولی احمد نوری می باشد.

مشکل افغان ها تعمیم فرهنگ نفرت و خصومت می باشد، نه تجاوز فرهنگی ایران! این کدام منطق است که ما از فرهنگ خویش و زبان خویش از طریق فحش گوئی به زبان ایرانی ها دفاع کنیم؟ هر یک کوشش می نماید نفرت خویش را نسبت به همدیگر به بهانه ایران و پاکستان یا کمونیست و روس .... ابراز نماید. وقتی فرهنگ نفرت عام گردد، منطق از بین می رود. در شرائط موجود ما باید برای تعمیم وحدت بر اساس محبت و همدیگر پذیری کوشش کنیم. من شخصاً هیچ مشکلی ندارم که یک پشتون از کلمۀ زیبای "پوهنتون" در محاوره و نوشتجات خویش استفاده کند ولی مجبور ساختن یک دری زبان که ازین کلمه استفاده کند، صرف و صرف تیزاب پاشی بر اساسات همزیستی در افغانستان است. چرا یک دری زبان حق نداشته باشد به زبان شیرین خویش از کلمات مورد قبول خود شان استفاده کند. شما چرت زمینه همزیستی بین "پوهنتون" و "دانشگاه" را فراهم ساخته نمی توانید؟

دوستانی که مذبوحانه می کوشند بالای کلمۀ پوهنتون پشتو تاکید کنند، از این حقیقت تلخ بی خبرند که 99% کتاب های درسی کتابخانه دانشگاه کابل چاپ ایران است. اگر شما براستی به زبان تان علاقه دارید کوشش کنید کتب درسی کتابخانۀ دانشگاه کابل را به زبان دری و پشتو تهیه نمائید. چرا اولاد پشتون به زبان مادری خویش در افغانستان تحصیل نمی تواند. آیا شامل سازی چند کلمات سرکاری پشتو در زبان فارسی دری، نوشتن سرود ملی به پشتو ... درد اولاد پشتون را دوا می تواند و جبران محرومیت شان را مبنی بر درس خواند(خواندن) به زبان مادری دوا می تواند؟

بارها و بکرات و مرات گفته شده است که کلمه، مثلاً، "دانشگاه" کلمه سچه دری و زادۀ خطه افغان زمین است ولی شماری این گپ را بدون ارائه ثبوت قبول نمی کنند و به بهانه ایران نسبت به تاریخ و فرهنگ افغان زمین خصومت نشان می دهند. این دوستان در نوشته های شان برای ترد فرهنگ ایران استاد هستند ولی هیچ سندی ارائه نمی توانند که ثابت بسازند که مثلاً کلمۀ "دانشگاه" یک کلمه سچه دری و مربوط به افغانستان امروزی نیست. اگر کلمۀ دانشگاه یک کلمه ایرانی است پس شهر "لشکرگاه" و ناحیه "گذرگاه" کابل نیز باید چزو قلمرو ایران باشد. این دوستان چرا موجودیت این نام ها را در افغانستان تحمل می نمایند. وقتی من از یک تکسی ران کابل می خواهم مرا به گذرگاه ببرد، او چرا مرا به زایشگاه نمی برد؟

نتیجه اول: کسانیکه بالای ضدیت با ایران پرچم شان را بالا می کنند باید بدانند که هیچ کاری در مورد ایران نمی توانند ولی این عمل شان ضربه بسیار خورد کنند (کننده) بر ریشه افغانستان بحیث یک کشور متحد می باشد. این شده نمی تواند که ما از یکطرف داد از افغان دوستی و وطن دوستی نسبت به افغانستان بزنیم ولی این دوستی خویش را با تیزاب پاشی بر ریشه های وحدت در افغانستان ثابت سازیم.

نتیجه دوم:
اگر من از فرهنگ عمید، حییم ... و غیره چاپ ایران پنجاه سال پیش استفاده کنم قبول است زیرا پدرم نیز با این فرهنگ ها آشنا بود و من هم با آن عادت کرده ام ولی اگر من از کلماتی که در سالهای اخیر برای انکشاف زبان صورت گرفته است، استفاه کنم فوراً تاپه ایران زدگی بالایم زده می شود. علت این موضوع چیست؟ علت این موضوع این است که افغان ها هنوز هم در فرهنگ قبیلوی زندگی می کنند فرهنگ قبیلوی با بدعت یعنی نوآوری جداً مخالف است. هر چیزیکه مخالف دوران زندگی بابا و بوبویم باشد غلط است و فقط و فقط گپ های بوبو و بابا و خان قریه و وکیل ناحیه ام قبول است.

دوستان:
قرن بیست و یکم قرن بدعت است. اگر می خواهید جول خویش را از آب کثیف افغانستان نفرت زده بیرون کنید، خود را با فرهنگ بدعت آشنا ساخته و بدعت کاری را در پیش گیرید ... در غیر آن محو می شوید و قافله قرن بیست با سرعت روز در حرکت است و هیچ ترحمی بالای شما لنگ های اسیر قبیله ندارد.

تشکر از توجه تان.


اسم: ق کبیر   محل سکونت: جرمنی    تاریخ: 28.12.2011

محترم فریار صاحب!
با تأسف شما بجای آنکه از نوشتۀ آقای وهاج بشکل درست و مثبت استفاده کنید، خود را مشغول افغان جرمن آنلاین نموده و مارا دیده به دانسته مورد حمله قرار داده اید. خشم شما در مورد افغان جرمن آنلاین دو علت دارد:
۱- شخصی :
جناب شما همیشه نوشته های خود و پدر مرحوم تانرا در افغان جرمن آنلاین (خوب یا بد)، منشر می نمودید و یک ارتباط حسنه و دوستانه با افغان جرمن آنلاین داشتید.
تمام نوشته های ارسالی شما تا هم اکنون در آرشیف سایت موجود اند. نظر منفی شما در مورد سایت جنبۀ شخصی دارد و آن جنجال شما با آقای خلیل الله معروفی که یکی از مسؤولین سابق سایت بود، بالا گرفت و شما مضمون شدیدالحنی عنوانی شان فرستادید تا ما آنرا به نشر بسپاریم. ما نظر به پالیسی نشراتی خود و نظر به احترام به آن همکار سابق خود، از نشر آن نوشتۀ یاد شده، خودداری ورزیدیم و شما عصبانی شدید و ما را تهدید نمودید که بصورت عاجل تمام نوشته های ارسالی شما را از آرشیف ها حذف کنیم، ورنه شما وکیل گرفته و مارا به محاکمه می کشانید و باقی قضایا...
۲- سیاسی:
شما بجای آنکه در چنین اوضاع نا بسامان، بحیث یک افغان وطن دوست و مسؤول "انجمن کهزاد" به دفاع از منافع افغانها در مقابل دست بازی ها و مداخلات گستردۀ ایرانی ها در مسائل زبانی، مذهبی، فرهنگی و سیاسی ما، قد برافرازید و از عکس العمل هموطنان دلسوز تان در زمینه، به دفاع برخیزید، عصبانی شده و جهت اصلی و اساسی گفتگو های سازنده را تغییر داده و از مسیر اصلی آن منحرف ساخته و در مقابل مردم خود جبهه گرفتید و مداخلات خارجی در این ز مینه را به مداخلات داخلی کشانیدید، تا مداخلات بیرونی همچنان زیر پرده بماند.آفرین بر شما!
اینکه کدام لغات و اصطلاحات از زبان ملی پشتو، به زبان ملی دری ما داخل گردیده و یا بگفتۀ شما " بزور و جبر و وحشت تخته شده"، اند و یا بر عکس، از سالیان متمادی در سرزمین ما، پذیرفته شده اند و اگر بازهم به گفتۀ شما " به زور و جبر و وحشت تخته " شده باشند، باید با همان " جبر و زور و وحشت"، بیرون انداخته شوند، که این کاریست نا ممکن و غیر عملی.
آیا بهتر نخواهد بود بجای آنکه با توپ و تانک و تفنگ، " پوهنتون " را از زبان ملی دری و عام مردم افغانستان، بیرون بیاندازیم همین اکنون از ورود اصطلاح "ویژه" و "استان" و "همایش" و "چالش" و "خوانش " و ... جلوگیری نمائیم، تا فردا مجبور نگردیم " با زور و جبر و وحشت "،آنان را بیرون پرتاب نمائیم؟
اما من با شما همنظر هستم که زمان " تخته کردن"، به زور گذشته است و آنرا به گذشته می سپاریم. شما "دانشگاه" بگوئید و من "پوهنتون"، نه بالای شما زور است و نه هم مرا مجبور ساخته میتوانید. حق و حقیقت جای خود را خواهد گرفت چه من و شما بخواهیم و یا نخواهیم.

اکثریت افغانها، بدون در نظرداشت قوم و قبیله، در مورد کلمات و اصطلاحات از قبیل "پوهنتون" ، " درملتون" ، " پوهاند " ، " اندیوال " ، " څارنوال"، " ستره محکمه" و...، هیچ مشکلی ندارند. لغات، کلمات و اصطلاحات ایکه برایشان مأنوس است استفاده میکنند و آنانیکه برای شان نا مأنوس است، از آنها استفاده نمی کنند. طور مثال هستند هموطنان بی شمار ما که بجای " زیږنتون " ، " زایشگاه" میگویند و بجای " در ملتون "، دواخانه و غیره و غیره
و اما برخلاف شاید با " تخته کردن " و طرز استفاده و نیز جای استفاده از آن، مشکل داشته باشند. از طرف دیگر در یک نوشته یا مضمون و یا مقالۀ ادبی، استفاده از همچو اصطلاحات، حتی اگر اصطلاحات عامیانۀ خود ماهم باشد، خیلی ها نابجاست و نا زیبا.
شما که دیگران را مورد انتقاد قرار میدهید و ادعا میکنید که عفت قلم را مراعات نکرده اند، خود در چندین نوشتۀ تان که در نظر خواهی موجود است، با عصبانیت به همکاران ما تاخته اید و عفت قلم را یک قلم فراموش کرده اید. یعنی کور خود و بینای مردم. جناب شما در نوشتۀ تان به جواب همکار ورزیدۀ ما " میرمن ملالی موسی نظام" در حالیکه با محترم آغاز کلام نموده اید، در اخیر از کلمات یا بگفتۀ شما "واژه" های " خجالت بکشید " و " شرم باد بر شما ها "
و " بر همۀ تان می خندیم"، استفاده کرده اید. خود قضاوت کنید. ما در هیچ نوشته بر شما نخندیده ایم و هرگز خجالت بکشید و شرم باد بر شما نگفته ایم. این از پالیسی نشراتی ما به دور است.
جناب شما همین کار را بار دیگر در مورد دانشمند بزرگ، نویسندۀ توانا و همکار گرامی ما استاد " سراج وهاج "، تکرار نموده اید و از لغات و اصطلاحات زننده و خارج از چوکات ادب،استفاده نموده اید. نوشتۀ شما در نظرخواهی موجود است، یکبار دیگر به آن مراجعه نموده و خود قضاوت فرمائید. شما ما را مجبور می سازید تا درآینده قسمت های خارج از چوکات نوشته های تانرا حذف نمائیم و اگر هموطن دیگری هم به جواب شما خدای ناخواسته از همچو الفاظ استفاده نماید، یقین داشته باشید که حذف خواهد گردید.


اسم: امان الله عمر   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 28.12.2011

سلام به همه
قابل توجه افغان جرمن انلاین
و دوستان که افغانستان را دوست دارند.
این مباحث در بارۀ زبان دری و پارسی که در نظر خواهی قرار دارد بهتر است به این بحث خاتمه داده شود.
دیده می شود که این بحث به نفع ایرانیان در چرخش است.
افغانهای وطن دوست بدین باور اند که ایران به افغانستان هم زبان نبوده اند و این آقایان در تکرار این بوده اند که زبان پارسی را برابر به دری قلمداد نمایند.
من از دو طرف مباحثه خواسته بودم که در مورد تاریخ و پیدایش زبان دری و پارسی و پهلوی اګر معلومات دارند بهتر خواهد بود معلومات دهند.
مؤرخ توانای افغان، احمد علی کهزاد بيش از نيم قرن قبل( 1951 )طی بيانيهً علمی و تاريخی خود در موزيم ايران گفت : « هيچ شبه يی نيست که پرورشگاه اوليه اين زبان (دری) در حصص شمالی افغانستان از پامير تا هريرود را در بر ميگرفت و در ماورالنهر(1) هم رواج داشت. بعضی ها تصور کرده اند که زبان دری معجونی است مرکب از زبان پهلوی ساسانی و لغات عربی. حال آنکه يکی از صفات زبان دری حقيقی، عدم دخالت زبان عربی است و یک قرن پيش از زبان عربی در افغانستان تشکل نموده بود. از جانب ديگر دری زبانی نيست که بعد از نابود شدن پهلوی ساسانی بميان آمده باشد، بلکه پهلوی و دری دو زبانی اند که موازی هم يکی در ايران و ديگری در افغانستان بميان آمده و نشو و نما کرد و به زمانهای معين يکی از آنطرف اينطرف و ديگری از اينطرف آنطرف پراگنده شده است.
در جملات فوق دیده شد که دری و فارسی با هم یکی نبوده است.


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 28.12.2011

اینجانب هلاکو خان باز هم در خدمت استادان و بزرگواران قرار دارم:

جناب استاد محترم وهاج سراج:

تشکر از کوچک نوازی تان در حق اینجانب هلاکو خان. هزار تاسف که شما بالای این هلاکو خان بدبخت اعتبار ندارید. من خوب نفهمیدم که چه بدی را مرتکب گردیده ام که شما در مورد من بجای حق بینی به پیروی از استاد نوری از بدبینی کار می گیرید. باز هم دنیا بامید خورده شده و هلاکو خان هم خدا دارد. مثل معروف است خوئی در شیر در آید در مرگ براید. اکثر دوستان مای مورد بحث ما، ایرانی زده نه بلکه ایرانی هستند. خدا این ایرانی ها و ایرانی زده هایشان را براه راست هدایت کند. این ها گپ های شما و مرا نمی شنوند.

بیائیم سر اصل گپ: در یک مسابقه دوش یک لنگ مدال فهرمانی(قهرمانی) گرفت. مردم با تعجب پرسید که چطور شد یک لنگ باین مقام برسد. جواب ساده بود: غیر از همان لنگ کسی دیگر در مسابقه شرکت نداشت! امروز عین گپ در مورد کلمه مزخرف "شهروند" صدق می کند. چون ما در دری خود برای کلمه سیتیزن ترجمه نداریم، پس همین کلمه مزخرف ایرانی یکه تاز میدان است و ما باید از بخت شور خود بنالیم نه از مزخرفات ایرانی ها. تشکر از اقرار صادقانه تان که مه(ما) در زبان دری خود نه دکشنری داریم و نه قدرت ایجاد کلمه معادل آن را.

رهنمائی شما مرا به دکشنری های ایرانی؟! عجب رهنمائی! وقتی ما به مزخرفات ایرانی ها از قبیل کلمات "شهروند" باور نداریم، پس چطور ممکنست که ما به دکشنری های این مزخرف نویس ها گوش دهیم؟ شما از یکطرف مارا تشویق می کنید که مزخرفات ایرانی را فراموش کنیم ولی همزمان می فرمائید که به دکشنری (جشم(چشم) شیطان کور که استاد نوری را متوجه نسازد تا آنرا به "دیکشنری" تصحیح نکند)آنها مراجعه کنیم!؟ ما چطور می توانیم یک ایرانی "خردمند" را از یک ایرانی مزخرف نویسی فرق کنیم؟ محک چیست؟

من به دکشنری های ایرانی ولو توسط خردمندان شان هم تهیه شده باشد باور ندارم. یک مثال خدمت تان عرض میگردد. در دکشتری "حییم" معنی "clown" را "دهاتی" نوشته است. وقتی عقل نباشد جان به عذاب می ماند. "کلاون" کجا و دهاتی کجا؟

یکبار دیگر خدمت تان بعرض می رسانم که فرق بین مفهوم "citizen" و "subject" در زبان انگلیسی مثل فرق بین یک آدم عاقل و جاهل است. شهروند هم شهروند و رعیت و تبعه هم رعیت و تبعه. هر کس شهروند را رعیت و تبعه حساب کند، یک کار ناسزا انجام داده است. حتی در امریکا اگر امریکائی ها "اتباع" امریکا خطاب کنید، کار خوبی صورت نگرفته ولی در انگلستان اگر شما یک انگلیس را "رعیت" یا "تبعه" ملکه خطاب کنید، شاید کار بدی نباشد.

قابل توجه:
جناب استاد ولی احمد نوری: از اینکه مرا "حقبین" خطاب کردید، از اعتبار شما بالای من بحیث یک آدم حقبین یک جهان ممنون ولی صرف همینقدر عرض می کنم که من شاید بطور شاید و باید حقبین نباشم ولی از کوچگ نوازی شما تشکر. سعی خواهم کرد باین صفت مقبول خود را موصوف سازم.


اسم: پیر محمد بابر    محل سکونت: انگلستان     تاریخ: 27.12.2011

توهین نامۀ اخیر شاغلی فریار و قهر و غضبی که او از خود در جواب به نوشتۀ اخیر جناب محترم وهاج نشان داده مرا واداشت تا سایت های افغانی از جمله آریایی را مرور کنم تا در مورد جناب محترم شان قدری معلومات بدست آورم.

پیام ها و جواب های داده شده به نوشته های شاغلی فریار کهزاد چنین میرساند که همه در یک مسئله باهم توافق نظر دارند که شاغلی فریار کهزاد وقتی احساساتی میشود نمیتواند خود را کنترول کند و این باعث میگردد حرف های کاملاً ضد و نقیض بر زبان آرند.

