Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > شگـــوفۀ خـشکـیـده بخش اول  

مطالب تحریری فرهنگی: شگـــوفۀ خـشکـیـده بخش اول

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: گلنار نیازی کوهیتاریخ: 2/27/2013

                                                                                   

شگـــوفۀ خـشکـیـده

بخش اول

 

فضای اتاق برای نفس کشیدن برایش کوچک بود. به هوای تازه،  محیط ساکت و آرام، گوشۀ تاریک و تنها ضرورت داشت. از انسان ها وحشت می کرد.  حتی از فامیل و والدین.  در طول اتاق چند بار رفت و برگشت، چشمانش را بست و دوباره گشود.  دست دراز نمود ارسی را بروی جریان باد گشود. هوای گرم مانند هوای بعد از ختم حریق، هنوز آخرین حرارت های باقی مانده را در آغوش دارد، وارد اتاقش گردید. چند نفس عمیق کشید. ولی مثلیکه این هوا نیز برایش خفقان آور بود، دوباره ارسی را بست.  به اشیای داخل اتاق یک یک با دقت نظر انداخت. پیش رفت،  باز هم پیش تر تا نزدیک آیینۀ آویخته بر روی دیوار اتاق، صورتش را با دقت به آیینه نگاه نمود. دیده از صورتش برداشت چوکات آیینه را با انگشتانش لمس کرد. با خود آهسته زیر لب زمزمه نمود، شگوفه چه چیزی را در آیینه دید که دفعتاً گذشته هایش یکی پی دیگر از فکر و ذهنش به زبان جاری شدند؟  دوباره چشمانش را بست. لحظه ای فکر نمود، در حالیکه چشمانش بسته بود با صدای بلند که به وضاحت شنیده می شد گفت:

نه، نه این امکان ندارد!

او نمی تواند پدر شگوفه باشد؟

او ظالم بود، او انسان نبود. اگر هم بود، احساس و ضمیر نداشت. چشمانش را به آهستگی باز نمود. چند لحظه همانطور ساکت باقی ماند. ناگهان از دور آهسته صدای رعد و برق بگوشش رسید، برایش عجیب بود آسمان تا چند لحظه پیش هیچ ابری نداشت.  نزدیک ارسی رفت از پشت شیشۀ ارسی به آسمان نظر انداخت تا دورهای دور در آسمان با نگاه اش سفر نمود،  تا شاید با ابری برخورد، که بعد از گرما و حرارت  سوزان باران و سردی به ارمغان بیاورد. آری در دور ها، خیلی دور تر از شهر آنها ابر هایی را دید که با دل سیاه و مالامال از آب و باران بخاطر رسانیدن قطرات در آغوش داشتۀ خود به زمین تشنه، خشک و خاک آلود در حرکت اند.   

 

او از خود پرسید: 

آیا در زندگی شگوفه مانند این ابر های سیاه حوادث آمدند، برایش بدبختی و محرومیت آوردند؟ و خودش فوراً جواب داد،

نه این نمی تواند مثالی برای زندگی شگوفه باشد! من مثالی برای زندگی شگوفه نمی توانم داشته باشم!

سر را پایین اندخت به روی فرش در جستجوی نقش پای شگوفه پرداخت.

شگوفه از خود نقش پایی بجا نگذاشته بود. فقط در چند فاصلۀ نقش چوب دست او به نظر می رسید. او با خود تکرار نمود،

آیا این یک اتفاق بود؟

یا از جمله روی هم گذاشتن تصادفات طبعیت سر راه زندگی هر انسان. 

چشمانش راه کشیده بود. آن سر گذشت شنیده اش را در ذهن خود یکبار دیگر مرور کرد.  از آغاز تا پایان آشنایی با شگوفه:

 

***

 

یک روز گرم تابستان بود. گرمی سوزندۀ تابستان تا مغز استخوان تاثیر داشت. با برداشتن و گذاشتن هر گام  صدای خش خش برگ ها و سبزه های خشکیده، بهم خوردن سنگ ریزه های فرش شده  در راهرو ها، در فضاء می پیچید.  باد گرم گاهگاهی خاک های سر راه او را بر می داشت  و بر سر و صورت راهگذران هدیه گویا می پاشید. از عرق همۀ بدنش تر شده بود. دستش را بالا برد تا عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کند. حس کرد پیشانی اش خیلی سرد است. با خود آهسته گفت:

شاید تاثیر خستگی زیاد از کار است!  امروز خیلی برایم خسته کن بود. خدایا این اطفال معصوم چقدر سوال می پرسند!

