Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > شگـــوفۀ خـشکـیـده بخش دوم  

مطالب تحریری فرهنگی: شگـــوفۀ خـشکـیـده بخش دوم

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: گلنار نیازی کوهیتاریخ: 3/2/2013

 

شگـــوفۀ خـشکـیـده

بخش دوم

. . . .

 

فصل تابستان، روزهای شروع کودتا [شورش های داخلی به تحریک و تجاوز بیگانگان] ویرانگر بود. زنها و مرد ها همه در بارۀ جنگ صحبت می کردند همه وحشت داشتند. وقتیکه هر روز عصر پدرم از بازار بعد از خرید و فروش به خانه بر می گشت با پدرکلان از آباد شدن قرارگاه های عساکر روس و طرفداران آنها که خلقی ها و پرچمی ها بودند، صحبت می کردند. از پسر کاکا امیر که در همسایگی ما قرار داشت. بحیث مدافعین دولت با روس ها یکجا بالای تانک در حالیکه بیرق سرخ را به نوک اسلحه ای خود آویخته بود، و شعار می داد که باعث خشم پدرم گردیده بود، یاد آوری می نمود. و هزاران دشنام را نثارش می کرد. و پدرکلان به طرفداری پدرم پسر کاکا امیر را وطن فروش خطاب می کرد. آنقدر احساساتی می شد که هنگام حرف زدن رگ های  گردنش ورم می کرد. از غیرت و غرور نیاکان ما یاد می کرد که در مقابل انگلیس ها چه شجاعانه جنگیدند، و سلطۀ بیگانگان را نپذیرفتند. با شنیدن صدای غرش تانک ها لنگوته اش را جابجا می کرد، در حالیکه دست ها و پاهایش می لرزیدند، از جا بر میخاست کمر خمیده اش را راست مینمود، و به طرف کوچه روان می شد. و بعد از چند دقیقه وقتیکه می گذشتند، صدای غرش آنها خاموش می شد، به خانه در حالیکه سر و صورتش خاک آلوده حتی بالای لنگوته اش گرد سفید رنگ نمایان بود، بر می گشت. اما من معنی اصلی جنگ را نمی فهمیدم فکر می کردم جنگ یعنی پرخاش هایی است که بین من و هما بخاطر بدست آوردن لباس های گدی او رخ میدهد. تعبیر طفلانه میکردم، بیخبر ازین که، این جنگ های خانمانسوز مرا در حسرت  روزهای خوشی می سوزاند و مادرم را داغدار و بدبخت می سازد. درین سال باوجود خراب بودن وضع امنیتی، وضع اقتصادی پدرم خوب شده بود.

 

روزی بین عمه شایسته که پدرم بی نهایت دوستش داشت و مادرم بالای اجـرای کارهـای خانـه  پرخاش بر خاست. چون پدرم بدون دلیل پشت بهانه ای می گشت، شاید هم قبلاً تصمیم گرفته بود که با مادرم قطع رابطه نماید. به نمود و قسم یاد کرد که برای بار دوم با زن دلخواه خود که انتخاب نموده ازدواج می کند.

 

پدرم تصمیم عروسی دوم را گرفته بود. اواخر خزان بدون اینکه ما اطلاع پیدا کنیم، پدرم نامزد شده بود. دختر مامای خود را زن دوم خود انتخاب نموده بود. بدبختی مایان همزمان با نامزدی پدرم شروع شد. خصوصاً برای من که تا پایان عمر تا وقتیکه زنده هستم رنج می برم و خواهم برد.

 

روز بروز علاقۀ پدرم نسبت به ما کم و کمتر شده میرفت. پدرم بخاطر اینکه کار بالایش سنگینی نکند، برادر کلانم که هژده سال عمر داشت و اسمش رحمت بود، برای نگهداری رمه هایش به صحرا می فرستاد. از درس و تعلیم دور مانده بود. اما دو برادر دیگرم  را که اسم های شان نعمت و حکمت بود. شامل مکتب ساخته بود، که نعمت به صنف هفتم و حکمت به صنف پنجم درس می خواندند.