مطالعۀ مقالات علامه کهزاد که از طرف شاغلی محترم فریار به سایت آریایی فرستاده شده مرا همچنان مجبور کرد تا یکبار دیگر از ایشان خواهش کنم که بلحاظ خدا و بخاطر روح پاک علامه کهزاد بر اساس سلیقه های شخصی در نوشته های آن بزرگ تغییرات وارد نسازند.

این کاملاً واضح است که نوشته هایی که در سایت آریایی از نام علامه کهزاد به نشر رسیده توسط جناب محترم فریار تایپ شده و حالا بر اساس آنچه خود تایپ کرده اند میخواهند مارا به حقانیت حرفهای شان متقاعد سازند.
من نمیگویم که تمام نوشته و از اساس تغییر داده شده ولی یک مرور سطحی به نوشته ها می رساند که جناب فریار تمام آن کلمات را که به ضم شان پشتو به نظر رسیده تغییر داده اند و کلماتی را هم در بین قوس از نام علامه کهزاد اضافه کرده اند که خلاف ابتدایی ترین نورم های نگارشی و توهین کامل به نویسنده است.

مثلاً این چگونه ممکن است که علامه کهزاد در یکجا موزه گفته باشد و در عین مقاله بعداً کلمه موزیم را به کار برده باشند؟

همچنان همانطوریکه دیده میشود علامه کهزاد کلمۀ گالری را به جای کلمۀ نگارستان که فعلاً از طرف ایرانی سازان کلمات و اصطلاحات پذیرفته شدۀ تحمیل میشود، به کار برده اند که من فکر میکنم اگر شاغلی فریار عین تایپ مقاله با کلمه نگارستان آشنایی میداشتند گالری را هم تغییر میدادند.

حالا اگر فریار جان اصرار دارند که در مقالات شاغلی کهزاد عین تایپ هیچ تغییری نیاورده اند خواهش میشود کاپی اصلی مقاله یا دست نویس علامه کهزاد را فوتو کاپی کرده و برای مطالعه در اختیار علاقمندان آن بزرگ مرد قرار دهند تا ما در مورد نظر بدهیم.

یاد آوری میکنم که تاکنون من چیزی نیافته ام که ثبوت ادعای فریار جان در مورد دانشگاه و غیره باشد ولی من وعده میدهم که به جستجوی خویش ادامه خواهم داد ولی اگر ایشان واقعاً به علامه کهزاد احترام دارند و میخواهند که زحمت ما را کمی کم سازند پس لطف کرده با استفاده از امکانات وسیع و سهولت های که انترنت و سافتویر های کمپیوتری در اختیار ما قرار داده، کاپی های اصلی یا دست نویس های علامه کهزاد را فوتو کاپی کرده در اختیار ما قرار دهند.

بااحترام.


اسم: فضل الرحمن فاضل   محل سکونت: فیض آباد    تاریخ: 27.12.2011

به نویسنده محترم استاد وهاج یکتن از مدیران مسئول اسبق روزنامه بدخشان، سلام تقدیم میکنم و آرزومندم این بحث تهاجم فرهنگی اجانب، به نتیجه برسد، اما به هموطن محترم خویش آقای دوست محمد از بدخشان یادآور میشوم که تاریخ خرقه مبارکه را - که رسالۀ کوچک جیبی بود - شادروان شهید محمد طاهر بدخشی نگاشته بودند، همکار شان مرحوم غلام حبیب نوابی یک تن دیگر از مدیر مسئولان(میران مسؤول)روزنامۀ بدخشان بود، نه آقای وهاج.

مرحوم نوابی با استفاده از امکانات اندک روزنامۀ بدخشان، گزیدۀ اشعار مرحوم مخفی بدخشی و رسالۀ لعل بدخشان را نیز در فیض آباد در همان دوران بچاپ رساند. با استفاده از فرصت به خوانندگان محترمی که این معلومات را ندارند یادآور میشوم که :
خرقۀ مبارکه که قبلا در بخارا بود، متولیانش می خواستند آنرا از راه بدخشان از طریق چترال به هندوستان ببرند، اما میر آن (میران)وقت بدخشان، مانع گردید(گردیدند)و آنرا به مقر فرمانروایی اش که «جوزگون» نام داشت، آورد(آوردند. و جوزگون از برکت این خرقۀ مطهر، « فیض آباد» نامیده شد. طوریکه شاعری گفته است:
خرقۀ پاک سید عربی که دهد از ریاض جنت یاد
در هزار و صدو سه از هجرت، محمل او جوزگون افتاد
جوزگون گشت لایق این فیض
زان سبب نام گشت فیض آباد
خرقه مبارکه شصت و چند سال بعد به اشرف البلاد قندهار اتنقال(انتقال) داده شد.


اسم: ولی احمد نوری    محل سکونت: پاریس    تاریخ: 27.12.2011


جناب هلاکو، از کوچۀ ملک خداداد!
بعد از عرض احترام به شخصیت حقیقی شما (هر که باشید) نه به هلاکو خان که نمی شناسم راجع به کلمۀ سچه و اصیل عربی (معنی) ذهن شما را به اجازۀ تان روشن می سازم.
کلمات (موسی)، (عیسی) ، (یحیی)، (حتی) ، (اضحی) ، (ادنی) و (معنی) و صد های دیگر که به همین قسم نوشته می شوند، اگر فرهنگستان بی فرهنگ ایران برای نوشتن این کلمات ( موسا ، عیسا، یحیا، حتا، اضحا، ادنا و معنا را ساخته اند و شما عزیز، آنرا قبول دارید و در خدمت هجوم فرهنگی ایران قرار میگیرید تبریک تان باشد.
ولی اینکه چرا در مدیریت سرویس خبری پورتال افغان جرمن آنلاین این کلمه تصحیح ناشده انتشار یافته است کار درست نکرده اند. باید چنین کلمات (من درآوردی) ایرانی ها اصلاح و تصحیح شود. ولی یک چیز را میتوان بحیث معذرت به ایشان اعطا نمود. تیمی که امور مدیریت اخبار را بطور داوطلبانه بر عهده دارد کلیشه های اخبار را از آژانس های مختلف خبری جهانی کاپی کرده و در دریچۀ اخبار پورتال داخل می نماید و داخل کردن تعداد زیاد خبر ها برایش ممکن فرصت کافی ندهد تا همه متون را از نظر املایی و انشایی و اصطلاحات دری کنترول و تصحیح نماید. بعد از این اعتراض شما حتما توجه بیشتر خواهند نمود.
آمدیم بالای سؤال دیگر شما که در بارۀ «سیتیزن» (که شما آنرا به غلط «ستیزن» نوشته اید) و دوستان !؟ ایرانی شما آنرا به (شهروند) ترجمه کرده اند و یک تعداد افغان های ما هم کورکورانه و ناخود آگاه آنرا پذیرفته و در رواج دادن آن در جامعه و رسانه های افغانی تلاش دارند.
گرچه استاد گرامی وهاج صاحب بزرگوار جواب شما را در این باره ارائه داشته اند، من هم چند جملۀ مختصر در آن علاوه میکنم. کلمۀ (سیتیزن) Citizen نه (ستیزن) Ctizen ریشه در یونان قدیم دارد. ولی قبل از انقلاب فرانسه با شکل فرانسوی آن یعنی (سیتوه یَــن) Citoyen برای مردان و (سیتوه یــِن) Citoyenne برای زنان به معنی (همشهری) بوده است که مردم در داخل شهر ها به یکدیگر خویش خطاب میکردند. اما بعد از انقلاب فرانسه این کلمه را بدون در نظر گرفتن طبقات اشراف و عوام برای هموطن و هم میهن استفاده کردند که از نگاه حقوقی و قانونی مراد عین همان (تبعه) است که در کشور ما قبول شده و معمول است. تبعه به کسی گویند که تابعت کشوری را دارا میباشد، چه آنکشور شاهی باشد، چه جمهوری.
این بود عرایض مختصری پیرامون سؤالات جناب حقبین، ببخشین جناب هلاکو. با احترام.


اسم: سراج وهاج   محل سکونت: امریکا     تاریخ: 26.12.2011

برادرمحترم هلاکو خان!
نوشته های بی آلایش شما خوشم می آید، خاصة ً که مَـثـَـل های خاص زبان ِ شیرین ِ ما، دری، گاهی چاشنی آن می شوند. ولی راست اش این است که « سرتان اعتبار ندارم! »، زیرا هستند چند برادر وخواهرما که گویی در آتموسفیر لغت سازی و لغت پرانی فرهنگستان ایران خو گرفته اند. این خوی، بسیار بد و ناگوار است. نا امید از آنیم که یقین داریم : « خوی بد در طبیعتی که نشست – نرود تا بروز مرگ از دست.»
فکرمیکنم : شاید شما همان (یا مانند ِ آن) عزیزی باشید که سال گذشته همین سؤال را کردند و ( بجواب های من قانع شدند، یا نشدند) یکی دو هفته وقت ِ بندۀ عاجز را که همیشه محدود است، تلف کردند. ( کاش مانند هلاکوی معروف می بودید که مدت یک قرن فرمانروای ایران و آسیای صغیر بود. . . در آنصورت از شما تقاضا میکردم بنده را حمایت کنید تا کم از کم در ساحۀ زبان، تفتین های توأم با غرور« جاه طلبان ایران را» به اتفاق هم، درهم شکنیم ).
آنانی که تحت تأثیر مانیه تیزم (جاذبۀ مقناطیسی) برخی از ایرانی ها قرار دارند، محال است کلمۀ مزخرف « شهر وند» را ترک دهند. اینگونه افراد « بی فرهنگ»، گویی به کلمۀ « شهروند» و نظایر آن ایمان آورده اند.
اگر شما ( برادرعزیز)، واقعا ًصِرف به معانی لغات «subject» و « citizen» ضرورت دارید، چرا به یکی دو
« دکشنری» رجوع نمی کنید؟ حتی میتوانید با مراجعه به همین فرهنگ های ایرانی که در اثر زحمات خردمندان ایران، صادقانه به وجود آمده اند، حل مطلب نمایید. درهرحال:
-- معنی « subject» در دکشنری کوچک ِ من این است: « رعیت » .
-- « citizen» که ریشۀ رومی دارد، در دکشنری کوچک، معنی « اهل، تابع » را دارد. چنان که« citizenship» به معنیء« تابعیت» به کار می رود.
-- درفرهنگ ِ فارسی انگلیسی « خیام »، نیز « subjec» معنی « رعیت» را دارد.
-- در « فرهنگ ِ کامل ِ شش جلدی انگلسیی فارسی، « subject» معنی « تحت تسلط و قدرت » و« مطیع، منقاد» را دارد. و « citizen»، معنی « بومی، تابع، تبعۀ یک کشور».
-- در فرهنگ « ِعلوم سیاسی» که حاصل زحمات ِ ایرانی های تازه نفس است، سعی شده ، دل مردم هر دو کشور را بدست گیرند. معنی « citizen» دراین فرهنگ : « تبعه » و « شهروند» ذکر شده است.
این حکایت به ما تعلیم میدهد که : « رعیت » خاصۀ حکومت های شاهی بود: (رعایای شاهانه)!. کلمۀ رعیت را در مورد اتباع یک کشور ِ آزاد، به این علت خوش ندارم، که از کلمۀ « راعی» به معنی « چراننده، نگهبان، چوپان » استفاده شده است. « اتباع ِ کشور» معنی اهالی و مردمی را دارد که تابع قوانین و اصول و مقرراتی هستند که از طرف ملت و دولت های ملی وضع شده باشد. ( درفرهنگِ علوم سیاسی، چنین شرح داده شده است: « تبعه، کسیکه از حقوق مدنی و امتیازات ِ مندرج درقانون اساسی یک کشور برخوردار است). با عرض حرمت.


اسم: داکتر فریار کهزاد   محل سکونت: گذرگاه    تاریخ: 25.12.2011

سراج خان!

من عادت ندارم که کسی را اول بنام محترم آقای فریار کهزاد عنوان قرار دهم و چند سطر پایانتر بنام «پخل چشم » بنامم. من از اول ترا بصورت شرم آور سراج خان خطاب نموده و لقب بسیار مناسبی برایت ذکر میکنم و آن «گوی آئین» است. (با گوی آهن مغالطه و اشتباه نکنی. زیرا گوی آهن مادۀ بسیار ارزشمندی است.)

حالا «پخل چشم» از «گوی آئین» سوال میکند که «گوی آئین» نشان دهد که در همان کتاب «تاریخ ادبیات افغانستان» و همچنان دیگر آثار بیشمار علامه احمد علی کهزاد چند بار لغات، کلمات، واژه ها و اصطلاحات تهاجمی، تعرضی، تجاوزی، جبری و سیاسی بکار رفته است؟ اگر چند دانۀ آنرا نشان داد، بنیاد فرهنگی کهزاد برایش جایزه خواهد داد. تنها به یک شرط که در بعضی مواقع در نوشته های علامه کهزاد این نوع لغات و واژه ها را در مطبعه و چاپ خانه آدم هائی مانند «گوی آئین» تخته و تمبه کرده اند که در آنصورت باید با آثار دست نویس علامه کهزاد مقایسه گردد. دل «گوی آئین» بکفد که یک بار هم در آثار علامه کهزاد واژه های «ولسوالی»، «ښاروال»، «پوهنتون» وغیره بکار نرفته است. ممکن اگر بصورت عادلانه و انسانی رد و بدل میشد، اینکار صورت میگرفت. اینکه در زبان خود کدام واژه ها را استعمال میکنیم نایژۀ آن بدست ماست. درست مثل اینکه در پشتو هر لغتی را که بکار میبرند نایژۀ آن بدست خود پشتو زبان های عزیز است نه به دست آنهائی که خود یک کلمه پشتو حرف زده نمیتوانند ولی بصورت روی زمانه از استعمال لغات پشتو در فارسی دفاع میکنند یعنی مانند جغد کلۀ خود را در ریگ گور میکنند و از کون خود خبر ندارند.

دیده شود که لغات «فرسودۀ» فارسی/دری در آن آثار زیاد است یا کلمات «مدرن پشتونیزم». باز هم مرگ بر پشتونیزم، مرگ بر تاجکیزم، مرگ بر ازبکیزم، مرگ بر ترکیزم و غیره ایزم های مورد علاقه «گوی آئین».

هرگاه «گوی آئین» به این موضوع جواب داد بعداً در موضوعات خانوادگی و نام و تخلص و درجۀ علمی و توهین خانم ها و دیگر گپ هائیکه قطعاً ربطی با موضوع «تهاجم، تعرض و تجاوز فرهنگی داخلی» ندارند، تماس مفصل خواهم گرفت. و اگر نتوانست بصورت درست جواب ارائه کند دیگر لایش را هم بالا نخواهم کرد.

هم میهنان ارجمند از شما معذرت میخواهم زیرا آدم هائی مانند «گوی آئین» و دیگر همفکران شان توانائی بحث در مورد «تهاجم فرهنگی داخلی» را ندارند و به مجردیکه کسی یک واژۀ درست و مناسب فارسی/دری را استعمال نمود وی را «نوکر ایران» خطاب میکنند و بس. اما من عادت ندارم کسی را بدون کدام سند نوکر این و آن بنامم بلکه با دلایل علمی، ادبی، فرهنگی و تاریخی با ایشان مباحثه میکنم.

در هفتۀ گذشته ثابت ساختم که واژۀ نازنین «دانشگاه» در سال 1324 در شماره های ماه های سرطان و میزان مجلۀ «آریانا»، نشریۀ علمی «انجمن تاریخ افغانستان»، در کابل به نشر رسیده است و بکار رفته است. این زمانی بود که هنوز دانشگاه در ایران و پوهنتون زبان پشتو در افغانستان ساخته نشده بود. فوتو کاپی آن شماره های مجلۀ مذکور در ویب سایت وزین آریائی به نشر رسیده است. پس بگذارید که «گوی آئین» و همفکران آن ما را با استعمال واژه های ناب زبان ما نوکر هر کسی که خطاب میکنند بکنند. دست اش آزاد تا لندن، واشنگتن، مسکو، تهران، اسلام آباد و حتی تا پیش خود خدا.

من بارها گفته ام که هیچ نوع ضدیت با زبان پشتو، زبان ازبکی، زبان ترکی، زبان عربی و زبان های نورستانی، پشه ئی، بلوچی و هیچ زبان دیگر ندارم. اما لغات، کلمات، اصطلاحات، مصطلحات و واژه های جبری، تهاجمی، تعرضی، تجاوزی هر زبانی که باشد در زبان فارسی/دری را قبول ندارم و نخواهم داشت. اینرا همه هم میهنان عدالت خواه، مساوات طلب، وحدت گرا و انسان های شریف کشور ما میخواهند به جز از یک مشت منافق، قبیله گرا و تمامیت خواه که جز زورگوئی و بی منطقی کار دگری ندارند و وظیفۀ شان فقط دووم انداختن است و بس.



داکـتــر فـــریار کــهـزاد
بنیـاد فــرهـنـگـی کـهـزاد
پژوهشگاه تاریخ و باستان شناسـی


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 25.12.2011

جناب معزز و محترم آقای سراج وهاج و دوستان مقیم افغان جرمن آنلاین:

این یک خواهش عاجل است:

به سر فرد فرد شما و به وجدان خودم سوگند یاد میکنم که هدف من از این پافشاری ماجرجوئی نیست. من یک نوشته روی دست دارم که باید آن را چاپ نمایم. صرف و صرف منتظر ترجمه کلمه "ستیزن" به دری می باشم!