معلم آنروز را برای توزیع کتابچه  و قلم امدادی از طرف مؤسسه به یکی از مکاتب شهر رفته بود. چهره های شاگردان یکی پی دیگر از پیش چشمانش گذشت. چهره هایی که با بدست آوردن آن هدیه های کوچک چقدر رنگ می گرفتند،

شاد می شدند. 

در جریان توزیع کتابچه ها یکی از شاگردان نزدیک معلم آمده با صدای آهسته کنار گوش او گفته بود:

میتوانید برایم بگویید!

نام اصلی چنگیز چه بود و چرا اورا چنگیز می گفتند؟

بعد از لبخند معنی داری ادامه داد،

آیا کسانیکه در افغانستان به کشتار دست می زنند ما می توانیم آنها را چنگیز صفت بگوییم؟

ما می توانیم ؟....

ناگهان از عقب صدایی رشتۀ افکار او را از هم پاشید.

رو برگرداند دید در فاصلۀ کمی دور تر از او یک خانم معیوب رو برو شد که با چوب (مخصوص لنگ ها) جسم ضعیف خود را به جلو می کشید، ورق سفیدی در دست، لنگ لنگان قدم برمی داشت. آن خانم فاصلۀ کمی با معلم داشت، و می کوشید خود را نزدیک او برساند. صدای نفس هایش با وجود داشتن فاصله شنیده می شد. قطرات عرق یکی پی دیگر از دو پهلوی صورتش بر گردن و سینه اش می لغزیدند، با گذشتن از بین دو سینه در پشت پیراهن کهنه او خود را پنهان می نمود.

 

آهسته و شمرده گفت :

می بخشید خانم ؛

میتوانید مرا کمک کنید؟

با شنیدن صدای او معلم تکان شدیدی خورد، مثلیکه از خواب بیدار شده باشد. بجایش میخکوب شد. نمی توانست از جایش بجنبد و نه هم جواب می داد. شاید هم از هیکل چون اسکلیت متحرک او ترسیده بود. معلم که قبل از مهاجرت به کشورهای خارجی وظیفۀ معلمی داشت، بعد برگشت از سال های طولانی مهاجرت هنوز هم به اسم معلم او را می شناختند. هرچند وی دریک مؤسسۀ خیریه به حیث کارمند دواطلب کار می نمود. این مؤسسۀ خیریه با خانم های افغان محروم تا اندازۀ توانایی کمک و راهنمایی می کرد. معلم کسانی را می شناخت که با مرگ و زندگی در جدال بودند او چون دست زندگی بخش به کمک آنها رسیده بود. ولی این بار با دیدن آن خانم خیلی ترسیده بود. حس نمود این خانم شاید آخرین نفس هایش را می کشد.

 

معلم با خود گفت، فکر می کنم در نزدم فعلاً پول ندارم چه کار باید بکنم؟ نه نه نمی گذارم او با دست خالی برگردد!  

دست در جیب خود برد، چیزی را جست و جو نمود. با عجله دستش را از جیب خارج نموده شروع به جست و جوی داخل بکس دستی که با خود داشت کرد. خریطه ای کوچکی را که از چرم ساخته شده بود بیرون آورد، از داخل بکس کوچک یک نوت پنجاه افغانی و یک نوت بیست افغانی را برداشت، در حالیکه چشمانش را از حالت عادی کوچکتر باز نموده بود به طرف خانم لنگ پیش برد. خانم لنگ چون انتظار کمک مالی را نداشت، در حالیکه از پول نگاه  بر نمی داشت، با صدای لرزان که با فشار از حنجرۀ بغض گرفته و خشکیده اش بیرون می شد، گفت:

معلم صاحب!

من میخواستم برایم این کاغذ را بنویسید!