 

پا به هفتمین سال زندگی می گذاشتم. گاهی همراه با برادرنم که بیرون می رفتم، دختران و پسران کوچک را می دیدم با بکس های تکه یی که مادران شان برای شان دوخته بود. در داخل بکس ها قلم، کاغذ، رنگ سیاه با نی شاید هم چیزهای دیگری داشتند، بطرف مکتب روان بودند.

 

خیلی آرزو می کردم من هم به مکتب بروم. پدرم متعصب بود. نمی خواست از فامیل ما دختران به مکتب بروند.  خواهر بزرگم که دوازه سال عمر داشت، از نعمت سواد محروم بود.

روز ها می گذشت زندگی ما آن رونق سابقه را نداشت.  پدرم به فکر سر و سامان دادن زندگی نو خود بود. توجه به ما نداشت. با مادرم اصلاً هم صحبت نمی شد. قطع رابطه نموده بود.

 

آمدن مادر اندر:

 

اوایل زمستان بود، تازه هوا می خواست از گرمی به سردی تبدیل شود، پدرم بخاطر عروسی آمادگی می گرفت. با شور و شوق زیاد اشیاء و لوازم خانه برای خانم نو خود می خرید. می خواست زندگی بهتر را برای همسر نو خود آماده نماید.

 

بالاخره روز عروسی پدرم فرا رسید. نظر به خراب بودن وضع امنیتی خواستند محفل عروسی را در منزل عروس برپا نمایند. زنها، مردها و اطفال زیادی بخانه ای ما جمع شده بودند. من خوش بودم که بعد از مدت ها می توانستم  با صدای بلند بخندم و با اطفال آزادانه بازی کنم. چون قبلاً بعد از خراب شدن روابط پدر و مادرم خوشی از خانۀ ما رفته بود. خنده وجود نداشت جای خوشی ها را سکوت گرفته بود. من اجازۀ بازی کردن را تا ناوقت روز نداشتم، دیگر گدی هایم شکسته بودند. دیگر آن خانه ای که از خس ساخته بودیم، ویران شده بود. ماه ها گذشته  بود که پدرم مرا به اسم شگوفه صدا نزده بود. 

 

شب عروسی بود. مایان همه همراه با مادرم  و دیگر دوستان که به خانه ای ما جمع شده بودند به طرف خانۀ عروس روان شدیم. عروسی مجللی بپا شده بود. مصرف زیادی نموده بودند. خانۀ عروس با گروپ های، رنگارنگ گلها و کاغذ های رنگارنگ ، پرده های گلدار مزین شده بود.

جمعیت زیادی در آنجا بود. اطفال با هم بازی و خنده می کردند. تعدادی از زن ها به آشپزی و پذیرایی از مهمان  ها مصروف بودند.  دختران جوان با نواختن و آواز خوانی محلی شور بپا نموده بودند.

 مادرم در بین جمعیت سرد و بی تفاوت مانند یک رهگذری که بارها جاده را پیموده باشد، راه عادی و بدون  مشکل و سد گشته است، نشسته بود. دیگرهمه چیز برای مادرم تمام شده بود. مثل دو مسافر ناشناس در یک  کشتی که کانون خانواده است، با پدرم روان بود. دیگر از آن صمیمیت که پدرم صدا می زد ملکه جان (اسم مادرم است) نبود. از آن محبت ذره ای نمانده بود.

 

بعد از صرف طعام شب تعداد زیاد مرد ها با هیاهوی پدرم را در حالیکه لباس سفید که مخصوص داماد ها است، پوشیده بود، به خانه آوردند. پدرم چنان خوش به نظر می رسید؛

تو گویی اولین بار بود که عروسی می کرد؛

تو گویی چیزی را که گم کرده بود و در جست و جویش بود باز یافته است؛

تو گویی قلعه ای از شهامت را فتح کرده بود.

فراموش نموده بود که او یک پدر است، پدر چندین طفل. اطفالی که محبت پدری ضرورت داشتند اما دریغا که او فقط بخود می اندیشید، چگونه در بدل مصرف نمودن پول لحظات خود را خوش بگذراند. اما او نه تنها به مایان ظلم می کرد بلکه به ضمیر و وجدان خود نیز ضربه وارد می کرد.