یک جهان ممنون آقای سراج وهاج که خود را به کوچه حسن چپ نزدی و مردانه وار جواب دادی ولی هر چیز گفتی ولی از نوشتن یک کلمه ترجمه کلمه ستیزن اباورزیدی و مرا خواستی پشت نخود سیاه بفرستی. خواهشمندم ترجمه همین یک کلمه را به دری بنویس و من آن را در پاورقی بنام خودت چاپ خواهم کرد و افتخارات آن را هم به شما منسوب خواهم کرد.

تشکر از توجه تان و بامید جواب واضح و روشن تان امسال. نوشته پارساله تان را بگذارید بجایش زیرا من فکر میکنم شاید چیزیکه شما پارسال نوشته اید امسال فراموش خود تان شده باشد، چه رسد به من تنبل بدخت شرق زده جدلی بشیوه شرقی های لجوج.

همچنان از ایدیتور افغان جرمن آنلاین خواهشم میکنم که بگوید چرا نوشته "معنا" مرا به "معنی" اصلاح می نمایند ولی در نشرات خود عین غلطی "معنا" را درج می نمایند. علت چیست؟ کدامیک را من باید در نوشته زیر چاپ خود مراعات کنم؟


اسم: سراج وهاج   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 25.12.2011


به جواب چند سؤال دیگر

قابل توجه جناب آقای دوست محمد که خودرا از بدخشان معرفی کردند!
چون جناب شما( شاید)از این همه پُرحرفی خسته شده اید و من هم وقت کافی برای تفصیلات زیاد ندارم، کوتاه کوتاه عرض ِحال میکنم:
1- متشکرم که بنده را (پس از ملامت کردن ها)، کم از کم به خاطر جان کنی های زمان جوانی ام دربدخشان، ستودید.
2- از جناب شما که طرفدار شعار « همدین و همزبان و همنژاد...» هستید، تقاضا میکنم به جای اشارۀ « دور» به عکاسخانۀ روبروی مسجد ونوشتۀ زیرعکس« امان الله خان ورضاشاه کبیر» ، که بیشترجنبۀ تقلیدی ویا « تعارفات» را دارند، دلایل بنده را دربخش چهارم ِتهاجم فرهنگی... دقیقا ، ًاز« نزیک» بخوانید و بعد، اگرقصد ملامت کردن ِ مرا داشتید، لطفا ً مستدل ملامت کنید، نه احساساتی.
3- به عرایض این عاجز زیاد دقت نکرده اید: خواندن و فهمیدن زبان ِ« دری» درهرجا، هرشهر، هردیار و درهرکتاب که منتشرشود: خواه درسفرنامۀ ناصرخسرو، خواه دیوان ِحافظ یا درکتاب ِرضا- براهینی... نه تنها مشکلی ندارد، «خوشایند» هم است.
« بد آیند» وقتی می شود و مشکل ِ زبانی پدید می آید، که، الف:- با مزخرفات ِ پارسیک مخلوط شود. ب:- با مبتذلات ِ پهلوی ساسانی ترکیب گردد. ج:- ماهیت ِاصطلاحات خاص ایرانی راکسب کند. د :- این ترکیبات ومخلوطات و اصطلاحات ، بسته بندی شده، به آدرس جاسوسان و مزدوران ایرانی (پراگنده درافغانستان، اروپا وامریکا)، به منظورنشر درتلویزیون ها، نشریه ها، کمپیوترها، کتب درسیء جوانان وطن ما...، صادرگردد !
4- فروردین، اردیبهشت... « دری » نیستند؛ « پهلوی ساسانی» هستند.
5- رشد وتکامل زبان های ملت ها، درطول قرن ها ، یک واقعیت است؛ اما چنان رشد وتکامل، معمولا ً وطبعیة ً(محض) توسط مردمی که آن زبان را برگزیده اند، صورت می گیرد، نه به وسیلۀ دایه های مهربان تراز مادر... وباعرض معذرت، مرگ و زندگیء لغات وکلمات ِزبان ما چندین دهه وحتی چندین قرن را دربرمی گیرد ( نه مانند ِ واژه های مبتذل ایرانی که هر روز وهرهفته وهرماه، ده ها « دوقلو وسه قلو» به سرعت برق زاده شده، به همان سرعت، مثل شهاب ثاقب ، می میرند، می سوزند و تبخیر می شوند)!
6- بلی. زبان من درطول زندگی، دری هست ودری بود، فقط طرزنگارش من ( درطول نیم قرن) اندکی تغییرکرده است. این تغییرکوچک به خاطرفهم واستفادۀ بیشتر ازلغات ِ موجود وملموس دری وتکنیک استفادۀ بهتر ازهمان لغات است که بامرور زمان، مانند نفس تازه، درشـُـش های قلمم رخنه کردند. یعنی علت این تغییر، استفاده ازمزخرفات ساخت فرهنگستان ایران نبود، نیست و تا زنده ام نخواهد بود.
7- اگر بدخشی های عزیزما کلمۀ « بلند» را « بـُلند» تلفظ می کنند، حق دارند. اگر هراتی های نازنین ما، کلمۀ « پَیام را پییام» و کلمۀ « بَیان را بییان» وکلمۀ « می خواهم » را« مایُم » می گویند، مرحبا... همچنان اگر هزاره های قند ِما، « می روم» را « موروم» تلفظ می کنند، فبها...، ولی زبان ولفظ قلم ما باید معیاری باشد ، که هست. بدخشی های فهیم وهوشمند ِما کلمۀ بُلندرا ( برای خودنمایی ) ازایرانی ها تقلید نکرده اند.
یک جوان بدخشی که ندانستم ازکدام منطقۀ بدخشان است، به لطف ِ خاص قبله گاه ِ آقای انصاری ، به حیث « نفرخدمت» درامورمنزل که همان دفترم بود، بامن همکاری می نمود. وی کلمۀ « بزرگ » را « بزوروگ» تلفظ می کرد. تا آخرین روزهایی که من آنجا بودم، هرچند سعی کردم لا اقل برای یک بار« بزرگ» تلفظ کند ، نه توانست... با عرض حرمت.
یادداشت: از حسن نیت دوست ِعزیز و دانشمندم ، جناب نوری صا حب متشکرم که باردگـر درکنار اسم من کلمۀ« استاد» را استعمال کردند که البته هرگز اهلیت ِچنین القاب را ندارم، اما دراین مورد یک « بینی خمیری» ناچیزهست که ذکر آن بیجا نخواهد بود:
دردورۀ دوسالۀ خدمات مطبوعاتی بنده، درشهر دوست داشتنیء فیض آباد (بدخشان)، سرمعلم مکتب بدخشان که متأسفانه اسم شان رافراموش کرده ام، تقریبا ًهرهفته به دفترمن تشریف آورده، غالبا ،ً ضمن صحبت ها (بیشتردرساحات ادب و ادبیات) ازکارمن ستایش می کردند.
درآخرین ماه های دورۀ خدمت ِدوسالۀ من درآن شهرزیبا، جناب سرمعلم به دفترآمده، تقاضایی کردند که برای من غافلگیرکننده بود. آن مرحوم باقیافۀ جدی خواهش کردند که درصورت امکان، شاگردان صنف نهم فیض آبادرا درس ِادبیات بدهم... خلاصه، بعد ازتعارفات، این وظیفۀ بی سابقۀ جدیدرا- دو ساعت درهفته- پذیرفتم.
دریکی دوماه دیگر که آنجا بودم، شاگردانی که فکرمی کردم شاید یکی دوتای شان همسن وسال من باشند، به من«استاد» خطاب می کردند.
ازعزیزما، آقای انصاری ( با آن که درآن زمان نازنین کودکی بود) تقاضا می کنم اگر دراین مورد معلومات داشته باشد، چیزی بنویسد .همچنان، ازجناب آقای دوست محمد خان که معلوم می شود از زیره وپودینۀ من باخبرهستند، دربارۀ شهادت سرمعلم موصوف معلومات بدهند که چگونه، به چه علت ودرکجا به شهادت رسیدند، البته ممنون خواهم شد.
*****
سلام من به جناب هلاکوخان نیز برسد
از صد نمره یی که به ما داده اید ، متشکریم. درعین ِ حال، به شما اطمینان می دهم که اگرهمگان، به فرمودۀ شما« خودرا به کوچۀ حسن چپ بزنند»، من نمی زنم .
( به یادم آمد سوسیالیست وطن « آقای بارق شفیعی»، دوست مطبوعاتیء ما ، که ازیک طرف اسم شان حسن جان است وازسوی دیگر، متمایل به« چپ» هستند.
در آغازکارشان، آقای لایق وآقای شرعی جوزجانی، اصرارکردند تا بنده رانیز درحلقۀ آن زنجیر نفرتبارببندند. من که باربار تقاضاها را رد کردم، آقای بارق، دوستان ِ مُصِـّررا مخاطب ساخته، گفت: اصرارنکنید. هنوزعقل وهاج انکشاف نکرده است. گفتم: صحیح است...اما ، زمانی که کمونیزم سقوط کرد ، ازیک دوست ِمشترک خواهش کردم : پیام مرابه حسن جان برسان وبگو: افسوس که مغزشما (حتی مانندمن) هم انکشاف نکرده بود... درهرحال، ما( رفقا) درآن زمان، گاهی به دوستان ِکج بحث ِ خود می گفتیم : آغاجان، « خوده به کوچۀ حسن ِ چپ نزن!»)
عزیزم، یکبار به بخش نظریات ِ آرشیفِ سال گذشتۀ پورتال افغان جرمن رجوع کنید، بنده، راجع به همین مطلب، به جواب یک محترم ِ دیگر، عرایض خود را تقدیم کرده است. اگر حل نشد، بازهم من درخدمت شما هستم. باعرض حرمت.


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 24.12.2011

قابل توجه دوستان افغان جرمن آنلاین:

من هر بار یک چیزی اینجا می نویسم یک چیزی از شما می آموزم. در نوشته اخیر من کلمه معنا را به "معنی" اصلاح نموده اید ولی در ستون خبری تان تحت عنوان "کرزی مبادله اسیران به دوبی را رد کرد" این کلمه را بهمان شکل غلط "معنا" نوشته اید!

علت چیست؟


اسم: هلاکو خان   محل سکونت: ملک خداداد    تاریخ: 24.12.2011

دوستان معزز افغان جرمن آنلاین و مهمانان معزز شان:

ببا که اصل گپ را مطرح سازم:

من می خواهم از شما بیاموزم که ترجمه دری کلمات (citizen) و (subject) را برایم بنویسید. من برای موقف ضد ایرانی بودن تان صد نمره میدهم. شما بسیار بخوبی افغانیت تان را در دفاع از افغانیت تان علیه ارزشهای ایرانی و فارسی ایرانی ثابت ساخته اید ولی در مورد اصل گپ زبان ها لال، گوش ها کر و چشم ها کور می گردد! چرا؟

افغان های وطنپرست در جلسات تدوین قانون اساسی کلمه "شهروند" را رد کردند زیرا این یک کلمه مردود و منحوس و کثیف ... ایرانی بود ولی این افغان های وطنپرست اشتباه کردند که کلمه "تبعه" یا "رعیت" را بحیث ترجمه مفهوم "CITIZEN" پذیرفتند. لطف نموده معادل دری کلمه "CITIZEN" را ارائه نمائید. اگر آخوند های ایرانی اشتباه کردند که کلمه "رعیت" یا "تبعه" را در قانون اساسی شان بکار ببرند باین معنا(معنی) نیست که شما نیز به پیروی از اشتباه رژیم آخوندی کار خوبی کرده اید.

برای تثبیت هویت افغانی صرف و صرف ضدیت با ایران و ارزشهای ایرانی کافی نیست. لطف نموده بگوئید که بعد از آنکه شما در مبارزۀ تان علیه تجاوزات فرهنگی ایرانی های XXXX فایق شدید، برای پیشرفت زبان دری چه در بساط دارید؟

چرا شما دوستان خود را به کوچه حسن چپ می زنید و تا چه وقت؟

تشکر از توجه تان


اسم: غنی   محل سکونت: هالند    تاریخ: 24.12.2011

سلام به همه دوستان تقدیم است.
قسمیکه قبلا نیز اینجانب از جناب وهاج صاحب توضیحات خواسته بودم در قسمت زبان سچۀ دری کشور خود ما در طول100 سال اخیر و بالخصوص از آغاز زمامداری ظاهر شاه چه کار هایی مثمری صورت گرفته؟ چرا برخورد هایی متفاوت در قسمت زبانهایی ملی کشور ما صورت گرفته بود و گرفته میشود برای رشد و تعمیم زبان پشتو شب و روز کارهای خستگی ناپذیری صورت میگرفت که مثال عمده آن ایجاد پشتو تولنه بود ولی زبان دری مورد هیچ نوع التفاتی قرار نگرقت ازینکه این زبان ریشه قوی درین مرز و بوم داشت و زبان عرفانی و ادبی منطقه بشمار میرفت و میرود و از طرف دیگر مهد تولد این زبان سرزمین من و توست که قامت این زبان را تا بحال هیچ توفانی خم نتوانسته اگر شف شف نگویم و شفتالو بگویم شمابصفت یک فرهنگی جهید کشور ما درآن زمان جواب بدهید چرا و چه ضرورتی بود که برنامه های درسی مکاتب کابل و دیگر مناطق دری زبان کشور برای مدت ده سال از سالی 1315 الی 1325 از زبان دری به زبان پشتو تغیر(نغییر) کرد؟ وازین موضوع هم واقف بودید که سویۀ درسی با تطبیق این قانون چقدر پایین آمد دلیل این عملکرد (کار)غیر غادلانه(عادلانه) و منطقی (غیر منطقی) را بیان کرده میتوانید؟
با اینکه فیصدی زیاد قوم محترم پشتون دیگر با گذشت سالهای بیشمار در کابل و اطراف آن از چندین نسل دیگر دری زبان بودند و هستند مثل محمدزایی ها، سدوزایی ها، بارکزایی ها و دیگر شاخه هایی از پشتونها و چرا تطبیق شده نتوانست و دوباره دروس مکاتب به زبان دری شد؟ با معلومات اندکی که دارم میتوانم دلیل اینکه (اینرا که) چرا این برنامه تحقق نیافت، برایتان (به) عرض برسانم چونکه با احترام و علاقه ای که به زبان زیبای پشتو دارم این زبان نسبت به زبان دری حتی در بین خود پشتون های گرامی از علاقمندی زیادی بر خوردار نبود و نتوانست جایگاه والای زبان دری را بگیرد باین خاطر دوباره دروس مکاتب اگر غلط نکرده باشم از سال 1325 ببعد دوباره (دوباره دوم اضافی است) بزبان دری شد. به این سوالاتم هنوز پاسخ های قناعت بخش داده نشده است بهر صورت این مطالب را همگی با تفصیل میدانند بخاطری بیان کردم در صورتیکه فرزندان خود این مرز و بوم حق این زبان را ادا نکردند و حتی خواستند این زبان را بکلی ازین سرزمین محو بسازند دیگران چه پروای مارا دارند؟ این باین معنی (است) که نان ونمک را خوردن و در نمکدان...است. از برکت همین زبان به مدارج اعلی (اعلای)علمی رسیدند و آخر ال امر (آخرالامر) شمشیرهارا از نیام کشیدند به قصد نابودی این زبان که خوشبختانه ناف شان رفت و زور شان نکشید. این زبان جایگاه والای(والایی) دارد وخودش از خود دفاع میکند ضرورتی به این و آن ندارد. سوال دیگرم اینست درین یک قرن اخیر بالخصوص از دورۀ زمامداری ظاهر شاه که جناب شما در جریان هستید به صد ها مجلات، نشریه ها فیلم های امریکایی دوبله شده در ایران به کشور ما سرازیر میشد حتی خود خانواده سلطنتی نشریه های ایرانی را نسبت به نشریه های وطنی خود ما ترجیع میدادند چرا آنوقت کسی خمی به ابرو نمی آورد شاید خود جناب شما نیز حد اعظمی استفاده را از آن نشریات برده باشید. و چرا در چندین مجلۀ چاپ ایران و وطن ما کشور های یکدیگر را بنام کشور هایی هم زبان یاد می کردند و در ملاقاتهای سران و دو کشور که در مقطع زمانهای مختلف صورت میگرفت بدون کدام ترجمان ملاقاتها انجام می پذیرفت از همۀ این چیز های یاد شده اگر بگذریم من تبصره ای اقای نوری را در قسمت زبان انگلیسی و تفاوت هایی را که در کشور هایی انگلیسی زبان مثل استرلیا، امریکا، انگلستان در قسمت لغات وجود دارد بیان نموده اند می پذیرم. در خاتمه خاطر نشان میسازم اگر در قسمت رشد زبان دری کار های مثمری صورت می گرفت نه در قسمت نابودی آن امروز هیچ تهاجم فرهنگی در آن اثر نمیکرد میگویند پای مرغ ات را بسته کن و همسایه ات را دزد نگیر در صورتیکه خود ما در حق زبان پر بار دری خود جقا های نا بخشودنی را مرتکب شده ایم از یک کشور رقیب و غیر صادق با ما که هرآن در صدد نابودی ارزشهای مادی و معنوی ما است چه امیدی میتوان داشت. از ماست که بر ماست واضع است وقتی افتخارات فرهنگی خ.د(خود) را نگاه کرده نتوانیم تمامی آنرا حتی نامهای مناطق را ایران از آن خود میکند که در طول یک قرن اخیر متاسفانه همین جفا را در حق ملت بیخبر ما کرده است حتی نام ایران قسمیکه در شهنامه فردوسی آمده است از آن ما بود که از ما دزدیده است. یار زنده و صحبت باقی اگز (اگر) بعضی چیز ها را فراموش کرده باشم یا غلط گفته باشم شما به بزرگواری تان ببخشید و صحیح آنرا شما بیان کنید میخواهم از شما بیاموزم.