 

معلم که هنوز دستش بطرف خانم لنگ دراز بود و منتظر دادن پول به آن خانم، با نگاه سراپای آن خانم را با دقت از نظر گزراند. برای معلم  باور نکردنی بود که واقعاً آن خانم از گرفتن پول انکار می کند، طوریکه می نمایاند هیچ ضرورت به کمک کسی ندارد. برق آسا در ذهن معلم سوال هایی گذشت که آیا این خانم واقعاً مرا صدا زده بود؟  معلم در اطراف خود یک چرخ زد تا ببیند آیا غیر او کس دیگری هم آنجا است؟ دید دو پسر بچۀ کوچک با پشتاره های که تقریباً آنها را دولا ساخته بود به آنها نزدیک می شود. معلم از خانم لنگ دیده برچید، با نگاه، همگام آن دو پسر بچه در حرکت شد. آن دو پسر را تا گذشتن از کنارش تعقیب نمود. وقتی آن دو پسر بچه کمی از معلم فاصله گرفتند هر دو در سایۀ درخت نیمه خشک کنار جاده روی خاک نشستند. یکی از آنها که به درخت تکیه داده بود، با خستگی که از طرز نگاه اش آشکارا درک می شد، چندین بار مژه های خاک آلودش را روی هم گذاشت. چشمانش در اختیار او نبود، با وجودیکه می خواست چشمانش باز باشد، بسته می شد! چشمانش غلام و فرمانبردار خواب و خستگی شده بود. او در جدال با خواب و بیداری بود. ولی بالاخره خواب بر او غالب شد، چشمانش را برای لحظاتی از او و واقعیت های اطراف او به دنیایی دیگر و رویا های امکان ناپذیر برد.  بدن خسته اش در پناه آن لحظات خواب و بیخودی راحتی مؤقت را حس نمود. سرش آهسته روی شانه اش خم شد. یکی دیگر از آن پسر بچه ها با دقت تا آخر جاده نظر انداخت. صدای غرش موتر از دور او را دنبال خود کشاند. موتر را تا که از دیدگان نا پدید شد با شوق نگاه می کرد.

 

با خود آهسته زمزمه نمود وقتی که بزرگ شدم دریوری می آموزم،  موتر می خرم و هر جا که دلم خواست به تفریح می روم! از تۀ دل مثلیکه به آرزویش رسیده باشد خندیده ادامه داد، جگر خون نباش ترا هم با خود به تفریح می برم!  رو بر گرداند، بصورت پسر نشسته در پهلویش نظر انداخت می خواست از آرزو های در دل داشته او را آگاه سازد، ولی او گوش و چشم بسته در اختیار خواب بود. آرزو های در دل داشته اش را دوباره در کنج قلب اش اسیر نگهداشت. نگاه از صورت آن پسر برداشت.  وقتی به کفش پاره اش متوجه شد، و به گسیخته شدن تار های که پاره های کفش اش را چند روز قبل با آن پیوند داده بود، رنگ کمرنگ لبخند در لب داشته که با بیاد آوردن آرزو های که در دل دارد نمایان شده بود، در یک لحظه محو شد. جای آن لبخند را مایوسی فراگرفت.

 

معلم که با تمام حواس متوجه آن صحنه بود، با صدای خانم (لنگ) بخود آمد.

خانم (لنگ) دوباره تکرار نمود:  

می توانید برایم این کاغذ را بنویسید؟

ثواب میشود!

طفل ام در حالت مرگ است!

معلم با شنیدن این جمله که چند بار به گوش هایش انعکاس نمود:

طفل ام در حالت مرگ است،

طفل ام در حالت مرگ است....

بخود لرزید با شتاب زدگی تکرار نمود. چه گفتید،

طفل تان در حالت مرگ است؟

او کجاست؟

من چه کمکی برایتان میتوانم بکنم؟

خانم (لنگ) دوباره آن ورق کاغذ را که در اثر عرق دست نم و به اطراف آن ورق لکه هایی به وضاحت دیده می شد، بطرف معلم دراز نمود.

معلم نگاهی به آن کاغذ انداخت. بسرعت در ذهن او چیزی گذشت. با صدای خیلی آرام که از شنیدن آن محبت حس می شد گفت:

اینجا خیلی هوا گرم است،

میتوانید با من بخانۀ ما بروید؟

من می توانم برایتان هر چیزی که خواسته باشید بنویسم!