 

دوستان پدرم با پاشیدن گل و سکه ها او را بدرقه می کردند. تعدادی از دوستانش بشکل دایره ای در اطرافش رقص کنان می چرخیدند. عروس را که برویش جالی نازکی انداخته بودند آوردند. با رو برو شدن پدرم با اشتیاق زیاد می خندید و با اطرافیانش حرف می زد، از زیبایی خانم نو خود تعریف می نمود.

 

وقتی که پدرم با خانم نو خود دست در دست به طرف جایگاه مخصوص که برای عروس و داماد آماده می کنند حرکت نمود، مادرم گریه کنان درحالیکه آرام آرام اشک هایش را پاک می کرد از سالن بیرون رفت. وقتیکه مادرم از سالن خارج شد، اطراف او را کسانیکه بخاطر پذیرایی از مهمانان در بیرون از محوطه قرار داشتند، گرفتند. همه به دلداری اش پرداختند. ازین سو از آن سو قصه ها گفتند و مثال ها می دادند. تا باشد قلب مادرم تسکین یابد. اما پاشیدن آب بالای آتش فقط شعله های آتش را خاموش می سازد، جسم سوخته را مداوا نمی کند.

 

در حالیکه به صحبت های آنها گوش می دادم و از سردی هوا خود را جمع نموده به زیر بازوان مادر پناه برده  بودم و دستانم پر از نقل و سکه بود بخواب رفتم.

ناگهان صدای شلیک گلوله از دور و نزدیک اغاز آغاز شد. همه ترسیده بودند. صدای راکت، غرش گذشتن تانک فضا را پر نموده بود.

 

به اجبار همه کسانی که در آن محفل اشتراک داشتند آن شب را در آن خانه سپری نمودند. صبح هنوز کمی از سپیده دمیده بود، مادرم مرا از خواب بیدار نمود.

 

صدا می زد:

شگوفه جان؛ دخترم برخیز!

برخیز ! بخانه ای خود می رویم.

صبح دمیده جان مادر !

از جایم  برخاستم، با آنکه چشمانم خواب آلود بود، دست در دست مادرم به طرف خانه روان شدیم. ما در حال صرف چای صبح بودیم که پدرم وارد منزل شد. او خوش و خندان با برادرانم صحبت میکرد، ازینکه  عروسی اش بخوشی گذشته بود. درعین حال از آمادگی برای آوردن خانمش (مادر اندرم) به خانه ای ما یاد آوری می کرد.

 

ساختمان خانۀ ما قسمی بود که، برای پدر کلان یک اطاق، برای عمه شایسته یک اطاق، برای عمه مهری با اطفالش دو اطاق و برای ما که عبارت از مادرم، دو برادر و یک خواهرم دو اطاق اختصاص داده شده بود.

 

برادر کلانم رحمت که همیشه همراه با رمۀ گوسفندان در صحرا بود، هفته دو بار می آمد و شب ها با پدر کلان در دارای چهار اجاق بود. که با آتش نمودن چوب و خاشاک غذا می پختند، وجود داشت.

 

حالا برای عروس نو اطاق وجود نداشت تا پدرم بخاطر ادامه زندگی مشترک او را بخانه بیاورد. بدین ملحوظ  پدرم امر نمود که تا بعد از ظهر اطاق های خود را تخلیه نموده به آشپزخانه سامان  و لوازم خود را انتقال بدهیم. به خاطری که آن شب باید خانم نو خود را با برپا نمودن محفلی بخانۀ خود بیاورد.

 

مادرم با صدای بلند گریه می کرد و خواهش می نمود، که مرا از اطاقم بیرون نکنید. آشیانه ام را ویران نسازید. اما

گوش شنوا نبود.

 

آشپزخانه  که دوازده متر مربع وسعت داشت، برای ما کفایت نمی کرد. چون گنجایش پنج نفر را نداشت، بدین صورت مادرم از عمه شایسته خواهش نمود که اطاقش را برای عروس نو بدهد. عمه ام پذیرفت. چون درین اواخر پدرم خیلی بدخو شده بود بجز از پدرکلان کسی توانایی گفتن و یا پیشنهاد کردن چیزی را نداشت. عمه شایسته نزد پدرکلان رفت و تقاضا نمود که برای پسرش یعنی پدرم پیشنهاد کند که اطاق عمه شایسته را برای عروس   نو قبول نماید.