اسم: محمد داوود مومند   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 23.12.2011

برای مطالعۀ مضمون جناب محمد داوود مومند تحت عنوان « پوهنتون یا دانشگاه» از لینک آتی استفاده فرمائید.

http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/m_d_momand_pohantoon_ya_daneshgah.pdf


اسم: ولی احمد نوری   محل سکونت: پاریس - فرانسه    تاریخ: 23.12.2011

مکثی بر نوشته های دریچۀ نظرخواهی پورتال افغان جرمن آنلاین
و تبصره های جناب فریار کهزاد
بخش دوم

جناب فریار می نگارد: « . . . من تا سال 1999 در آسترالیا زندگی میکردم. کلمات انگلیسی بومی آسترالیا از زبان انگلیسی امریکائی و بریتانیائی ها فرق داردولی هر کلمه، واژه، اصطلاح، لغت و مبحثی که در یکی از این کشورها در زبان انگلیسی پذیرفته میشود با تمام معنی، عزت و احترام از طرف همه این کشورها بکار گرفته میشود. ما مردم احمق شرق هیچ نمیخواهیم در هیچ زمینه ئی پیشرفت نمائیم و فکر میکنیم که همان چند کلمۀ فرتوت سابقه همه مشکلات ما را حل میکند. در حالیکه هر روز در جهان مسایل، مباحث و اشیای جدیدی بوجود می آید. ذهنیت ها انکشاف بیشتر میکند و به مفاهیم و ارزش های جدیدی ضرورت پیدا میشود. پس لازم است کلمات، اصطلاحات، واژه ها و لغاتی باشند تا این پدیده های جدید را جوابگو باشند.»
****

در حصۀ اینکه می فرمایند در آسترلیا، امریکا و انگلستان که همه به زبان انگلیسی صحبت میکنند، همه کلمات و اصطلاحات یکی هست باز هم به اشتباه رفته اند.
درست است که در آسترلیا، امریکا، افریقای جنوبی، قسمتی از کانادا، و خود برتانیه به لسان انگلیسی حرف میزنند ولی باور کنید هر کشور از این ممالک برای بسیار چیز ها اصطلاحات خود را دارند و تعدادی از کلمات انگلیسی در هر یک از این کشور ها معانی مختلف دارند. پس بازهم حرف شما راکه میگوئید «زبان مرز نمی شناسد» باید رد نمود که نخیر جناب فریار! زبان سرحد می شناسد.
به شما عرض کنم که زبان انگلیسی بین اضلاع متحدۀ امریکا و برتانیه و ممکن کشورهای دیگر از قبیل افریقای جنوبی، آسترالیا، زیلاند جدید و قسمتی از کانادا . . . خوب مرز خود را شناخته است. تا جایی که بعضاً نه تنها محتوا و معنای کلمات از هم فرق دارند، بلکه املای کلمات از هم تفاوت دارند. میتوان این دو زبان را هم ریشه و هم تنه دانست ولی فراموش نباید کرد که شاخه های آن در دو سرزمین مختلف، یا در سرزمین های مختلف با فرهنگ های متفاوت و عصر و زمان مختلف آبیاری و نشونما کرده است. و این دو زبان نه تنها در امریکا و انگلستان بل در اکثر ممالکی که با آن مکالمه دارند فرق های فاحش دارند.
اگر چنین نمی بود در فاکولته های زبان و ادبیات پوهنتون های معتبر دنیا دیپارتمنت های مستقل انگلیسی برتانوی و انگلیسی امریکائی وجود نمیداشت، که دارد و هریک میتودولوژی معین تدریس خود را دارند.
و باز اگر چنین نمیبود «اوکسفورد یونیورسیتی» یک دکشنری شش – هفت صد صفحه ای برای معرفی کلمات انگلیسی برتانیه و انگلیسی امریکا را انتشار نمیداد. شما میتوانید این اثر مهم ادبی و فرهنگی را به آدرس ذیل سفارش داده مطالعه فرمائید.

American and Britisch English
Michael Swan
Practicle English Usage
New Edition - Second Edition
Oxford University Press
Walton Street, Oxford 0x2 6 DP

دراین دکشنری کلمات خارج از حساب را از نگاه محتوا و معانی مختلف و از نظر املای متفاوت میتوان دستیاب کرد.
من در اینجا به چند نمونه اکتفا میکنم:
اول : کلمات دارای معانی و استعمال مختلف
در اضلاع متحدۀ امریکا در برتانیه
(کـَب) Cab (تکسی) taxi
(آپریشن روم) اتاق عملیات (تیاتر) شما بهتر میدانید که تیاتر معنی دیگر هم دارد.
(رِست روم) تشتناب یا دست شوی (توالت)
(چیک) برای رسید رستوانت Check (بــِل) رستورانت bill
(کندی) Candy که ممکن از قندی دری آمده باشد (سویت) به شیرین sweets
(لایــَر) برای وکیل مدافع حقوقدان lawyer ( باریستر) barrister

(فــِلـَت) به آپارتمان flat (اپارتمنت) به آپارتمان Apartment
(بیزی) به مصروف Busy (انگیجد) engaged
و صد هایی دیگر

و حالا کلمات انگلیسی را در این دو کشور از نگاه املای متفاوت ملاحظه کنیم:
Airplane (طیاره) aeroplane
Check (چک بانک) cheque
Color (رنگ) colour
Defense (دفاع) defence
Jewelry (زیور) jewellery
Tire (تایر موتر) tyre
و صد هایی دیگر

پس میتوانم به جرئت و اصرار عرض کنم که جناب استاد سراج وهاج حق بجانب هستند که مردم و وطنداران خود را از هجوم وحشیانۀ فرهنگی ایران بر حذر سازند و زنگ خطر را به صدا در آورند، تا هموطنان ما متوجه باشند و فریب کلمات را نخورند، زیرا این بازی با کلمات نیست بل تجاوز فرهنگیست که از جانب حیله گران همسایه به واسطۀ افغانستانی های اجیر شده اجرا و بسیار ظریفانه اعمال می شود تا احساسات مردم را علیه همدیگر بشورانند. و من بسیار میترسم که خدا کند ناوقت نشده باشد. چه در این ده سال حکومت های پی در پی به رهبری حامد کرزی در حق زبان های افغانستان (دری و پشتو) و اصطلاحات زیبای آن بسیار جفا شده است، مخصوصاً که رهبری وزارت اطلاعات و کلتور ادارۀ کابل زیادتر بر عهدۀ کسانی بوده که از این هجوم فرهنگی حمایت کرده اند.
متأسفانه نتیجۀ آنرا امروز در اکثر رادیوها و تلویزیونهای کابل و حتی تلویزیون آریانای امریکا می بینیم. بلی ایرانی ها از یکطرف می خواهند زبان فارسی را از کلمات عربی (باصطلاح خود شان) پاکسازی کنند ولی از جانب دیگر یکتعداد کلمات سچۀ فارسی را گذاشته بعوض آن از کلمات عربی استفاده میکنند. مثلیکه برای کلمۀ سچه و اصیل دری (نانوائی) از کلمۀ عربی (خبازی) استفاده میکنند. و یا (وار) دری را (فرصت) میگویند که عربی است، همانطوریکه (لنگوته یا دستار) دری را (عمامه) میگویند که عربی است و به صدهای دیگر.
البته یکتعداد کلمات عربی هستند که زیباتر و جامع ترند که باید نگهداشته شوند مثلا (مثلث) که یک کلمۀ ساینتیفیک است برایش (سه بر) را جور کرده اند که فوق العاده نازیباست. یا (فعل)عربی را که قرنهاست ما و اولاد ما با آن آشنا هستیم (کارواژه) ساخته اند و به صدهای دیگر. در این جا واقعاً سوال پیدا میشود که جناب فریار چرا
کلمۀ انگلیسی (ستودیوم) را بجای (ورزشگاه) قبول دارند ولی (پوهنتون) پشتو را برای دانشگاه نمی پذیرند، و کلمۀ انگلیسی (رنوی) را بجای (خط دوش) اصطلاح ایرانی قبول دارند ولی (پوهنتون) پشتو را نه.
یا برعکس کلمات عربی (اختصار) و (اختلاف) را قبول ندارند و برای اولی (وجیزه) و برای دومی (تنش) را جور کرده اند. ولی کلمۀ عربی (خبازی) را بر کلمۀ سچۀ دری و فارسی (نانوایی) و کلمۀ عربی ( ارباب) را بر واژۀ سچه و اصیل دری و فارسی (بادار) ترجیح میدهند چرا؟ دلیل آن چه خواهد بود؟
پیش از اینکه این بخش به درازا بکشد باید جلوش را بگیرم و بقیه جوابات جناب فریار را برای نوشته های بعدی میگذارم. صرف یک چیز را باید یاد آور شوم که جناب فریار در همین پراگراف شان احساساتی شده و مردمان شرق را (احمق) خطاب کرده اند که خواندن این کلمۀ نا زیبا و مضموم از قلم جناب داکتر فریار مرا متأثر و متعجب ساخت. شکر که جناب کهزاد بزرگ حیات ندارند ورنه از شنیدن و خواندن آن از زبان و قلم فرزند شان بسیار آزرده خاطر می شدند.

ادامه دارد



اسم: امان الله عمر   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 23.12.2011

قابل توجه جناب سراج وهاج و جناب فریار کهزاد

قراریکه من شنیده ام اینکه در زمانی که هندیها با مردم نژاد آریایی (افغانستان کنونی) می زیستند و یا باهم زندګی میکردند اینها به زبان سنسکریت سخن میګفتند بعدا کتاب اوستا نوشته شد.
زمانی که اسکندر کبیر در قلمرو آریایی نژاد در مدتی که بود و باش داشت مردم این دیار به دری صحبت میکردند.
حال سوال من از شمایان این است که چرا دری و فارسی را یک زبان می دانند؟
در حالیکه مردم فارس (ایران کنونی) تا قرن هفتم به پهلوی صحبت می کردند و فارسی از فارس ګرفته شده که به اقوام آریایی کدا م نسبت و قرابتی ندارد.
حکیم ناصر خسرو بلخی به زبان دری ارج میگذارد و او را زبان ادب و مقام ارجمند می شمارد و می گوید:


من آنم که در پای خُوکان نریزم

مراین قیمیتی دُر، لفظ دری را


اسم: سراج وهاج   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 22.12.2011

به جواب چند مطلب ِدیگر
مربوط به چهارمین بخش تهاجمات فرهنگی اجانب

خواهرمحترم نجیبه قانع !
مشکل اصلیء که دربارۀ آن نخواسته اید تجدید نظرکنید ، شاید این باشد که ( برخلاف معنیء تخلص تان) هیچگاه، با هیچ منطقی قانع نمی شوید. با عرض معذرت باید بنویسم که نوشتۀ اخیرشما، سراسر« اضافه گویی، دورازمنطق و باعث ضیاع وقت» است. شما نه تنها به اشتباهات تان اعتراف نکردید، بلکه حرفهای قبلی خود را(با عبارات دیگر) تکرار نمودید. شما درآغاز نوشتۀ اخیرتان- این بار- اشتباه دیگری را مرتکب شده، می نویسید: « به تأیید فرمایشات شما.» کسانی که از فاکولتۀ ادبیات فارغ شده اند، می دانند (یا باید بدانند) که «فرمایش»، اسم مصدر « فرمودن »، یکی از کلمات دری است که نمی توانیم (حق نداریم) برخلاف اصول نگارش، کلمات ِ مفرد « دری » را با علامت « ات» عربی، جمع ببندیم . . .
چنین است: ستایش (اسم مصدر ستودن)، جهش (اسم مصدر جهیدن)، رهایش (اسم مصدر رهیدن)، گزارش (اسم مصدر گزاردن، ادا کردن، انجام دادن، شرح و تفسیر اخبار) که هرگز نباید نوشت: فرمایشات، رهایشات، گزارشات. . . که در بین کم سوادان ِما، ـ حتی در ایران ـ بسیار معمول است.

***
سلام به برادری که اشتباه خود را به لسان پشتو نوشت!
باید روشن سازم که علاوه برمن، یک سیاه پوست امریکایی نیز« سراج وهاج » نام دارد. قرار معلوم، وی مبلغ دینی است و در مساجد امامت میکند. این هر دو نام، تیمنا ً، از متن قرآن مجید اقتباس شده، اما تفاوت این است که اسم مکمل ایشان «سراج وهاج»، و از بنده، سراج الدین وهاج است. فقط یک توصیۀ برادرانه به این نویسندۀ عزیز دارم، این که:
انسان ِخردمندی (مانند ایشان) نباید یکی از خدمتگاران ِوطن ِخود را« نوکر عربستان سعودی یا کشورهای دیگر» بداند.
***
محترم آقای فریار کهزاد!
درجمع دوستانِ عزیز بنده، چند دکتور بسیار لایق و دانا نیز هستند که وجود شان و تربیت ِممتاز شان، همیشه برای من قابل افتخار بود وهست.
یکی از آن میان (به نمایندگی سایرین) حین ِ صحبت دوستانه گفت: دل ِما می خواهد، با فریادها، علیه آقای فریار احتجاج کنیم. پرسیدم چرا؟ گفت: زیراکه ایشان با نوشته یی که اخیراً منتشر شد، نه تنها به مقام « داکتر» که عالی ترین سویۀ دانش را نشان میدهد، اهانت کردند، بلکه القاب علمی مارا هم که به آن می نازیدیم، خدشه دار ساختند ؛ سهل است حتی به مقام والای علامه کهزاد نیز قسما ًصدمه رساندند. . .

آقای فریارکهزاد!
پیش از آنکه کلمات زشت ِتان را بخوانم، و از آن بدتر، پیش از آنکه شما (آقای داکتر) به یک خواهر منور افغان ما مستقیما ًحمله کنید و قبیح تر از آن، برخلاف کلتور افغانی- مانند یک انسان ِ بی تربیت - به وی بنویسید: « بشرم». . . می خواستم، ( در دلم گشت) که شما را « پسرکاکا» خطاب کنم.
علامه کهزاد را من- شاید- از شما بهتر می شناختم. ایشان، از نظرعلم و دانش و تربیت ِذاتی، کم نظیر و سمبول برجستۀ افغانان اصیل بودند.
همان گونه که خاصۀ علمای واقعی ( نه متظاهر و ساختگی) است، متین و آرام صحبت می کردند. به وطن خود عشق داشتند. این عشق سرشار سبب شده بود، همه اقوام نجیب افغانستان را نه تنها دوست خود و فامیل خود بداند، بلکه خود و فامیل خود را جزء همان کتله ها می دانستند و این احساس ِانسانی خود را به صراحت نیز بیان می کردند.
نزد آن جناب، لسان « پشتو و دری» مانند دو چشم در یک بدن بودند. هیچ تفاوتی و مانعی وجود نداشت اگر اشکی از این چشم به آن چشم و یا از آن چشم به این چشم می ریخت، یا گاهی، چند قطره اشک ِ هر دو چشم، باهم می آمیخت.
هنگامیکه من کودک ِصنف پنج یا شش بودم و رخصتی سه ماهۀ مکتب را (زمستان ها) در جلال آباد، در فضای محبت والدین سپری می کردم، شبی از شبها، دو تن از شخصیت های علمی کابل (مرحوم حافظ نور محمد کهگدای، [یکی از خویشاوندان مادرم، درعین حال، استاد و مشوق من] همراه با علامه کهزاد که شاید عزم سفر به هندوستان را داشتند)، مهمان ما شدند و بر افتخارات ما افزودند.
این آشنایی کوتاه دورۀ نوجوانی، چند سال بعد به یک گرایش عاطفی، علاقه و محبت بی پایان به آن شخصیت ِکم نظیر کشور مبدل شد. بنده، در یکی از محافل مطبوعاتی، خود را به ایشان معرفی کرد. آن جناب، از آن «روزمحفل» به بعد، دوست من، مشوق من و ناصح من شدند.
یک روز آن عالیجناب، با بزرگواری پدرانه، به من گفتند: من احساس وطنخواهی شما را در نوشته های شما می بینیم. ( چه پرافتخار بود برای بنده که شخصیتی مانند او، با همه گرفتاری های علمی ایکه داشتند، نوشته های بسیار ناچیز مرا می خواندند). بعد، باهمان ملایمت اخلاقی سؤال کردند: این کاغذی که روی آن می نویسید از چه نوع است. با تعجب گفتم: همین کاغذ معمولی که در دفترهست. سؤال کردند: قلم و رنگ قلم نیز از همان دفتراست؟ تعجبم بیشتر شد و جواب دادم : بلی، معلومدار. . . بازهم سؤال کردند: نوشته های شمارا چه کسی « حروف چینی» می کند؟ گفتم: شما خود بهتر میدانید که حروفچین ها در مطبعۀ دولتی زیاد هستند. سؤال کردند : مصرف ِمجله یی که مضامین شما در آن طبع می شود هم به دوش دولت است ؟ به جای جواب، با تعجب به سوی شان دیدم . . . بالآخره، بعد ازیک لحظه مکث، فرمودند: «عزیز من، وقتی که این همه مصارف از دولت است و شما هم که از دولت معاش می گیرید، چطور به خود قناعت داده اید که با همان قلم، همان کاغذ، و زحمات ِهمان مطبعه وهمان مجلۀ دولتی. . .، دولت را تلک و ترازو کنید؟. . . جان ِمن، شما حق دارید از دولت و اراکین ِدولت انتقاد کنید، اما با مصرف ِخود، در زمانی که مأمور دولت نیستید.»