خانم (لنگ) پرسید:

خانۀ شما در این نزدیکی ها است؟

معلم گفت: شما نمی فهمید خانۀ من کجاست؟

- نه!

با من بیایید حالا برایتان نشان می دهم که من کجا زندگی می کنم. 

- شما تنها زندگی می کنید؟   

بلی من تنها زندگی می کنم. البته فقط چند ماه من اینجا هستم. بقیه را در ولایات مختلف میگذرانم.

 

معلم جیب هایش را یکی بعد دیگر پالید. ناگهان با هیجان کلید دروازه را بیرون کرد. کلید را در قفل چرخاند. صدای باز شدن دروازه با ناله آغاز شد.

 

معلم مؤدبانه گفت:  بفرمایید خانم !                                                                       

روبرویش مستقیم ایستاده شد. به چشمانش نگاه کرد. وقتی به چهره اش دقیق شد، غرق شد به چشمان نمزده و  آبی رنگش که با مژگان بلند و برگشته زیبایی دو چندان داشت. چشمانش بیاد امواج متلاطم دریا تا کنار ساحل می انداخت که یکی پی دیگر محو می شوند. همانا اشک در چشمانش مانند موج در ساحل مژگان قطره ای را می ساخت به نرمی شبنم به گونه های زرد و استخوانی اش یکی پی دیگر می لغزیدند. لبان ترکیده و کمرنگش می رساند که خیلی ضعیف است. مانند از پا  افتاده ای که نیاز به دستگیری دارد، مانند زخم نیاز به مرحم، مانند نبات پژمرده نیاز به آب، مانند پرنده ای اسیر نیاز به آزادی و مانند آهوی به دام افتاده نیاز به صحرا و بیابان ها دارد.

 

کمتر انسانی در جامعۀ ما پیدا می شود  که در جریان کشمکش های داخلی و رسم و رواج های بیجا قربانی نداده باشند. بناءً از حالت چشمانش درک کرد، در قلب او درون سینه اش چه طوفانی بر پاست.

 

برای بار دوم  با کمی اصرار گفت: خانم بفرمایید بخانه ای ما ! 

 

اگر کمکی که از عهده اش برآمده بتوانم چرا نه؟                                                  

خانم گفت: وقت زیاد ندارم، اما مجبور هستم، چون به کمک کسی مانند شما که با سواد باشد ضرورت دارم.

هر دو  وارد منزل شدند.

در آغوش سرد اطاق در بسته جا گرفتند.

معلم چای آماده  نمود، برای هر دو به گیلاس ها چای ریخت. سهم او را جلوش گذاشت. بشقاب شرینی را تعارف نمود. خانم دست لرزان با خجالت و دو دلی بسوی بشقاب دراز نمود. یکی از آن برداشت.

معلم بشقاب شیرینی را کنار چاینک چای گذاشت. خودش نیز یکی از آن شرینی ها برداشته به دهن گذاشت. جسم خود را کنار خانم کشید، با مهربانی دست اش را دراز کرد. دست خانم در دست گرفته به نرمی فشار داد و آهسته پرسید:

چی کمکی می توانم برایتان بکنم ؟

خانم به لکنت زبان افتاده بود. جویده جویده گفت:

خواهر من خیلی محتاج هستم، نیاز به کمک دارم.

نمی خواهم یگانه طفلم را از دست بدهم. او روشنی در شب های تاریک و روز های سیاه زندگی من است. من در تمام عمر فقط  یکبار لذت مسرت را با بدنیا آمدن طفلم (هدیه) چشیده ام. نمی خواهم دوباره به دنیای تاریک نا امیدی ها بر گردم. می خواهم هدیه یگانه همرازم در راه های باریک سختی های زندگی باشد و یگانه دستگیر در وقت افتادگی. 

هدیه ای که خداوند برایم تحفه فرستاده.

بعد از چند لحظه مکث ادامه داد؛ می خواهم برایم یک ورقه درخواستی عنوانی دفتر (کمک های خیریه) و دوکتوران بدون سرحد بنویسید، تا بتوانم راهی بخاطر تداوی طفلم پیدا کنم.