 

پدر کلان همیشه طرفدار مادرم بود. گاهگاهی پسرش را سرزنش می کرد، که نباید با اولاد و خانم اش چنین رویه کند.

او میگفت: پسرم، این دنیا با همۀ خوبی و بدی، غم و خوشی، شکوه و جلال، شان و شوکت که دارد فنا  شونده است. شریط و مقررات جامعۀ ما چنین بوده، که باید زنان در خانه باشند. وظیفۀ شان نگهداری اطفال، سر و سامان بخشیدن خانه، غذا پختن، لباس شستن و غیره می باشد. اما هرگز چنین دستور وجود ندارد که با زن  و اولاد خود مانند یک برده و غلام رفتار کنید. خواهشات قلبی خود را بالای شان تحمیل نمایید یا هیچگاهی در قسمت زندگی و آینده نظر همسر و فرزند خود را نگیرید.

 

نه جان پدر؛

همه یک انسان هستیم، قسمیکه تو دلت می خواهد آرام و سرشار زندگی کنی زن و اولادت نیز قلب دارند، احساس  دارند، می خواهند به حیث انسان واقعی در اجتماع زندگی کنند، نه مثل یک حیوان افتاده در بند . . .  .

 پدر کلان به فکر فرو رفت، شاید به فکر اینکه پدرم حرف او را قبول نکند. چون قبلاً وقتیکه پدرم می خواست زن  دوم بگیرد، پدر کلان از او خواسته بود آیندۀ ما را خراب نسازد، مادرم را بدبخت نکند. اما پدرم نپذیرفته بود. پدرم در بارۀ هر چیز فقط یکبار تصمیم می گرفت و هرگز از تصمیم خود بر نمی گشت.

 

پدرم به مهمانخانه ای مردانه که کاملاً جدا از حویلی ما ساخته شده بود، با دوستانش و آشپز در بارۀ آمادگی و پذیرایی از مهمانان دعوت شده به محفل شب، صحبت می کردند. پدرکلان می خواست به مهمانخانه نزد پدرم برود که ناگهان پدرم با آشپز داخل حویلی شد. با صدای بلند، برادرانم نعمت و حکمت را صدا زد. نعمت شانزده ساله و حکمت چهارده ساله بودند. پدرم خواست تا آنها در قسمت پختن غذا با آشپز همکاری نمایند.

 

در این اثنا پدرکلان، پدرم را صدا زد که نزدش بیاید.  پدرم با چهرۀ خشمگین نزدیک اطاق پدرکلان رفت.

 

گفت: پدر جان : چه خبر است؟ بفرمایید من کار دارم.

 

پدر کلان گفت:

پسرجان، آیا این امکان ندارد که خانم نو خود را به اطاق شایسته خواهرت بیاوری؟ چرا که خانمت یک نفر است  یک اطاق کفایت می کند. اما ملکه با چهار اولاد خود نمی تواند در یک اطاق کوچک زندگی کند.

 

نا گهان پدرم با عصبانیت فریاد زد :   

ملکه! فقط  دو ساعت وقت داری!  اگر در ظرف دو ساعت اطاق ها را  تخلیه نکرده بودی حق شکایت را نداری!

پدرم بدون توجه به حرف های پدرکلان به طرف کوچه روان شد.

مادرم از اطاقش خارج شد، عمه هایم را صدا زد و خواهش نمود، با وی در قسمت کوچ کشی کمک نمایند. در ظرف دو ساعت همه سامان و لوازم خانه به آشپز خانه در پهلوی دالان اعمار شده بود، انتقال داده شد. اطاق نو ما یعنی آشپزخانۀ سابق فقط یک پنجره داشت. دلگیر و تاریک.

 

مادرم دو صندوق چوبی داشت که روی صندق ها با رنگ های سرخ، زرد، سیاه، نارنجی، و سفید بشکل خیلی  زیبا نقاشی شده بود. در گوشۀ اطاق گذاشته بالای آن رختخواب های ما را چیده بودند و در گوشه ای دیگر اطاق  بکس های آهنی که در داخل آن لباس های ما بود، گذاشته شده بود. فقط چهار متر مربع جای برای استراحت ما  باقی مانده بود.