***

میدانم، این گپ های بی معنی ، انسان ِ خود خواه و« از خود راضی» مانند شما را خسته می سازد. می خواهید زود تر بروم (به زعم شما) به « متن و چوکات!» یا پاسخ به سؤالی که آرزو و هدف نهایی شما را تشکیل می دهد: «بعضی از کلمات لسان پشتوی ما چرا در لسان دری ما داخل شده است؟». . . به نام خدا اندکی دقیق شوید: آیا این سؤال شما، به حیث یک هموطن که افتخارات مشترکی داریم، خیلی « کودکانه» نیست؟ . . . بلی، این سؤال وقتی نمی تواند «کودکانه» تلقی شود که به صراحت بگویید: « من دیگر افغان و هموطن شما نیستم. بنا بر آن، باهم هیچ افتخار مشترکی نداریم». و درعین حال بگویید: « لسان دری، تنها به من و خانوادۀ من تعلق دارد که طبعا ً باید در مقابل پشتو از آن دفاع کنم!»
در آن صورت سؤال شما از جعبۀ بازیچۀ اطفال بیرون شده، بر سکوی دشمنی و ستیزه جویی می نشیند که نوع دیگری از معامله گری با ایرانی ها است و می توان اسم آن را" وطن فروشی مدرن" گذاشت. شما می خواهید فقط بنویسم : بلی، ما افغانان که به خاک پای ایرانی ها نمی رسیم، مردم نادان، حقیر، متعصب و فقط دیوانه های زبان پشتوهستیم ! درست است؟ راحت شدید؟
آیا خلاف اخلاق و تهذیب تلقی می شود اگر بنویسم که: « این برداشت و این طرز فکر- خاصتاً از شخصی که خود را داکتر و مؤسس بنیاد فرهنگ کهزاد می داند، بی نهایت جاهلانه است.»؟
(توجه فرمایید که من صرف طرز فکر و چنین برداشت را « جاهلانه» گفته ام. کلمۀ جاهلانه هم مطلقا ً معنی «جاهل» را ندارد، معنی آن « مانند ِ جاهل» است.)
آقای فریار، شما که اخلاق افغان دوستی و وطن پرستی را از پدر ( پدری که همه دار و ندار فرهنگی خود را مرهون او هستید) نیاموختید، لا اقل آداب و انسانیت را از جناب استاد نبی کهزاد و از جناب، هنرمند ممتاز جامعۀ افغانی، استاد یوسف کهزاد یاد بگیرید. آرزو داشتیم پسرعلامه کهزاد، نور چشم ما باشند، ولی با تهوع می بینیم که شما به عوض « نورچشم» ، جای « پــِخـِل چشم» را پُر کرده اید!

***
« تهاجم داخلی» که ساختۀ مغز و منطق شمااست، وجود ندارد. اگر دارد، می توان بانیان آنرا در حلقۀ جاسوسان و مزدوران ایرانی و پاکستانی وعربستانی جُستجو کرد. آن تهاجم داخلی هم، در حقیقت، همان تهاجم اجانب است که در داخل افغانستان و در بین جوامع متفرق افغانان مقیم کشورهای مختلف جهان، توسط وطن فروشان به اشکال مختلف اعمال می شود.
من از کجا شروع کنم ؟ آخر این مطالب بار بار تکرار شده است؟ مکرر عرض شده است که استفاده از برخی کلمات یک ِزبان ِیک کشور، در زبان های دیگرهمان کشور، یا به عبارت دیگر: « رد و بدل شدن» چند کلمه از یک زبان به زبان ِدیگر یک کشور. . .، نه تنها تهاجم نیست، بلکه بسیارعالی، بجا و فرخنده هم هست.
هیچ کس مجبور نیست کلماتی از قبیل درملتون، زیژنتون. . .، و دیگر تون تون ها را جبرا استعمال کند. ما همه مردم کابل، « دواخانه و زایشگاه. . .» می گوییم و می رویم. . . ولی اصطلاح « پوهنتون کابل»، از روزی که سنگ تهداب آن گذاشته شد، « پوهنتون» بود.
اسم، در حد ذات خود، (خواه از حیـوان است، خواه از انسان، خواه از نبات، خواه از سنگ و چوب. . .)، به جز از شناخت ِ همان شی معین، هیچ چیز دیگر را توجیه نمی کند.
اسم فقط یک علامۀ بی معنی است برای شناخت یک شی، یک موجود جان دار یا بیجان. . . معنی کردن ِ اسم، و دلیـل تراشیدن برای اصطلاحاتی که در یک کشور، به وسیلۀ مردم ِ آن کشور به وجود می آید و ریشه یابی یک اسم (طورمثال : کنجکاوی و ضایع کردن وقت گران بها برای دانستن این که فلان اسم به کدام لسان افغانستان مربوط است؟) مردود است.
در این مورد، از دیر زمان، یک مقولۀ دستوری به حافظه دارم ولی چون مدتی از آن گذشته است، خدا کند غلط نکنم که صریحا ً گفته شده: « الاسماءُ لا تعلل» یعنی برای نام ها علتی وجود ندارد و یا برای نام ها علت تراشی نکنید...!
ترکیبِ « دانشگاه»، اصطلاح خاص ایرانی، به وسیلۀ فرهنگستان ایران، فقط برای شناخت کانون تحصیلات عالی، به جای کلمۀ یونیورستی، ساخته شده. . . یعنی مفهوم لغوی «دانش» و«گاه» که طبعا ً اجزای زبان دری ما است، از بین رفته است.
اگر چنین نباشد، ایرانی ها چرا ترکیب دانشگاه را در مورد «کورس اکابر» یا « کودکستان» که مسلما ً جای دانش و آموزش است، به کار نمی برند؟
نکتۀ دیگری که در این باره باید به « مزدوران ِ افغانستانی ایران» گفته شود، این است که: اگر شما خود را افغان و تبعۀ افغانستان نمی دانید، فرق نمیکند، اما اعتراض ما اینست که شما ایرانی ها به چه منظوری به کشورما آمده اید؟
اگر برای تحصیل آمده اید، به اسم پوهنتون ما چه کار دارید؟ چرا و باچه حقی می خواهید اسمی را که به وسیلۀ مردم وطن ما، برای شناخت یک مؤسسۀ تعلیمی کشورما، برگزیده شده است، به شوق استعمال یک اصطلاح ساخت ِ کشوری دیگر، تغییر دهید ؟. . . اگر شخصی برای تحصیل (مثلا) به کشور سویس برود، آیا به خود حق می دهد اعتراض کند که چرا اسم دانشگاه ایران را بر این یا آن مؤسسۀ تحصیلی نگذاشته اند ؟ و اگر شما خود را افغان می دانید، چرا اصطلاح « پوهنتون» مردم خود را در مورد دانشگاه های ایران به کار نمی برید؟
بزرگترین اشتباه شما، یک نکتۀ دیگر است که عزیزما ( جناب آقای نوری) نیز به آن اشاره کردند. شما، آقای فریار، به صراحت نوشتید که:« زبان ها سرحد و مرزی نمی شناسند». این فتوای دور از واقعیت و دور از منطق، خاصتاً از قلم شخصی که ادعا می کند « داکترهستم !»، بی نهایت تعجب آور است. آقای عزیز، این « هنر» است، بالخاصه موسیقی است که سرحد نمی شناسد، نه زبان..»
شما، آقای فریار، کلماتی را به منظور تحت تأثیر قرار دادن ِ ما مردم ِ« امی»، از اشعار شاهنامۀ فردوسی، حماسه سرای بزرگ اخیر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم که جزء افتخارت تاریخی خراسان زمین بود، بیرون کشیده اید تا مردم افغانستان را به نحو دیگر، اغفال و تلقین کنید که این لغات فرسوده و نامفهوم هزار سال قبل را ، تازه در قرن 21 ، به نام « نو آوری در زبان!» قبول کنند.
تفاوت این لغات ( لغاتی که امروز برای ما ثقیل و مزخرف هستند) با لغاتی که ( طور مثال) آقای هومرآبرامیان (دشمن سرسختِ اسلام و اسلامیت، دشمن اعراب و دشمن ِ کلمات عالی و معمول ما که گویا دارای ریشۀ عربی هستند) در فرهنگ جدید خود درج کرده اند، چیست؟
چرا « قابوس نامۀ امیرکیکاوس بن سکندر» را نمی خوانید که به صراحت نوشته است: « . . . پارسی که مردمان در نیابند، منویس که ناخوش بود، خاصه پارسی که معروف نباشد، آن خود نباید نوشتن به هیچ حال، و آن ناگفته بـِه و تکلفها و نامۀ تازی (عربی – وهاج)، خود معلوم است که چون باید نوشت و درنامۀ تازی، سجع هنراست و سخت نیکو وخوش آید، لکن درنامۀ پارسی سجع ناخوش آید، اگر نگویی بهتر بود.»

خوانندگان عزیز، دور نرویم: به آقای فریار( پسرعلامه کهزاد) که مانند پسر دانشمند معروف ما ( مرحوم مایل هروی)، سخت مدیون و مایل ایران هستند، تفهیم کنید که تاریخ ادبیات افغانستان را که شصت سال قبل، توسط پدرشان تألیف شده است، به دقت بخوانند و به ما ( بی خبران) بفهمانند که چند تا از این لغات فرسوده در صفحات آن درج است؟. . . ولی من به یقین عرض می کنم که « هیچ».
باقی عرایض بنده را - آقای فریار - در بخش پنجم تهاجمات فرهنگی اجانب – مطالعه کنند.

***


اسم: پیر محمد بابر    محل سکونت: انگلستان     تاریخ: 22.12.2011

جناب نهایت محترم شاغلی نوری سلام و احترام خدمت شما تقدیم است

از اینکه نوشته های ناچیز این حقیر را ستوده اید یکعالم تشکر. حرف های پر از لطف شما باعث تشویق بیشتر من میشود.

باز هم تشکر و همیشه در پناۀ خداوند یکتا باشید.


اسم: ولی احمد نوری    محل سکونت: پاریس - فرانسه    تاریخ: 22.12.2011

مکثی بر نوشته های دریچۀ نظرخواهی پورتال افغان جرمن آنلاین
و تبصره های جناب فریار کهزاد.

دریچۀ نظر خواهی این پورتال ملی و پرخواننده را که در مورد یکی از موضوعات ملی و فرهنګی و حیاتی کشور ما که زبان است یا زبان هاست، بسیار به دقت مطالعه میکنم. خاصتاً نوشته های عریض و طویل جناب فریار کهزاد را با دقت بیشتر از نظر میگذرانم.
در بین تبصره های انتشار یافته چندین آن جالب و دارای احساس ملی و وطنخواهانه تحریر شده که قابل قدر و ارج اند. ولی نوشته های آگاهانه، میهن پرستانه و منصفانۀ جناب پیر محمد بابر بیشتر بدلم چنگ زده است. ایکاش این هموطنم را از نزدیک می شناختم تا دستان عزیزشان را با محبت وارادت می فشردم.
در فشانی های حناب فریار هر کدام جواب یا جوابات بیشمار ضرورت دارد ولی پاسخ به همه مرغ های شان که باصطلاح خود شان هیچ لنگ ندارند، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. ولی یک تعداد سوالاتی را که بناحق نزد شان مطرح شده است جسته و گریخته پاسخ میدهم.
در آغاز نوشتۀ ۴ دسمبر خود جناب فریار می نویسند : « نمی دانم از چه مدتی در غم و غصۀ زبان فارسی/دری افتاده اید!؟ و آنرا چند زبان می نامید و در از بین بردن آن جد و جهد فراوان دارید.» اولاً منطق این جمله را نفهمیدم زیرا آنانی که در پی از بین بردن و نابود کردن چیزی کمر می بندند چرا در غم و غصۀ آن باشند؟؟ بلی جناب! شما از یکطرف مینویسید که ما (خداناخواسته) در ازبین بردن زبان دری جد و جهد میکنیم و از جانب دیگر سوال میکنید که « از چه مدتی در غم و غصۀ زبان دری افتاده اید؟» این چه منطقی است ؟؟ یک چیز را شما باید بخوبی ملتفت شوید که شما در تصور تان غلط کرده اید! ما در غم و غصۀ ازبین بردن لسان دری نیستیم بلکه در غم و غصۀ جلوگیری از آلوده شدن آن با کلمات و اصطلاحات خود ساخته و نامأنوس دیگران هستیم!! ما و هیچ افغان افغانستان هرگز نکفته ایم که دو زبان (فارسی و دری) بکلی از هم بیگانه اند! نخیر ما میدانیم که این دو زبان خواهر و برادر هم بوده و درخت برومندی است که ریشه های آن با هم یکی و مشترکات ادبی و صرفی دارند. ولی هر درخت در کشور جداگانه توسط مردم جداگانه آبیاری شده و بزرگ شده و امروز دارای شاخه های متفاوت و حتی میوه های متفاوت میباشند.
بلی جناب فریار اینرا جداً قبول کنید که زبان های دری و فارسی درختی اند دارای ریشه های مشترک ولی میوۀ مختلف.
در اینجا یک جمله از یک نوشتۀ علمی و زیبای جناب داکتر محمد اکبر یوسفی را می آورم که میگویند » « . . . در یک باغی که از پدر برایش مانده بود، خود بر درختان مختلف، پیوندکاری های مختلف را انجام داده بود. او بطور مثال بر یک درخت آلوچه که تنۀ نسبتأً قوی داشته است، « قیسی» پیوند نموده بود، که یک درخت با یک ریشه، هم قیسی و هم آلوچه میوه می داد.» حال از آقایانی که ادعا دارند هر دو زبان فارسی و دری از ریشه تا شاخه ها یکی است، می پرسم که آیا قیسی از نگاه طعم و کیفیت با آلوچه یکی است؟ در حالیکه ریشه یکی بوده است. از همه خوانندگان این سطور خواهش میکنم این مقالۀ جالب و آموزندۀ جناب داکتر یوسفی را که در همین پورتال نشر شده است با کلیکی بر لینک آتی مطالعه فرمایند:
http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/ma_yosufi_hoyat_mili_zaban_dari.pdf

جناب فریار در جای دیگری از همین نوشتۀ خود می نگارد : « . . . چیزی دگری را که باید اظهار نمایم اینست که زبان ها سرحد و مرز نمی شناسد.» که این گفته هم بکلی نادرست و از حقیقت بدور است. جواب این گفتار نادرست را هم پاراگراف اخیر نوشتۀ بالا به بسیار وضاحت میدهد که بلی جناب فریار لسان ها سرحد می شناسند. یعنی در یکجا عین درخت با عین ریشه و تنه میتواند در دوشاخه اش قیسی و آلوچه حاصل بدهد و در جای دیگری با عین ریشه و تنه تنها آلوچه بدهد.
در حصۀ اینکه می فرمایند در آسترلیا، امریکا و انگستان همه کلمات و اصطلاحات یکی هست باز هم به اشتباه رفته اند. ولی جواب این فصل نوشتۀ شان کمی مفصل خواهد بود که انشاءالله در بخش آینده به آن خواهم پرداخت. یار زنده و صحبت باقی


اسم: داکتر فریار کهزاد   محل سکونت: گذرگاه    تاریخ: 21.12.2011

آقای امان الله عمر،

از توجه تان تشکر. اشتباه تایپی بود. ممنون شما.

داکترفریار کهزاد
بنیاد فرهنگی کهزاد
پژوهشگاه تاریخ و باستان شناسی


اسم: پیر محمد بابر    محل سکونت: انگلستان     تاریخ: 21.12.2011

نوشتۀ شاغلی دوست محمد متاسفانه تحت تاثیر منابع ایرانی و فارس ها نگاشته شده است.

کسی که رضا شاه یا رضا خان را که اقوام غیر فارس او را پدر فاشیزم ، پدر تفرقه و نفاق و پدر توهین به اقوام غیر فارس در ایران میشمارند ، برسم فارس ها رضا شاه کبیر یاد کند و کسی که تا حالا نداند چرا فقط بعد از ظهور اسلام و اعراب در منطقه، زبان دری ما فارسی خطاب شده و به قول ایشان " مولانا شبلی نعمانی گفته است که نماز به فارسی جواز دارد" و کسی که اصرار دارد که ما زبان کهن دری خود را به نام یکی از اقوام کشور امروزی ایران یاد کنیم -- بدون شک تمام تصامیم خود راو یا حداقل تصامیم خود را در زمینه زبان و ادبیات مطابق منابع ایرانی خواهد گرفت.

در مورد اینکه چرا دری بعد از آمدن اعراب فارسی خطاب شده بیایید از یک هموطن دیگر بدخشی ما میرمن داکتر جلیله سلیمی که در مقالۀ شان تحت عنوان "فــرامـــوش نکنیـــد کــه زبــان دری لهجـــه نیســت زبــان آفــرینشـــگر فـــارسی است" بشنویم که گفته است:"..... عرب‌ها به‌صورت عام زبان دری را فارسی خوانده‌اند دليلش اولين روياروئی آن‌ها با قوم فارس بوده و از سوی ديگر فارس‌ها دارای امپراتوری بزرگ بودند و شهرت بيشتر داشتند".