 

او هنوز آن ورق کاغذ را با خود داشت که باید معلم برایش بنویسد. معلم از کوشۀ چشم به کاغذ نظر انداخت. از جا برخاست دوباره به سراغ آن بکس دستی اش که تا چند دقیقه قبل اسیر دستان معلم بود، هرجا که می رفت کشانده می شد.

ورق سفیدی بیرون آورد. برایش درخواستی ای را که می خواست نوشت، مقابلش گذاشت.                                       

 

خانم ورق را برداشت، آه عمیقی کشید و گفت؛ من می خواستم مثل شما با سواد باشم، مشکلات خود را خودم

حل نمایم. اگر سواد می داشتم سرگذشت غم انگیز زندگی ام را می نوشتم، تا مردمان دنیا از راز معلول شدن، معیوب شدن، محکوم به بدبختی شدن و رنج بردنم آگاه شوند. تا برای مردان مغرور و بی احساس پند شود که هرگز در حق زنان، این طبقۀ مظلوم در طول تأریخ ، ظلم و خیانت روا ندارند.

 

معلم با ناباوری به حرف های او گوش می داد. برای لحظه ای فکر کرد خواهش نوشتن در خواستی از او شاید کدام نوع از آزمایش احساس او بوده. امکان ندارد این خانم سواد نداشته باشد. صدای خانم او را بخود آورد:

 

از شما خواهش میکنم اگر فرصت دارید لطفاً داستان غم انگیز زندگی مرا بنویسید. تا مردمان بفهمند، من با چه

بدبختی های زیسته ام. او می خواست سر گذشت زندگی خود را برای معلم قصه کند.

چشمان قشنگ اش دنبال چیزی در اطراف اطاق می گشت. نقطه ای برای آغاز داستان خود جست و جو می کرد، ناگهان نگاهش به تصویر خودش در آیینۀ آویخته در دیوار اطاق افتاد. با دقت به چهرۀ کهربایی رنگش می نگریست. لحظاتی همانگونه خیره به تصویر خود در آیینه باقی ماند.

یکبارگی شروع نمود، شاید اولین کلمه برای آغاز قصۀ گذشته هایش را در مغز خود یافته بود. با آه عمیقی که درک کردم از عمق قلبش سر چشمه می گیرد شرح داد :

 

خاطره ها و گذشته هایم مانند زهر برایم کشنده هستند، که با یاد آوری اش در خود می شکنم، نا امید می شوم  پناه گاهی برای اشک ریختن جست و جو می کنم. زیرا یگانه چیزیکه  در همۀ لحظات مأیوسی مرا یاور بوده، اشک است.

گذشته های هر انسان خواهی نخواهی جز زندگی امروزی اش است، که از طریق مغز و ذهن در آینده هایش راه مییابد. این گذشته، حال و آینده در زندگی هر انسان مانند حلقه های زنجیر ناگسستنی هستند، که روزها با حوادث و رویداد های اجتناب ناپذیر آن حلقات زنجیر داستان زندگی را سلسله وار تشکیل می دهند.

 

به فضایی که در آن سکوت حکمفرما باشد علاقه دارم. از هم صحبتی اشخاص خسته شده ام، چرا که هیچکس مرا مثلیکه دلم می خواهد درک نمی کند. همواره در ذهنم این شعر خطور می کند و آهسته زمزمه اش می کنم :

دل مـیـان سیـنه یی  پـُر درد و داغ  من شکست

کس ندانست از شکستن چون صدایی برنخاست

 

او چنان مؤدبانه و سنجیده سخن آغاز نمود، با وجودیکه سواد کافی نداشت احساس کردم در مقابل انسان با تجربۀ زانو زده ام تا چیزی را بیاموزم. 

دانشمندی که در مکتب زندگی درس خوانده، از سختی های زندگی تجارب خود را اندوخته بود.

- او ادامه داد ؛

زندگی هر انسان از روز تولدش شروع می شود. زمان طفولیت انسان ها دورانی است که هیچ چیز از خوب و بد زندگی را درک نمی کنند.