مادرم همواره خاموشانه اشک می ریخت و مصروف جمع و تنظیم نمودن لوازم بود. خواهرم ساجده که یگان همراز مادرم بود، اشک می ریخت و همزمان با مادرم در قسمت جمع نمودن لباس های ما کمک می کرد.  نعمت و حکمت خیلی غمگین و مایوس با آشپز یکجا مصروف پختن غذای شب برای مهمانان دعوت شده بودند.

 

رحمت مدت  ده روز می شد که بخانه نیامده بود. چون پدرم برایش توصیه نموده بود، تا زمانیکه محافل عروسی به پایان نرسیده  باید رمه ها را در صحرا نگهداری کند. بخاطری که پدرم وقت برای بردن گوسفندان به بازار ندارد.

 

عمه شایسته اطاق های سابقۀ مارا که حالا مربوط به مادر اندرم شده بود با دختر عمه مهری «ذکیه» یکجا جاروب و پاک کاری کردند. 

 

فرش فرسوده ای که در صحن حویلی گسترده شده بود، در معرض تابش آفتاب قرار داشت. پدرکلان گرفته غمگین از اطاقش خارج شد به طرف فرشی که بروی حویلی پهن بود روان شد و خود را یک پهلو در حالیکه بدست راستش تکیه داده بود، بالای فرش دراز کشید. به طرف اطاق های سابقۀ ما نگاه نمود، به فکر عمیقی فرو رفت.

 

ساعت دو بعد از ظهر پدرم با دوستانش بخاطر بررسی آ ماده گی ها آمادگی ها وارد حویلی شد. پدرکلان  رو بر گرداند و با آنها سلام کرد. با بی حوصلگی بجایش نشست و خود را جابجا کرد با سکوت کامل به آنها نگاه می کرد.

 

عمه هایم خانۀ عروس را با فرش های نو، پرده های نو که قبلاً پدرم خریده بود، فرش نموده  و پرده ها را آویختند. بعد از ساعت چهار بعد از ظهر آمدن مهمان های دعوت شده بخانۀ ما شروع شد. عمه هایم، مادرم و ساجده از مهمان ها پذیرایی می کردند و برای آنها چای و دیگر نوشیدنی ها آماده می نمودند.

 

نزدیکی های شام بود، که پدرم با لباس های سفید نو که به خاطر عروسی اش تهیه نموده بود، به تن و لنگوته ای نو   را به سر گذاشته بود، از اطاقش خارج شد. و با دوستانش به طرف خانۀ عروس روان شدند.

 

شب پدرم در حالیکه دست در دست خانم نو خود بود همراه با تعداد زیاد زنها، مرد ها و اطفال وارد منزل ما شدند.

 

عمه هایم با چند دختر و زن دایره زنان با کف زدن ها محفل را گرمی می بخشیدند و اطفال خورد و کلان روی  میدان به آهنگ دایره ها می رقصیدند.

 

یک عروسی واقعی به خانۀ ما بود. اما برای من، مادرم ساجده و برادرانم یک ماتم، یک شکست، لحظۀ پایان خوشی ها بود.

عروس را در حالیکه مهمان ها همراهی می کردند به اطاقش بردند.

 

نان شب آماده شد. دستر خوان طویل پیشروی مهمان ها گسترده شد، همه مصروف خوردن غذا بودند. اما من و ساجده به اطاق کوچک خود ما که شعله های لرزان چراغ کوچک، کهنه و سیاه شده روشن ساخته بود، نشسته بودیم.

 

مادرم برای ما به یک ظرف کوچک قدری از غذا های باقیمانده آورد، با هم خوردیم. بعد از غذا خود را بالای بسترم انداختم و نمی فهمم چه شد و چه ها گذشت.

 

وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیگر آن جمعیت شب گذشته نبود. همه رفته و خانه ها خالی شده بود. همه مصروف پاک کاری بودند. 

روز ها پی هم می گذشتند، دیگر زمستان شروع  شده بود. هوا روز به روز سرد می شد. مادرم با عمه  شایسته صبح ها وقتی که از خواب بر می خاستند به اجاق ها آتش را روشن میکردند. به منقل ها آتش می گرفتند به هر اطاق یک منقل آتش به خاطر گرم نمودن صندلی ها «کرسی» می بردند.