من نمیگویم که با تمام آنچه میرمن سلیمی نگاشته اند موافق میباشم و یا موافق باشید ولی او توانسته حداقل همین مطلب ساده را درک کند ولی اکثر دانشمندان بی بدیل ؟؟!! ما که ادعا های خیلی زیاد دارند این موضوع را تاهنوز هم درک نکرده اند.

این موضوع مرا به یاد مطلب دیگر یعنی افغان و پشتون میندازد که یکعدۀ بی خبر تاکنون هم نمیدانند که افغان به قول تمام مورخین وارد به تاریخ وطن ما از کلمۀ اوستایی اپگان گرفته شده است که به مرور زمان به اسون ها،اسوه گانا و افگان، اوغانا، اوغان ها "....و در پرتو عربی سازی کلمات به افغان ها تغیر کرده است. به بیان دیگر موخذ افغان در زبان پشتو نبوده و این کلمه از زبان اوستایی اقتباس شده است" .

در رابطه با پدرکلان امام ابوحنیفه هم فقط منابع ایران امروزی او را مرزبان خطاب کرده اند در منابع عربی چنین آمده است: "ابوحنیفه نعمان‌ بن ثابت بن زوطی بن ماه در سال 80 هجری در کوفه به دنیا آمد و در سال 150 در بغداد درگذشت.. بیشتر منابع، اصلیت او را از کابل می‌دانند. در برخی منابع هم ترمذ یا نسا به عنوان محل سرزمین اجدادش نام برده شده‌است".

در رابطه با " یک زبان ، یک دین و یک فکر " باید بگویم که خدا خیر کند زیرا من با تقلید از ایشان عکس داود خان و ظاهر شاه را در پهلوی رهبران کشور های دیگر منطقه گذاشته زیر آن مینویسم که ما با پاکستان، با ازبکستان، با ترکمنستان " یک زبان ، یک دین، یک فکر" هستیم.

من از آن هایی که تا هنوز هم یکی از زبانهای رسمی ما را که مانند پشتو آنرا مساویانه قدر و عزت میکنیم، به نام فارس ها خطاب میکنند خواهش میکنم مقالۀ تحقیقاتی دکتور حلیم تنویر" تاریخ مختصر ادبیات افغانستان- زبان دری، فارسی قدیم نیست! فارسی بازمانده زبان پهلوی و لهجهء متأثر شونده از زبان های دری است" و مقالات استاد محترم عبدالسمیع رفیع صافی ازجمله" گریز از حقایق فرهنگی، به سود ما نیست" را مطالعه کنند.


"تفاوت زبان دری و پهلوی: زبان های دری و پهلوی با وجود شباهت های مشترکی دارند، ولی در اساس و بنیاد از هم متفاوت اند. عبدالله بن مقفع گوید: "...پهلوی منسوب است به پهله که نام پنچ شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. و اما دری زبان شهر نشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود. اما پارسی، زبان مؤیدان (روحانیون زردتشتی) گزیده بود که در پارس مردم به آن دین معتقد بودند ) و امثال آنان بود و مردم فارس به آن سخن می گفتند."

این است آنچه زبان شناسان فارس میگویند:

یکم : اوستا
دوم : ماد
سوم : فارسی قدیم
چهارم : پهلوی
پنجم : پیدایش زبان دری
ششم : آمیزش زبان فارسی با عربی

و این است آنچه حقیقت دارد :

یکم : اوستا
دوم : ماد
سوم : دری
چهارم : پهلوی
پنجم : پیدایش زبان فارسی
ششم : آمیزش زبان دری با عربی

شاغلی محترم دوست محمد در اخیر نوشتۀ شان برای تثبیت قوت گفته هایشان به ما مشورت داده اند تا ابراز نظر های ما باید " بدون حب و بغض باشد" و فرموده اند که نوشته های شاغلی فریار و ... " از سطح بلند منطق برخوردار اند".

ایکاش حداقل استاد محترم دوست محمد همینرا نمیگفتند چون با این جمله ثابت کردند که هر چه که به طبع خاطر اوشان برابر باشد حتی اگر شخص متذکره بگوید که "شرم باد بر شما ، خجالت بکشید" ، "گرچه علاقه ئی برای نوشتن این تبصره در این ویب سایت نبودم ولی حملات بیشرمانه به زبان دری/فارسی مرا وادار نمود تا تا حتی به ویب سایتی که به ندرت آنرا بخاطر بدنویسی آن معاینه میکنم سری بزنم و چیزی بنویسم" "احمق - خدا شرمانده و امثال آن" باز هم مورد تایید شان است و آنرا " سطح بلند منطق" خطاب خواهند کرد.


هموطن نهایت محترم شاغلی عمر

از اینکه مرا متوجه اشتباه ام ساختید بسیار تشکر. اگر نوشته مرا یکبار دیگر بخوانید من برای شاغلی فریار صاحب عرض کرده ام که بر اساس ادعای ایشان طرفه، ولی به جای طرفه کلمۀ شهامت در بین قوسک آمده است.

وسلام




اسم: امان الله عمر   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 21.12.2011

جناب فریار در نوشتۀ جدید شان فرموده اند که : « همۀ تان از آن طرفه رفته و جرئت و شهامت بحث بالای. . .»
منظور فریار صاحب در جمله بالا که « طرفه» نوشته اند اصلا درست نبوده است.
اګر می نوشتند که « همه تان از آن طفره رفته اید درست می بود.
منظور فریار نیز همین است، اصلا فریار صاحب و دیګران نتوانسته اند این لغات را به شکل درست آن بنویسند.
طرفه کدام هدف را ګویند؟
طفره به معنی شانه خالی کردن است.


اسم: دوست محمد   محل سکونت: بدخشان    تاریخ: 20.12.2011

آقای سراج الدین وهاج! شما حتما به خاطر دارید که بعد از کودتای داود خان، عکاسخانه ایکه روبروی مسجد شاه دوشمشیره موقعیت داشت، عکس هاس قدیمی را دوباره به چاپ کردن شروع کرد که در جمله چاپ مجددعکسی بود از امان الله خان غازی و رضا شاه کبیر، در پایان عکس نوشته شده بود: یک دین، یک زبان و یک فکر. هدفم از این یادآوری،این بود که افغان ها و ایرانی ها در هر سطح مثل دیدار سران دو کشور، اعضای پارلمان، استادان پوهنتون ها، دپلوماتان هردو کشور و حتی باشندگان عادی این دو سرزمین که باهم ملاقی میشوند، از پیوند های مشترک دینی، فرهنگی و زبانی خویش، باهم یادآور می شوند، مگر این همه مردم نفهمیده اند و یا تا کنون دروغ میگویند ؟!!
یعنی ما با ایرانی ها همدین و همنژاد و همزبان نیستیم؟ بناءً کتابی مثل سفر نامۀ ناصر خسرو فارسی است یا دری و یا تاجیکی؟! شهنامه و دیوان حافظ شیرازی چطور؟ طلا در مس آقای رضا براهینی به کدام زبان نگاشته شده است، آیا ساکنان باسواد هر سه سرزمین با خواندن این همه آثار، بصورت همگون با کدام دشواری در پی بردن به کنه مطلب و مدعا، مواجه میشوند؟!.
آیا بازرگان و فروردین و اردیبهشت که قرن ها قبل ناصر خسرو، از آن واژه ها در دیوانش یاد کرده است، فارسی است یا دری؟ یا تاجیکی؟.
ولی حقیقت امر اینست که زبان نیز رشد و تکامل دارد، واژه های جدید در آن تولد میشود و واژه هایی با گذشت زمان می میرند. شما که نیم قرن قبل تاریخ خرقۀ مبارک را همراه با شادروان طاهر بدخشی در فیض آباد بدخشان، نوشتید و به چاپ رساندید، اگر امروز سر از نو آنرا بنویسید، لابد سبک نگارش شما و واژه هایی که به کار می برید، با نوشته 50 سال قبل شما فرق خواهد داشت.
شما بلند(به ضم با)را گفته اید که (به کسر با)است و به ضم آن، ایرانی است، من میگویم که مردم بدخشان زمین، که با ایران هم سرحد نیستند، این کلمه را (به ضم با) تلفظ میکنند و شما که مدت ها در بدخشان بوده اید،این تلفظ به گوش شما آشنا است.
«خانم د بُلندی» یعنی «خانه ام در بـِلندی» که زنان بدخشان در وقت تعجب می گویند، شاهد این مدعا است و از هر بدخشانی که بپرسید، «بُلند» را به ضم با، تلفظ خواهد کرد و در هند «بُلند شهر» را که شهر مسلمان نشین نزدیکی های دهلی است، به همین ضم با، تلفظ می کنند که حتماً از میرزا عبد القادر بیدل، آن زادهء برلاس بدخشان، آموخته اند که چگونه بایست تلفظ گردد!!!
مرز را که میگویند دری نیست و سوغات ایرانی ها است، فقط میگویم که پدر کلان امام ابوحنیفه « مرزبان» نام داشت چون یادی از ابوحنیفه شد، فقیهان پیرو ابو حنیفه قرن ها قبل فتوا داده بودند که نماز به فارسی جواز دارد، ایشان نگفته بودند که نماز به دری جواز دارد. مولانا شبلی نعمانی که سیرت النعمان را در مورد امام اعظم نوشته است، گفته است که نماز به فارسی جواز دارد، اما مرحوم برهان الدین کشککی که آن را ترجمه کرده است، در ترجمه گفته است نماز به فارسی و افغانی جایز است!! هدف از افغانی، زبان افغانی پشتو است، زیرا در زمان امان الله خان، پشتو را افغانی می گفتند، مثلی که محمود طرزی در عهد سراجیه زبان افغانی می گفت.
اظهار نظرات در دریچهء افغان جرمن آنلاین، باید بدون حب و بغض باشد و عرض روشن شدن حقیقت ها و واقعیت ها، که نبشته های آقای فریار و بانو نجیبه قانع، اگر رد هم میشوند، با استدلال رد شوند، به نظر من نوشته های این دو هموطن از سطح بلند منطق برخوردار اند. خدا کند آقای سراج الدین وهاج که من شاید کمتر از نیم قرن است که با نام شان آشنایی دارم و روزنامه بدخشان که در سال 1325 هجری شمسی تأسیس شده است و ایشان یکی از مدیران مسئول اثر گذار در آن روزنامه بودند و به خاطر خدمات فرهنگی شان در آن ولایت، به صئرت ویژه و خاص دینی بر گردن هر باسواد بدخشی دارند، خداوند ایشان را صحتمند داشته باشد تا در دل افغان ها را بر جریده عالم، بیشتر ثبت کند. آمین


اسم: پیر محمد بابر    محل سکونت: انگلستان     تاریخ: 20.12.2011

شاغلی فریار

بیایید با دلهای بزرگ وچشمان كاملاً باز مسایل را بر رسی نماییم و به جای شف شف شفتالو بگوییم:

- چرا "کهزاد" را به حیث تخلص یا نام فامیلی خود استعمال میکنید؟

- آیا با علامه کهزاد و یا دو برادر دانشمند او کدام ارتباط فامیلی دارید ؟
این سوالات را به دو دلیل از شما میکنم. یکی به خاطر حفظ حیثیت و نام پاک علامه کهزاد که یک افغان عاری از تعصب و عاری از هرگونه ريا و تزوير بود و دیگر به خاطر اینکه شما دیگران را در پیام های تان نسبت مستعار نویسی بی شهامت و بی جرئت و غیره و غیره خطاب کرده اید. این در حالی است که شما تا حالا شهامت آنرا ندارید که بگویید این محل سکونت خود را که گذرگاه نوشته اید گذرگاۀ کابل است یا هرات و یا هم گذرگاۀ نمیروز ؟

آقای دانشمند ؟؟؟!!! شما یا نمیدانید و یا فراموش کرده اید که بزرگترین نویسنده ها، شاعران، سیاستمداران و خواننده ها برای مدتها زیر نام مستعار ظاهر شده و نوشته اند که شما ندانسته به آنها هم توهین کرده اید.

- قبلا ً گفتید در یکی از مجله های "آریانا" بعداً شد "دهه 20 " و حالا شد "سایت آریایی" ... ولی به هر صورت لطف کرده لینک آن بخش از سایت آریایی را که به قول شما در مورد تاریخ دقیق استعمال کلمۀ دانشگاه بوسیله محترم علامه کهزاد معلومات داده، برای ما پست کنید.

- اینکه گفته اید کلمات پشتو که از سالیان متوالی بدینسو در زبان دری معمول اند هیچ ارتباط با زبان دری ندارند با شما موافق نیستم چون زبان دری و پشتو از یک فامیل لسانی بوده و زبان پارت ها، پارتی ها، پارتیسوا . . . میباشد که از هر زبان دیگر با هم نزدیک اند و از همینرو من آنها را خواهر و برادر خطاب کرده ام. لطف کرده پیام های قبلی من و دیگر دوستان را مطالعه کنید زیرا بر خلاف ادعای شما ما طرفه نرفته بلکه با "شهامت" در مورد بحث کرده ایم. این تنها کلمات پشتو نیست که در دری استعمال پیدا کرده اند بلکه پشتو زبانها هم بدون هیچگونه تبعیض کلمات دری را استعمال کرده و میکنند.

تکرار میکنم که در یک جامعۀ کثیر القومی در رابطه با زبانها یا باید مانند افغانستان و هند کبیر عمل کرد یا مانند ایران، پاکستان و ازبکستان.
در ایران تحت حاکمیت فارس های رضا خانی و آخوندی، لسان های اقوام غیر فارس نه تنها که رسمیت ندارند بلکه حتی اطفال شان در کودکستان ها هم نمیتوانند به السنۀ مادری شان چند کلمۀ درس بخوانند و تعلیم کسب کنند. بلوچها، کردها، ترکها، عربها . . . فقط به خاطر اینکه به زبان شان صحبت کرده اند و یا میخواهند حد اقل اطفال شان در مکاتب و کودکستانها به زبان مادری شان تعلیم کسب کنند به نام دشمنان ایران و اجنت های عربستان و اسرائیل خطاب میشوند. . . .

حالا اجازه دهید که با الهام از شیوۀ نگارش شما دانشمند بی بدیل ؟؟!!! بگویم شرم بر شما که ایران را و کار دانشمندان ؟؟!! شانرا قابل ستایش و مایه قدر خود میدانید ولی سیاست های دول افغانی را که از صد ها و صد ها سال بدینسو پشتو و دری را به عین شکل قدر کرده و زبان رسمی دول شان اعلان کرده پر از تبعیض وغیره و غیره میدانید.

وسلام




اسم: داکتر فریار کهزاد   محل سکونت: گذرگاه    تاریخ: 19.12.2011

پروردگارا!

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رأی - تو باشی بهر نیک و بد رهنمای

به تبصره گنندگانی که با نام مستعار (مستعمراتی ها) و آشکار مینویسند، سلام!

متاسفم از اینکه هیچ کدام تان نتوانستید در متن و چوکات موضوع مورد نظر تبصره کنید. اعتراض من در مورد "تهاجم فرهنگی داخلی " که قسمتی از تهاجم فرهنگی بوده و میباشد و همۀ تان از آن طرفه رفته و جرئت و شهامت بحث بالای آنرا نداشتید، بود.

شما زبان و فرهنگ یک ملت و یک کشور را ویران میسازید و توقع دارید که کسی خمی به ابرو نیاورد، چه رسد به اینکه قهر شود. وای به حال تان که کوچکترین احساسی ندارید و راه وحدت ملی را نمیدانید. مرغ تان یک لنگ دارد و از خر جهل تان پائین نمیشوید. انتظار هم دارید که هر آنچه شما میفرمائید، دگران قبول کنند! بدون آنکه کوچکترین منطق و علمیت در آن وجود داشته باشد. در وقت بحث و تبصره به موضوعاتی تماس میگیرید که اصلاً ربطی با موضوعی که براه انداخته اید، ندارند. یعنی با تمام فهمیدگی خود را به کوچۀ حسن چپ زده و با کالای تان یکجا به چشمان مردم میدرائید.

داخل ساختن واژه های پښتو در زبان فارسی/دری در افغانستان یکی از بی مورد ترین کارهائیست که تا حال انجام داده اید و هر قدر از آن بگذرد باز هم برای این زبان قابل قبول نمیباشد. زیرا قسمیکه در گذشته گفته شده است و باز هم تکرار میگردد اینست که این یک کار بیهودۀ سیاسی بوده و زبان فارسی/دری هیچگونه ضرورتی به آن لغت ها ندارد زیرا این زبان همۀ آن واژه ها را دارد و اگر نداشته باشد میتوان به بسیار آسانی کلمات مورد نظر را برای مفاهیم و مباحث جدید ساخت. وقتی به اصطلاحاتی ضرورت پیدا میشود آنها باید از کلماتی ساخته شوند که ریشه در داخل خود زبان داشته باشند و بر اساس دستور زبان آن ساخته شوند. درست مثل تلاش هائیکه برای انکشاف و غنا مندی زبان پښتو صورت گرفته است و میگیرد. و اگر از خود زبان ساختن نشوند در آنصورت از زبانهای دیگر بصورت علمی و منطقی اخذ خواهد شد نه بصورت جبری، سیاسی و زورگوئی. چنانکه گفته اند:« چیزی را که به خود نمی پسندی به دیگران مپسند!»

لطفاً نشان دهید که در کدام این واژه ها لغات و دستور زبان فارسی/دری بکار رفته است:

پوهنتون (دانشگاه)، نندارتون (نمایشگاه)، زیـږنتون (زایشگاه)، درملتون (دوا خانه، داروگاه)، څارنوال ( )، سمونوال ( ) وغیره.