 

من نیز مانند هزارن هزار طفل معصوم در بهار سال (1352) در یک خانوادۀ متوسط از نگاه مالی، پا به حیات گذاشتم. نفس کشیدن و دست و بال زدن را در آغوش گرم مادر آغاز کردم. البته من پنجمین فرزند والدین  و آخرین فرزند مادر بودم. فامیلی که والدین هر دو بیسواد بودند، من سه برادر و یک خواهر بزرگتر از خود داشتم.

 

در فامیل ما علاوه بر والدین، خواهر و برادرانم پدر کلان و دو عمه ام که یکی از آنها تقریباً پنجاه سال عمر داشت  و ازدواج نکرده بود، اسمش شایسته بود. عمۀ دومی ام که عمه مهری صدا می کردیم، عروسی نموده  دو دختر داشت. شوهرش به شهر کابل در یکی از هوتل ها بحیث آشپز کار  می کرد و بعد از هر شش ماه  بدیدن فامیلش می آمد.

 

خانه اییکه ما در آن زندگی می کردیم، پدر کلان از پدر خود به ارث برده بود. دیری نمی گذشت که پدرم اطاق ها را ترمیم نموده بود. پیشۀ پدر کلان دامداری بود. درین کار پدرم که یگانه پسر پدرکلان بود، او را همراهی می نمود.

چون عمر پدر کلان بیشتر از هشتاد ساله بود، هیچ  دلبستگی درین دنیا نداشت. همۀ عایداتش را در اختیار پدرم می گذاشت.

اعضای فامیل بخوشی و مسرت زندگی می کردیم.  دوران طفولیت من به خوشی می گذشت. من با دومین دختر عمه مهری که در یک حویلی زندگی داشتیم واسمش « هما » بودهمسن و سال بودم.

 

ششمین سال زندگی ام بود.

خوب بیاد دارم،

فصل تابستان  بود.

 

حویلی که ما در آن می زیستیم خیلی وسیع بود، پیشروی خانه های ما تاکستان مربوط به پدرکلان که سال ها  به خاطر سرسبز نگهداشتن آن زحمت کشیده بود، قرار داشت. کمر خمیدۀ پدرکلان نتیجۀ زحمات او بود. با وجود  ناتوانی جسمی تلاش می نمود تا از تاک ها حاصل خوب بگیرد. در آن سال تاک ها حاصل فراوان داشتند و انگور های سرخ، سبز، زرد همه پخته و رسیده بود. من با هما روز ها با گدی های کوچک ما بطرف تاک ها به خانه گکی که از خس و خاشاک پدر کلان برای ما ساخته بود، می رفتیم و تا دیر زمانی از روز در آنجا به بازی خود ادامه میدادیم. چون یگانه سرگرمی برای ما همین بود که خود را با گدی گک ها مصروف سازیم.

 

هنگام غذا مادرم صدا می زد، شگوفه بیا نا وقت روز است. هوا تاریک شده، باید بخانه برگردی. من خنده و بازی کنان با دختر عمه ام همراه با گدی های ما بخانه بر می گشتیم .

  

ناگهان حرفش را قطع میکند، گیلاس چای را بدون وقفه سر می کشد، نفس تازه می کند، از معلم که چشمانش با خستگی باز و بسته می شود، می پرسد :

خواهر جان، خیلی خسته اید ؟

 

معلم که از خلال گفته های خانم فهمیده بود اسمش شگوفه است. با محبت میگوید.

 

نه، شگوفه جان: ادامه بدهید !

 

شگوفه وقتی اشتیاق معلم را برای شنیدن قصه اش می بیند، می گوید:

در اولین بر خورد فهمیدم تنها شما هستید که مرا با درد ها و رنج هایی که دارم درک می کنید. کسی را که بخاطر گشودن عقده های دل خود جست و جو  می کردم، یافته ام.  

 

معلم خود را دوباره به جایش جابجا می کند و به دقت بیشتر به حرف های شگوفه گوش میدهد.

 

بلی؛ اسم من شگوفه است.

 

 شگوفه یی که در بهار زندگی پژمرده بود. شگوفه یی که باز نشده، دست بی رحم تقدیر پرپرش نمود. شگوفه یی که در آرزوی شگفتن بود، اما او را از بیخ خشکانده و کنده بودند.

 

پایان بخش اول

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