 

به اطاق پدرم بخاری گذاشته بودند. بخاطر گرم نمودن هر صبح عمه شایسته چوب های هایی را که نعمت می  شکستاند به اطاق آنها می برد و بخاری را روشن می کرد. باید روز سه مرتبه غذای مادر اندرم آماده می بود. چای صبح اش را باید به مجرد بیدار شدنش از خواب آماده می ساختند.

دو ماه از آمدن مادر اندرم می گذشت که مریض شد، پدرم خیلی پریشان و جگرخون بود. او دنبال داکتر رفت.  خانۀ داکتر از خانۀ ما خیلی فاصله داشت. بعد از چند ساعت با داکتر بخانه برگشت.

 

بعد از معاینات خبر خوش به پدرم داد که مادر اندرم حامله است. پدرم از شنیدن این خبر چنان خوشحال گشت که   فکر می کرد اولین طفل در زندگی برایش باشد.  به خاطریکه اولین طفل در زندگی انسان احساس عجیبی از خوشحالی می دهد.

 

احساس محبت نسبت به بخشی از وجود خود انسان که زاده شده، و صفحۀ زندگی را رنگ دیگر می دهد. ورق زندگی را بر می گرداند، و به اشخاص با احساس بر مسؤولیت اش افزوده میگردد. اما پدرم اطفال خود و مسؤولیت های خود را فراموش نموده بود.

 

پدرم بسته پولی را که در جیب داشت بدون شمردن برای داکتر به قسم شیرینی داد. در حالیکه ما  از سردی  هوا  می لرزیدیم  و به لباس گرم زمستانی سخت ضرورت داشتیم .  پدرم برای ما مثل بیگانه ها  بود، در مقابل ما    هیچ احساس مسولیت نمیکرد ، حتی ترحم هم نداشت .

 

***

 

معلم در دنیای غم های او، خود را گم کرده بود. نگاه اش به صورت او اما حواسش جای دیگر:  باهمۀ هوش و حواس در بین اعضای فامیل او رفته بود و جزء فامیل او شده بود. درد را با همۀ وجود حس می کرد. نه درد جسمی بلکه درد روحی، که کشنده  تر از درد جسمی است. درد جسمی را می شود مداوا و یا حد اقل کم ساخت. اما درد روحی، خصوصاً دردی چون درد شگوفه را که از دوا گذشته بود، نمیشد مداوا کرد.

 

شگوفه گیلاس خالی چای را برداشت به دقت داخل گیلاس را نگاه کرد. قطرۀ کوچکی از چای را که در زیر گیلاس  اش گیلاسش باقی مانده بود، می کوشید به خاطر نم نمودن زبانش به دهن بریزد. اما موفق نمی شد.

 

معلم هنوز هم در جسم خودش وجود نداشت. با افکارش در پرواز بود. کجا ها رفته بود؟ کی ها را می خواست ملاقات کند نمی شد حدس زد. 

 

ناگهان معلم بخود آمد، به دنیای خود برگشت از او معذرت خواست، ازینکه لبانش خشکیده و به آب ضرورت  داشت، و او متوجه نشده بود. برای بار دوم در گیلاس شگوفه چای انداخت.  قدری از چای را نوشید، با زبان لب هایش را نم نمود.

با نگاه سر تا پای معلم را سفر کرد، بعداً به لباس های خودش نگاه کرد. دستش را بلند نمود، به نوک آستین   اش به دقت متوجه شد، دو انگشتش را با لعاب دهن تر نمود بعداً تاری را که به نوک آستینش آویزان بود چندین بار تاب داده محکم کش کرد تا کنده شود. انگشتان هر دو دستش را با هم گره زد. نگاهش به نقطه ای میخکوب گردید. بدون مژه زدن دقایقی ساکت ماند. ناگهان با صدای گربۀ کوچک معلم که اسمش «مینو» بود بخود آمد.

 

مینو در حالیکه به پهلوی او خود را می مالید. با نوازش دست شگوفه خود را مانند کلولۀ تار جمع نموده در پهلویش آهسته آرام گرفت و چشمان خود را بست.

 

پایان بخش دوم

 

http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/kohi_golnar_shogufa_haaye_khoshkida_1.pdf

 

خوانندۀ عزیز بخش اول این داستان را به کمک لینک آتی می توانید مطالعه فرمائید.

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