این کلمات همه زیبا و مناسب برای زبان پشتو میباشند ولی برای زبان فارسی/دری نه تنها مناسب نمیباشند بلکه از نقطۀ نظر سیاسی هم قابل قبول نیستند زیرا نه ضرورتی برای آنها وجود دارد و نه کسی کلمات بزور را قبول میتواند. زمانه های زورگوئی تیر شده است و مردم برای نهادینه ساختن تفکر و ذهنیت مردمی کار می کنند. ما نمیتوانیم با واژه های جبری آزادی بیان را تضمین کنیم.

آنهائیکه این کلمات را ایرانی و واردتی میدانند کور خوانده اند زیرا پرورشگاه تمام کلمات و واژه های فارسی/دری سرزمین آریاورته، آریانا، خراسان، ایرانزمین شرقی، کابلستان، زابلستان، سیستان، تخارستان، ترکستان، وجیرستان، گندهارا، ارکوزیا، بکتریا، بامیکا، جدروزیا، وغیره میباشد که افغانستان امروزی از همۀ آنها نمایندگی میکند و این مراکز و پرورشگاه های باستانی زبان دری/فارسی میباشند که ربطی با فارس باستان یا ایران امروزی ندارد. البته ما منکر آن نیستیم که در دهه های اخیر دانشمندان ایرانی برای انکشاف بیشتر این زبان زحمات زیادی کشیده اند که خیلی ها قابل قدر بوده و مورد ستایش ما است. چنانکه اگر تلاش های اینها نمیبود ما فرهنگ هائی در زبان دری/فارسی نمیداشتیم. از طرف دیگر در افغانستان بنا بر تبعیض و امتیاز فرهنگی توجه کافی در مورد زبان فارسی/دری صورت نگرفته است. تا هنوز در افغانستان کدام مؤسسه و یا انجمن فرهنگی ئی برای امور زبان فارسی/دری وجود ندارد در حالیکه هیچ کسی نمیتواند منکر «پښتو تولنه» باشد که حتی برای ایجاد هر لغت و واژه حق الزمۀ معینی تعیین شده بود. بسیار عالی هیچ نوع ضدیت و تعصب با انکشاف زبان پښتو وجود ندارد ولی تحمیل لغات و واژه های پښتو در فارسی/دری قابل قبول نبوده و ما آنرا یک حرکت پشتونیستی دانسته و این نوع تبعیض و امتیاز را هرگز نمیتوانیم قبول کنیم. همین موضوع است که ما آنرا بنام «تهاجم فرهنگی داخلی» دانسته، کاملاً رد نموده و مورد تبصر قرار دادیم.

کسانیکه این مسایل را قبول نمیکنند و زورگوئی میکنند آزاد هستند آنها را هیچ نوع منطق و استدلال نمیتواند قانع سازد. بگذار آنها به همان راه بروند. این وظیفۀ هر فرد وحدت خواه، مردم دوست و میهن گرا از هر قوم است تا این نارسائی ها را از فرهنگ مردم افغانستان دور ساخته و برابری و مساوات را بوجود آرند.

بیائید بعضی از کلماتی را که تنگ نظرها قبول ندارند به روشنی اشعار شاهنامه فردوسی مشاهده نمائیم:

دانش بدانش همیشه نگهدار دین - که بر جانت از دین بود آفرین
آتشکده هم آتش بمردی بآتشکده - شدی نور نوروز و جشن سده
آماجگاه (هدف) زمین است آماجگاه زمان - نشانه تن ما و چرخش کمان
آوردگاه (میدان نبرد) بیآمد بدان تیره آوردگاه - به آواز گفت ای گزیده سپاه
بارگاه زن و کودکش بدین بارگاه - بیاوردم و گنج و تخت و کلاه
بنگاه (قرارگاه) سپه را به آسایش آمد نیاز - همه سوی بنگاه گشتند باز
پزشک بفرمود تا رفت پیش پزشک - که علت بگفتی چو دیدی سرشک
پژوهنده پژوهندۀ راز پیمود راه - ببلخ گزین شد سوی کاخ شاه
خوابگاه بر آسود رستم ابر خوابگاه - غنوده شد از باده و رنج راه
گوهر بدین کشور کابل اندر سر است - نثار تو با وی زر و گوهر است
وارونه (سر چپه) کنون بخت برگشت و این گونه شد - تنم در کف دیو وارونه شد
ژکیدن (از خشم سخن گفتن) همه ره ز دانا همی لب گزید - فرود آمد از باره چندی ژکید
یارمندی (یاری) بود کاخرت یارمندی کند - همه دشمن دل نژندی کند
داد بیارم برت عهد شاهان داد - ز کیخسرو آغاز تا کیقباد
کنون روز داد است، بیداد شد - سرا را سر از کشتن آزاد شد
شوربخت چو باشی به نزدیکی شوربخت - که بستر کند شب ز برگ درخت
پیشه ور ز شاهانی، ار پیشه ور گوهری - پدر برزگر داری، ار لشکری
پالایدن چو آتش برآید بپالاید آب - و ز آواز او سر درآید ز خواب
انباز (جوره) چو انباز او گشت با او براز - نبود آن شب تیره تا دیر باز
ویسه (قریه) چو افراسیابش بدانسان بدید - به پیران ویسه یکی بنگرید
فرین (با وقار) چو از کوه دید آن شۀ بافرین - که اندر نشستند گردان بزین
رایزن (صاحب نظر) چنین گفت جمشید کای رایزن - که اکنون به بندد بازوی من
دانش پژوه چنین داد پاسخ که دانش پژوه - همی سر بر افرازد از هر گروه
سمر (مشهور، افسانه) چرا نامدم با تو اندر سفر - که گشتی بگردان گیتی سمر
پگاه بکشتی بگردیم فردا پگاه - به بینیم تا بر که گردید سپاه
تشویر ((ترس) بدو آسیابان به تشویر گفت - که جز بینوائی مرا نیست جفت
توفیدن بتوفید شهر و برآمد خروش - شد آن مرز یکسر پر از جنگ و جوش
جشنگاه بسی خوردنیها بیاورد شاه - بیاراست خرم یکی جشنگاه
همه جشنگاه و هم ایوان اوی - بویرانی آنها بنهادند روی
خورش خورش هست چندان که اندازه نیست - بخوشه درون هست اگر تازه نیست
خوشاب (آب میوه) میان بهی در خوشاب بود - که هر دانه ای قطرۀ آب بود
دمار نترسانی ام از رستم نامدار - نخستین از او من برآرم دمار
رزمگاه تو گفتی که ابری برآمد سیاه - ببارید آتش بر آن رزمگاه
لشکرگه بخارا پر از گرز و گوپال بود - که لشکرگۀ شاه هیتال بود
به لشکرگۀ زال آمد فرود - فرستاد او را نثار و درود
نخجیرگاه (شکارگاه) چو آواز اسپان برآمد ز راه - برفتند گردان به نخجیرگاه
هنگ (هنر و دانش) از ین مهر آن دخت با فر و هنگ - نماند هیچ بر روی سهراب رنگ
بانوان سر بانوان دخت کورنگ شاه - در ین باغ بنشسته مانند ماه
پیغاره (طعنه) ز فرمان تن آزاده و ژنده پوش - ز آواز پیغاره آسوده گوش
تهیگاه (شکم) یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه - رها شد بزخم اندر از شاه آه
سایه گاه شه جم بران صفه رفتش ز راه - بیاسود لختی در آن سایه گاه
مرزبان بسوی خراسان نهادیم روی - بر مرزبانان پرخاشجوی
گُردان (پهلوانان) پراگنده گشتند از آوردگاه - غمی گشته گردان و اسبان تباه
غل به پیش آوریدند آهنگران - غل و بند و زنجیر گران
منادی (جهر زن) بفرمود دستان که در سیستان - منادی بگوید به هر جا روان
تبیره تبیره زدند همی چند جای - جهان را نه سر بود پیدا نه پای
شارسان پس پشت بُد شارسان هری - به پیش اندرون تیغ زن لشکری
خسبیدن (خوابیدن) نباید که خسبد کسی دردمند - که آید مگر شاه را ز و گزند
رده (صف) قضا هر دو بر هم رسیدند تنگ - رده برکشیدند و برخاست جنگ
دهستان خبر یافت ماهوی سوری که شاه - بسوی دهستان برآمد ز راه
زفتی (زمختی) کس کو ندارد بر و تخم و گاو - تو با او به تندی و زفتی مکاو
کدیور (دهقان) که بازاریان میوه دارند سود - کدیور بود مرد کشت و درود
گندآور (عاقل، دانشمند) مرا این زن پیر چون مادر است - یکی چابک اندیش گندآور است


اینها نمونه های چند از واژه ها و کلمات زبان فارسی/دری بود که در میهن ما در زمان سلطان محمود غزنوی از طرف فردوسی سروده شده بود. فردوسی طوسی این کتاب بزرگ را بر اساس هزار بیت دقیقی بلخی بنیان گذاری نمود و مدت بیست سال بالای آن کار کرد و زحمت کشید و در آخر آنرا به سلطان محمود غزنوی زابلی منحیث «شاهنشاه ایرانزمین» در پایتخت اش یعنی شهر باشکوه غزنه در تقریباً دوصد و پنجاه کیلومتری جنوب غرب شهر کابل اهدا نمود. حالا متعصبین این لغات و کلمات را بیگانه و ایرانی و نمیدانم خارجی و چه و چه مینامند و کلماتی را که هیچ ربطی با زبان دری/فارسی ندارند به زور و جبر داخل این زبان میسازند.

هم میهنان ما باید به درستی و نیکوئی بدانند که در تبصره های ایجانب کوچکترین تعصبی در مورد زبان پښتو وجود ندارد. هر تلاشی که برای بهتر شدن و انکشاف زبان پښتو صورت میگیرد مورد تائید ما قرار دارد بشرطیکه تلاش های مزبوحانه در مقابل زبان فارسی/دری از بین برود. واژه های اصلی زبان فارسی/دری جای کلمات جبری را بگیرد و به تهاجمات فرهنگی داخلی خاتمه داده شود.

ضمنناً قابل یاد آوری میباشد که تعصبات زبانی، قومی و مذهبی از هر زبان و قومی که باشد قابل قبول نبوده و مردود شمرده میشود و بدین ترتیب باید گفت که مرده باد: پشتونیزم، تاجکیزم، ترکیزم، هزاره ایزم و دیگر تعصبات، تبعیض و امتیاز بی جا و بی مورد از هر طرفی که باشد و زنده باد افغانستان (سرزمین سواران، سوارکاران، نیزه زنان، گردان و پهلوانان).

چند تبصرۀ اضافی:
- تبصره کننده ئی، نگارندۀ این سطور را به دشمنی با زبان پښتو متهم کرده بود و گفته بود از اینکه در افغان-جرمن آنلاین هم پښتو و هم دری نشر میشود بنابران گویا من با آن ضدیت داریم. کاملاً نادرست. بازهم مینویسم که افغان -جرمن «بد نویس» میباشد. دفاع از یک زبان ضدیت با زبان دیگر نمیتواند باشد مگر آنکه دارای افکار تعصبی، ذهنیت قبیلوی و خواهان تبعیض و امتیاز مانند گذشته باشیم.

- تبصره کننده ئی مرا دروغ گو گفته بود و ذکر نموده بود که در رابطه با واژۀ «دانشگاه» یکبار دهۀ 1220 میگویم و یکبار مجلۀ «آریانا». جواب خود را از نوشته ئی در مورد استعمال واژۀ «دانشگاه» که هم مجلۀ «آریانا» و هم دهۀ 1320 را با اسناد ذکر میکند، در ویب سایت آریائی مطالعه کند.

- تبصره کنندۀ دیگر معنی کلمه «تخته» را نمیداند و بی جهت به فرهنگ هائیکه چند لحظه پیشتر آنها را بنام ایرانی و فارسی کوبیده است مراجعه نموده است تا معنی «تخته» را بداند. به این آقا باید گفته شود که «تخته» از اصطلاحات کابل، کابلی ها و کابلستان است و معنی آن «داخل کردن» میباشد. ممکن وی از کابل نباشد و اصطلاحات کابلی ها را نمیداند. متاسفانه فرهنگی برای اصطلاحات عامیانه کابل وجود ندارد یا من اطلاع ندارم. از این تبصره کنند معذرت میخواهم باید معنی آنرا برایش مینوشتم.

تبصره های دیگر ربطی با موضوع اصلی که عبارت از «تهاجم فرهنگی داخلی» بود، ندارند بنابران از تبصره با آنها خود نموده و موردی ندارد که راجع به املا و انشأ و نمیدانم موضوعات خانوادگی و شخصی و نام و نشان ودگر چیزهای بی ربط تبصره نمایم . صرف برایشان تاسف میکنم و از خداوند بزرگ راه راست و مستقیم برایشان خواهانم.


داکتر فریار کهزاد
بنیاد فرهنگی کهزاد
پژوهشگاه تاریخ و باستان شناسی


اسم: ملالی موسی نظام   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 19.12.2011


به ارتباط به موضوع «تجاوز بیمورد بر لسان دری افغانستان»، توجه مختصری هم به چگونگی استعمـال چــنین لغات نا متجانس، غیر معمول و کاملاً بیهوده ایکه صرف با ۵ دقیقه شنیدن اخبار دیشب از تلویزیون « طلوع»، استماع گردید، ثابت میسازد که استعمال لغات و اصطلاحات غیر معمول و نا مأنوس از جانب عاملین و استخدام شدگان درین وظیفۀ غیر ملی تا کدام حدود در حال پیشرفت هست.
نطاق دری خوش پوش و خوش چهرۀ افغان در پهلوی هزاران جوان مانند خود، لاجرم هدف اصلی مغز شویی در تعمیل پلان استحالۀ تغییر لغات اصیل و عام فهم دری افغانستان به تولیدات فرهنگستان ایران، از جانب آمران وابستۀ خویش مکلفیت دارد. این جوان با اعتماد و قیافۀ حق به جانبیکه در ادای کلمات نا آشنا داشت، مثل اینکه اصطلاحات و لغاتی را که از پشت میکروفون «بلند گوی» بیان میکرد از آبا و اجداد مادری و پدری افغان خود دهه هاست که آموخته است. لطفاً توجه بفرمائید و قضاوت نمائید که آیا ما و شما در طول عمر برای افهام و تفهیم چنین کلماتی را هرگز استعمال مینمودیم و یا آیا در محاوره و امور مطبوعات کدام کمبودی داشتیم؟ اینهم مشت نمونۀ خروار:
«ریاست تجارت و صنایع» اعلام نمود که بازرگانان «تجار» افغان در آنطرف مرز « سرحد افغانستان» از مشکلاتی که از جانب دولت ایران وارد میگردد، شکایت دارند. «ریاست تجارت و صنایع» همچنان اظهار نمود که وضع پیشه وران «صنعت گران» روز به روز وخیم تر میگردد و ساخت های دستی «!» شان «صنایع دستی» بمناسبت نداشتن بازار فروش به قیمت های ارزان عرضه میگردد. در صورت نبود یک راهبرد جـدی «راه حل یا رهنمایی»، وضع پیشه وران وخامت اختیار میکند.
شما خود قضات نمائید که اگر فعالیت این ادارۀ مربوط به «تجار و صنعتگران» افغان هست، پس باید برای ارتباط آن با تجار و اهل صنایع، بازرگان بازی و اصطلاح خنده آور ساخت های دستی «؟!» وامثالهم را جنابان وابسته به این تلویزیون، قطار ننموده و مردم بیچاره را از لغات معموله و اصطلاحات شان دور نسازند و با چنین کلمات ناآشنا، غیر معمول و بی ارزش سرگردان ننمایند. وظایف رسانه های جمعی اخلاقاً، تقویه، انکشاف و حفظ کلتور، السنه و ثقافت ملی است، نه تخریب و تغییر بیجا و بی مورد آن سرمایه های ملی!

در سال ۲۰۰۸ خانم افغانی بنام «سیما نوری» که استاد پوهنتون بود، با طنز جالب ولی نمایانگر قصۀ عجیب و تلخ چند ماه کار خود را در تلویزیون «طلوع» نوشته و به پورتال افغان جرمن آنلاین ارسال داشت. این هموطن افشا نمود که سخت گیری در مورد استعمال لغات و اصطلاحات نو پیدای ایرانی که آنرا «زبان مادری» نام گذاشته اند آنقدر در آن مؤسسه شدید است که در صورت عــدم اطاعت مامــورین یا به زبان آن تلویزیون، «کارمندان» تا مجازات ۱۰ دالر برای یک تخلف «!» جریمه میگردند. خانم سیما نوری مثال های زیادی را طنز گونه در مورد تغییرات بیمورد لغات و اصطلاحات افغانی به ایرانی نوشته بود که غلط فهمی های بیشماری را در اجتماعات افغانی سبب میگردید که یکی آن خواهش وی از تکسی ران بود که نام برده را تا به « فرودگاه» ببرد که نتیجتاً در اثر عدم بلدیت موترران به آن اصطلاح، ویرا به «زایشگاه» میبرد.
تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!



اسم: نجیبه قانع   محل سکونت: جرمنی    تاریخ: 18.12.2011

کارکنان بسیار ګرامی و محترم افغان جرمن آنلاین
سلام و احترام زیاد تقدیم میکنم. ساعتی پیش مطلبی را خدمت شما فرستادم، بعد متوجه شدم که اشتباهاتی در آن از من سر زده است
با صمیمیت فراوان از شما تقاضا دارم که اګر آنرا تا کنون نشر نکرده اید لطفا نا دیده اش ګرفته و بجای آن مطلب زیر را که اشتباهات قبلی در آن رفع شده و حد ا اقل یکی دو پراګراف کوتاه تر است نشر فرما یید بسیار ممنون می شوم. انشاله که مطلب قبلی تا حالا نشر نشده زیرا مثل من شب زنده دار نخواهید بود و ساعاتی بعد هر دو مطلب را یکجایی خواهید دید
باز هم احترام زیاد از اینکه مطلب طولانی شده است عذر میخواهم

*****
خدمت عالیقدر بزرګوار ، محترم سراج وهاج
با عرض ارادت و احترام.
در یادداشت قبلی خود به تایید فرمایشات شما، تهاجم فرهنګی را نکوهش کرده و صرف ګفته بودم کوشش کنیم در مبارزه علیه این تهاجم به مردم عادی و بی غرض ایران و زبان شان اهانت نشود. شما در برابر این یادداشت کوتاه و مختصر جواب خیلی طولانی نوشته اید و جالب اینکه ضرب المثل المانی را بمن ګوشزد کرده و فرموده اید که ( یک قاشق کار بهتر از یک بیل حرف است)
ضمنا شما از همین تقاضای مختصر من دو نتیجه ګیری کرده اید:
یکی اینکه چون پیر ها مشوره میدهند و من مشوره داده ام پس من پیر هستم! خوب، پیر یا جوان - مهم نیست اما مهم شیوه جالب استدلالی است که بکار ګرفته شده است.
نتیجه ګیری دوم شما این است که منظور من دفاع از تهاجم فرهنګی اجنبی بوده است. فرض کنیم این نظر من که بدګویی به یک لهجه یا زبان کار خوبی نیست، درست نباشد اما نمیدانم شما از کجای نوشتۀ من نتیجه ګرفتید که ګویا من میخواهم از تهاجم فرهنګی اجانب پشتیبانی کنم؟
محترم وهاج صاحب! شما بعد از آنکه چندین بار و به عبارات مختلف مرا همردیف با جاسوسان ایرانی خوانده اید، در رد تقاضای من دو (دلیل) ذکر کرده اید:
یکی اینکه ګفته اید آنهاهم مارا بد میګویند! و دلیل دوم شما این است که در جنګ کسی حلوا بخش نمیکند.
در مورد دلیل اولی تان اجازه دهید بخشی از نوشته شمارا نقل کنم که در مورد ایرانی هایی که به ما توهین میکنند استثنی قایل شده و ګفته اید:
( به استثنای یک عده از متفکرین و خردمندان قابل احترام شان که هرګز شامل این زد و بند ها نبوده اند و نیستند)
بزرګوار ګرامی آقای وهاج! من شما را در سطح آنعده از ایرانی هایی تلقی نمیکنم که به مردم یک کشور دیګر توهین میکنند درست همانګونه که به ګفته شما متفکرین و خردمندان قابل احترام ایرانی از اهانت دوری میکنند از شخصیت های مانند شماهم در جناح افغانی این توقع را داشتم
در مورداینکه در جنګ کسی حلوا پخش نمیکند من نظر شما و ضرب المثل مربوط را تایید مکینم. اما من تقاضای پخش حلوا را نکرده بودم صرف تقاضا کرده بودم که آنهائیکه شامل این جنګ نیستند یعنی مردم عادی ایران هدف قرار نګیرند.
بزرګوار ګرامی! شماخود اصطلاحات جنګی را درین مورد بکار برده اید پس اجازه دهید منهم مثالی از جنګ بدهم: اګر طالبان با حملات انتحاری و عساکر خارجی با بمباردمان هوایی مردم ملکی را هدف قرار دهند و بعد دلیل آورند که در جنګ کسی حلوا بخش نمیکند،آیا شمااین دلیل را می پذیرید و یااینکه آنرا رد کرده و میګویید که آنهایی که شامل جنګ نیستند باید هدف قرار نګیرند - این درست همان روشی است که من در جنګ فرهنګی رعایت آنرا از شما تقاضا نموده بودم.
عالیقدر آقای وهاج میخواهم بعرض برسانم که در یک مورد دیګر نیز شما آن توقع بلندی را که از شما داشتم برآورده نساخته اید.
شماری از نویسندګان که متاع بدرد بخور (به زعم شما مطاع) برای عرضه کردن ندارند و ساحۀ دید شان محدود است وقتی انتقاد و یا مشوره ایرا در مورد نوشته های خود میخوانند، فوراً عصبانی شده و بجای جواب به آن نظر، ذره بین را برداشته کوشش میکنند به زعم خود شان اشتباهات املایی و انشایی انتقاد کننده را لست بګیرند و نتیجه ګیری کنند که ګویا انتقاد کننده بیسواد است. شماهم خود را در همان ردیف قرار داده در حق من که ادعای نویسنده بودن و فهم زبان را هم نکرده ام، همین نامهربانی را رواداشته و چنین فرموده اید:
[ خواهر محترمۀ ما باید چند سال دیگر هم تحصیل کنند تا کم ازکم به قواعد زبان آشنا شوند. جملۀ محترمه نجیبه جان «... جلوگیری ازین کار فکر نمیکنم با عصبیت و حمله به دیگران صورت گرفته بتواند» ، قاعدة ً صحیح نیست. باید نوشت: « جلوگیری ازین کار فکر نمیکنم بتواند با عصبیت و حمله به دیگران صورت گیرد]»
خوب ازین میګذریم که انتقاد تا کجا وارد است.
بزرګوار ګرامی ! با وجودیکه شما چندین بار مرا معادل جاسوس خوانده اید اما خود از کلمه(محدود نګری) که هرګز قصد توهین در آن نبود برافروخته شده و چنین فرموده اید:
[خواهر عزیز، این شماهستید که بمنظور دفاع از تهاجم فرهنگی اجانب، نادانسته (یا دانسته)، فکر و نظر و منطق مرا با کلمات ِ« محدودنگری»، اهانت کرده اید. . . و من شما را عفو میکنم].
از نظر من اشخاصی که وسعت نطر دارند و محدود نګر نیستند به زبان ها، لهجه ها، مذاهب و ادیان دګران احترام دارند. اګر مذاهب دیګران را (پر از خرافات)و یا زبان دیګران را(کچه) و همه چیز خود را (برازنده) بخوانیم، در واقع دید محدودی داریم. حتی در داخل کشور نمیتوانیم مثلا بګوییم لهجۀ بدخشانی شیرین تر از لهجۀ هراتی است. یا لهجۀ قندهاری شیرین تر از لهجۀ ننګرهاری است. نظر هر کسی فرق میکند. اګر در چنین موارد حکم مطلق نماییم و این اصل الفبای علوم اجتماعی را نادیده بګیریم که هر کسی فکر میکند دین و زبان و فرهنګش بی نظیر است، معنی اش اینست که از وسعت نظر برخوردار نیستیم.
برای ما پرستش مجسمه و یا مقدس شمردن ګاو که صدها ملیون انسان بآن معتقد اند و یا حتی در داخل اسلام، عزا داری بعد از یک و نیم هزار سال شاید بی معنی معلوم شود، اما تمسخر بآن باعث خواهد شد که دګران برارزش های ما تمسخر کنند. شاید برای پیروان ادیان دګر، رفتن ملیون ها مسلمان به مقدس ترین جای دینی و بعد در همان محل مقدس شیطان را به سنګ زدن همان قدر قابل تمسخر باشد که برای عده یی مقدس شمردن ګاو تمسخر آمیز است.
جناب محترم وهاج! من روزانه به مقاله های زیادی بر میخورم که با آن موافق نیستم و یا توهین و اهانت در آن دیده میشود ولی نیازی به نظر دادن را در آن موارد نمی بینم اما چون توقعات من از شما زیاد بود در مورد مقالۀ شما نطر خود را احترامانه نوشته بودم. حالا که دانستم نظر دادن دیګران و یاهم شاید تنها نظر دادن مرا برای خود کسر شان میدانید و مهم تر از آن چون حالا سطح توقعاتی که از شما داشتم بسیار تغییر کرد، بعد ازین هر چند اګر جواب این نوشته را هم بدهید و این بار بجای اتهام جاسوسی، حتی در تابعیت افغانی من هم شک کنید و از غلطی های املایی و انشایی من فهرست طویلی بسازید، بازهم جوابی بآن نخواهم نوشت. اینرا به خوانندګان محترم و کارکنان افغان جرمن آنلاین که بسیار دوست شان دارم و کار شانرا ستایش میکنم هم وعده میدهم.
با سپاس و تشکر فراوان
نجیبه قانع


اسم: سراج و هاج   محل سکونت: امریکا    تاریخ: 17.12.2011

سؤال ها و جواب ها
درحاشیۀ «چهارمین بخش تهاجمات فرهنگی»

باتأسف ِزیاد احساس کردیم که شعله های تهاجم ِفرهنگی ایران و دود ِنامطبوع آن، دردایرۀ مزدوران و جاسوسان ِایشان محــدود نمانده، به سوی حلقه های دینی و روحانیء افغان نیز به شدت « پُـف» می شود !
شاید دلیل ِآن این باشد که فکرمی کنند: این تفتین ها وتلاش ها ، به منظور اثراندازی برمغزوشعور ِ جوانان ِافغان، کافی نیست . پس باید ساحه تهاجم را وسیع ترساخت وسعی کرد تا فرهنگ پوسیدۀ دوهزارسالۀ پارس، ازطریق پروگرام های دینی افغانان، به میلونها افغان ِبی خبروکم سواد ِ« داخل و خارج افغانستان» نیز تلقین شود!
لطفا ً ازچند نکتۀ پایین، نتیجه گیری کنید:
یک- دو تن ازمبلغان ِ دینی که ازنظراخلاق نزدما محترم بودند وهستند، همیشه سعی می نمودند مسایل سیاسی را ازبرنامه های خود دورنگهدارند. اخیراً نیزیکی ازآن دوشخصیت ِگرامی، به صراحت گفت: « ما گروپ ِسیاسی نیستیم.»، ولی ، چند روزپیش، مبلغ ِ دینی ما دفعـة ً درتلویزیون «آرمان» ظاهرشد وخلاف انتظار، به جای برنامۀ معمول دینیءخود، به انتشاریک پروگرام سراسرسیاسی (روابط سیاسی امریکا و ایران واحساس مردم ما نسبت به ایران)، پرداخت.
دو - ایشان حرف هاراچرخ داده، چرخ داده، به طورجدی گفتند:« ایرانی ها، باما (مردم افغانستان) همدین، همزبان، هم نژاد و هم فرهنگ هستند!!
( یادداشت: یکی دو هفته پیش ازاین دُرافشانی عا لم دینیء ما ، بنده به طورصریح و مدلل، عرض کرد وهزاران هموطن ِعاقل وبالغ و وطن پرست ما هم پذیرفتند، که: ایران با ما - ملت متدین افغانستان-، به گونه یی که ایشان تبلیغ و تلقین می نمایند: همدین، همزبان، هم نژاد و هم فرهنگ، نیستند!) ... آیا نشراین « هستند و نیستند» از دومنبع مختلف، به فاصلۀ یک زمان کوتاه، تصادفی است؟
سه – چند ماه پیش هم ، یکی ازهمان مبلغان ِعزیزما، دروقت افتتاح تلویزیون ِ« آرمان» ، به قدری هیجانی شده بودند که چند بار، پیاپی، اصطلاح خاص ِفرهنگستانی« دانشگاه» را تکرارکردند، درحالی که پیش ازآن ، این اصطلاح را هرگز ازدهن مبارک ِشان نشنیده بودم!!
خوانندگان ِعزیز، آیا این قصه به ماتعلیم نمی دهدکه: ایرانی ها درسلسلۀ ده ها تشبث کلتوریء خود، تلویزیون ِ«آرمان» را نیزایجاد وتمویل کرده اند... و تلقین به متصدیان اش هم کماکان ادامه دارد؟
***
- سلام به خواهرعزیز(نجیبه قانع)
ومتشکرم از رهنمایی ایشان که نوشتند: « من هم طرفدار آن نیستم که لغات ایرانی در دری مروج شود، ولی جلوگیری از این کار فکرنمی کنم با تعصب، دشنام دادن وعصبانیت وحمله به دیگران، صورت گرفته بتواند»
بلی. ایشان فکرمی کنند و حق دارند فکرو نظرخودرا درحدود فهم و صلاحیت ِعلمی خود، بیان کنند، ولی نباید به خودحق بدهند درمورد چیزهایی که نمی دانند یا به درستی درک نکرده اند، یکی را متهم سازند وبه دیگری اهانت کنند. (توجه فرمایید که مزدوران ِ ایران هم، چنین می کنند)
رهنمایی جانانۀ نجیبه جان ِقانع که « گویا» می فرمایند : جلو تهاجمات گرفته شود، اما با لطف ِ خوش وزبان ِشیرین! ، یکی ازشیرینکاری های لورل، هاردی- (کمیدین های معروف بریتانیایی) را تداعی کرد :
پسرانِ آن دو کمیدین، درپایین ِ منزل ( روی حویلی) غالمغال داشتند: پسر ِهاردی که هم وزنش زیاد بود وهم (ازخیرات سرپدر) متمول بود وهم غاور ومتجاوز...، جنگ راآغازکرده بود. نه تنها صدایش بـِلندتر بود، (برادران ِعزیز، خواهران ِگرامی: بـِلند (افغانی)، نه بـُـلند (ایرانی)!این بـِلند ِ چند هزار سالۀ ما چرا دفعة ً« بـُـلند» شده است؟)، بلکه حتی هرچه به دستش می آمد برسرپسر« لورل» حواله می کرد. پیرهن ِ اورا هم پاره پاره کرده بود.
لورل وهاردی ناراحت شده، رفتند به بالکـُن وصحنۀ زد وخورد را تماشا کردند. هاردی، باهمان ژست کمیک که داشت، صدا کرد:« بس است بچیم...غالمغال وجنگ وجدل موقوف!» لورل که درک کرده بود« تقصیر» ازآن طرف است، نیزپسرش رامخاطب ساخت و باملایمت گفت: «عزیزم،
« If you want to make a noise , make it quietly ! » ( چون اصل جملۀ انگلیسی آن « با نمک تر» به نظر رسید، همان را نوشتم که چنین معنی می دهد: وقتی می خواهی غالمغال کنی، ملایم، آرام و بی سروصدا غالمغال کـُن !)
خواهرعزیزما باید بداند که: این جنگ است . یک جنگ ِ کامل عیارفرهنگی: ایشان حمله می کنند وما دفاع... شاید ازبزرگان ما شنیده باشند که: « در جنگ، نان وحلوا بخش نمی شود».
ایرانی ها ( به استثنای یک عده ازمتفکرین و خردمندان ِقابل احترم شان که هرگز شامل این زد وبندها نبوده اند ونیستند) به ما وهمۀ هست وبود ما اهانت کرده اند و اهانت کرده راهی هستند. آیا نشنیده اید که ایرانی ها گفته اند: « گرخداناخواسته افغان داخل جنت شود - می کند جنات وتجری تحت الانهارچور»؟ . آیا این بیت را توهین به سی ملیون افغان ( که طبعا ً خواهرما هم درآن میان هست) نمی دانند ؟
تهاجم فرهنگی، بدترین وکثیفترین نوع ِجنگ ها است. همۀ ما، مسلما ً، دقیق شده ایم که تهاجمات ِ مداوم فرهنگی، توأم با رشوه دادن ها و هزاران ناروای دیگر، عملا ً، بدون یکـذره رعایت حقوق همجواری، ازآن طرف آغازشده، «دیوانه وار» ادامه یافته است...، ( اگرازگذشته ها بگذریم)، هزاران ناسیونالیست ِ قسم خوردۀ ایرانی- لا اقل ازده سال به این طرف- شب و روز درتلاش هستند ( با کمک مزدوران ِخود) زبان ِشیرین ِمارامسخ کرده، اصطلاحات کچۀ « پارسیک وپهلویء ساسانی» را درقالب ِزبان ِبرازندۀ ما ( دری) اندازند ودرعین حال، با تهاجم مذهب ِ پُرازخرافات ِ محیط ِ خود، محیط مذهبی کابل را آلوده سازند...
اما، خواهرمهربان ِما هنوز از وضع فلاکتبار وداد و فریاد چندین سالۀ ما (فقرا ومظلوما ن ِداخل وخارج ِافغانستان) قانع نشده، با پریدن براین و اهانت برآن، توقع دارد حتی فریاد عادی بشری (ناشی ازدردِ جانکاه را که همسایه ها برگلوی ما وارد کرده اند) خاموش سازد. درین حالت است که صدای خنده آور کمیدین معروف برتانوی را ازگلوی قلم ِ نجیبه جان می شنویم که گویی بازبان ِ حال، به ما(فرزندان ِخود) می فرمایند: " make it quietly ! If you want to make a noise "

برخی ازپسران ِستمی، یا افغانستانی ویا«دانشگاهی» داشته ایم ( داریم هنوز)که به وطن ومردم ِ کشورخود خیانت می کنند، ولی حدس هم نمی زدیم که درجمع خانم های افغان، ازخودکـُش و بیگانه پروری، مانند ِ( پیغله، یاخانم، یا مادرکلان) نجیبه جان قانع وجود ِخارجی داشته باشد. ایشان ازپنچ شش صفحه دلایل ِ بنده، صِرف دو، سه کلمۀ ناچیز« مبتذل» و« مزخرف» را به حیث برگۀ گناهان ِمن یادداشت کرده است. یعنی ایشان - نه تنها - به ما حق نمی دهند به منظورتقبیحء چن